بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها
  • ۰
  • ۰

خانم جوان با عجله و سرعت میاد تو، خسته از کشیک های پشت سرهم و شب بیداری ها و دویدن ها، میگم بفرمایید؟!  فکر میکنم مریض اورژانسی یا بدحال دارن.. همونطور که نیمی به سمت در و نیمی به سمت منه، رو به در میگه: بت میگم بیا تو! 

از گوشه پایینی و سمت راست در یه دختربچه فسقلی میاد تو. موهای ژولیده و نامرتب، آستین یکی بالا ، یکی پایین، لباس چرک تاب، دمپایی تا به تا و بدون جوراب، صورت و بینی کثیف!، چشمهای براق مشکی، پوست سبزه، شرور و در یک کلمه: وحشی طور. دست یه عروسک کوچیک پلاستیکی و نابود شده بدتر از خودش، کمی کچل، و با لباسای پاره رو با بی قیدی گرفته دستش، و با کنجکاوی به چشمهای حیران من نگاه میکنه!

تیپش اصلا شبیه مادرش نیست. خانمه جوون و مرتب و با وضع مالی خوب به نظر میاد.

مادرش باز داد میزنه: بیا تو ذلیل مرده، ذله ام کردی!! 

من سعی میکنم عادی باشم، با خودم میگم از دماغ آویزونش معلومه سرما خورده و دارم فکر میکنم حالا چطور باید ته گلو و گوش این آتیش پاره رو ببینم و صدای ریه اش رو گوش بدم! حتما با لگدها و جیغاش خاکی و نابودم میکنه!

به مادرش میگم بفرمایید! یعنی بیا بشین و بچه رو بگیر بغلت و دردت رو بگو. کلی مریض منتظره. که خانمه خیلی جدی میگه:« دکتر! ما هیچیمون نیس، اینو آوردم دکتر، تو رو ببینه، بترسه. کمتر اذیتم کنه».

- من، زبونم بند اومده..

بعد رو به بچه اش: «ذلیل مرده، دیدی؟! دیدی دکتر رو؟ روپوشش رو دیدی؟ اینا آمپول دارن، بگم سوراخ سوراخت کنه؟! اینا برا بچه های شیطون و بی ادب آمپول دارن، مگه نه دکتر؟! »

من هنوز شوکه ام! انگار برق 220 ولت بهم وصل کرده باشن! فقط با آخرین توش و توان به صاحبِ چشمهای براقِ به نم نشسته و ترسیده میگم: « ما برای بچه کوچولوهای بی ادب آمپول نداریم، اما برای بزرگترای بی ادب چرا»

بعد درحالیکه هر دومون دلمون خنک شده و به هم لبخند میزنیم، از مادر عصبانی خداحافظی میکنم! با خودم فکر میکنم، تقصیر تو نیست! تقصیر دکتر رایگان و مجانیه که بی ارزش میشه ویه روزی باید نقش مترسک رو بازی کنه!!

هم کشیکیم میاد شیفت رو تحویل بگیره، براش تعریف میکنم، میگه: توگذاشتی زنه بره؟! من این درمانگاه رو روسرش خراب میکردم! 

- باید میگفتم خانومه تو شیفت تو بیاد!!

پ ن: به جای آرا بی را کردن خودتون، برا تربیت بچه هاتون وقت بگذارید، لطفا!

  • ۹۶/۰۶/۳۰
  • دکتر یونس

نظرات (۲)

آورده بود از تو بترسه؟!!!!!
دخترم! به نظرم بیشتر بچه رو آورده بود تا تو رو بترسونه:))))
از این بچه ها تو مدارس کم نیست . وقتی متنت رو میخوندم تنم می لرزید از اینکه نکنه یکی از اینا تو کلاسم باشه ! یه ربع ده دقیقه دیدن و معاینه کردنشون کجا یه سال باهاشون سرو کله زدن کجا!!! البته بیشتر از اون بچهه مامانش ترسناک و اعصاب خرد کن و لج درآره! با این بچه تربیت کردنشون فقط بلدن خودشون رو آلاگارسون کنن بیان بیرون . من موندم اینا کی از خواب بیدار میشن که با این حجم از رنگ و روغن میزنن بیرون D:
پاسخ:
زائر بودن، میخواست بره حرم. قبل رفتنش بچه رو آورد منو ببینه بترسه، کمتر اذیت کنه! 
من با وحشی ترین بچه ها دم خور بودم. ایراد از پدر مادره. بچه رو وحشی میکنن. با همون بچه من مثل یه آدم محترم برخورد کردم و براش توضیح دادم که مثلا نباید فلان کار رو بکنی ، دلیلش رو هم خیلی روشن و فهمیدنی براش توضیح دادم. در حالیکه مادرش از ترس داشته فکر میکرده بچه اش خنچ میکشه تو صورت من یا چه معرکه ای میگیره، بچه قبول کرده و مساله حل شده! به همین راحتی. بهش میگن"هنرِ مادری". زن های قدیم سواد نداشتن ولی این هنر و حکمت و سلیقه مادری رو داشتن، الانیا هیچی به هیچی.. 
من اگه بودم چی کار میکردم؟؟!
یه لبخندی ب بچه میزدم... تا همین جاش برام قابل پیش بینیه. بقیه ش برمیگرده ب شرایط خودم و بیمار و مریصای پشت درو ووو 
میدونی چرا از بچه های تخس خوشت میاد؟! چون احتمالا کودکی خودتم همین طوری بودی از عمق چشمات چیزایی پیداست...😉
پاسخ:
سلام. من در کودکی مودب ترین و ساکت ترین و محترم ترین بچه ای بودم که کسی میتونه ببینه. حتی نقله میگن چون در کودکی خیلی عاقل و مودب بودم الان وحشی شدم! 
خیلی بی آزار. مودب. تمیز. خوش لباس. کم حرف. کنجکاو. ابدا دوست نداشتم با بچه های دیگه بازی کنم یا برم توی کوچه. مینشستم لب باغچه و گل ها و آسمون و درختا و پروانه ها رو میدیدم. با همون ها حرف میزدم. البته نوه اول در دسترس خانواده بودم و اینقدر باهام حرف زده بودن که در 11 ماهگی بدون لکنت و اشتباه حرف میزدم! کتاب دیدن و قصه گوش دادن و جبهه رفتن رو خیلی دوست داشتم. آرزوم بود سواد داشته باشم و خودم کتاب بخونم. سوالامم فقط از مامانم میپرسیدم، اونم میگفت بزرگ بشی میفهمی! منم قبول میکردم. بچه اینقدر باشعور کی دیده؟! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">