بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها
  • ۰
  • ۰

اول بار در 15 سالگی بود به گمانم در اسفندش که برای اولین بار و به عنوان اولین بچه دبیرستانی ها در کشور! رفتیم اردوی راهیان نور..  تازه یکسال بود که دانشجوها راه افتاده بودند بروند وسط خاک و خل و رملهای جنوب بنشینند و از قتله گاه شلمچه و طلائیه و هویزه حرف بزنند.. یک گله بچه دبیرستانی با قطار راه افتادیم به سمت جنوب.. چه حال و هوای بکر و دست نیافتنی.. چه سکوت و خلوت و جلال و جبروتی.. سید نفیس کتاب "غزلیات سعدی" اش را با خودش آورده بود و آنجا برای اولین بار سعدی را با غزلهایش دیدم و شناختم.. تا صبح و اهواز توی کوپه درجه 3 که ده نفری کپه شده بودیم روی دست و پای هم ، غزل خواندیم و ذوق مرگ شدیم و در سرو کله هم زدیم و سرود خواندیم و خندیدیم..

بعدها که بزرگ شدم و رفتم نمایشگاه کتاب همان کتاب غزلیات سعدی و حافظ را از انتشارات قدیانی خریدم.. با معنی کلمات دشوار و توضیح و ترجمه بعضی ابیات عربی از بها الدین اسکندری..

واقعا سعدی از حافظ بامعرفت تر و شیرین زبان تره..  شما هم بیتی سراغ دارید؟ مثلا اینها را ببینید:

برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم/ یا رب! زمن چه خواست که بی من نشست یار؟

هرکس غم دین دارد و هرکس غم دنیا/ بعد از غم رویت غمِ بیهوده خورانند

چشمی که جمال تو ندیده است چه دیده است؟

سعدی! به جفا ترک محبت نتوان کرد/ بر در بنشینیم اگر از خانه برانند

همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان/ تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم

مده ای حکیم پندم، که به کار در نبندم/ که زِ خویشتن گزیر ست و زِ دوست ناگزیرم..

  • ۹۵/۰۹/۱۱
  • دکتر یونس

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">