بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها
  • ۰
  • ۰
خب رسیدیم به روزی که من عاشقشم. روزِ خدا.. یوم الله.. روزِ ورود مردِ خدا بعد از تبعید 15 ساله به وطنش.. روزِ تحقق وعده ی نصرت خدا.. شما هم مثل من موقع سرود خوندن اون گروه سرود رویایی در بهشت زهرا گریه میکنید یا فقط من مریضم؟ حاج احمد، مردای روی سِن، حتی جوونهای بازو به بازو گره کرده ی جلوی جایگاه هم گریه میکنند.. ولی مردِ خدا آرام، آرام، آرام .. خدایا اینهمه آرامش و صلابت رو چطور با خودش حمل میکرده؟ کمی فقط کمی به من بده تا حرفهای حقم رو با گریه تموم نکنم برام کافیه..  
چقدر اون روز زیبا و خاطره انگیزه، مثل اینه که خدا بعد از فتح مکه، یه فرصت دوباره به پیروان رسول خدا داده باشه.. بگه همه ی وعده های نصرتی که در این 1400 سال به مسلمینِ ضعیف دادم ، به پای شما میریزم، عملیش میکنم به پاس حرکت و ازجا برخواستنتون.. بسم الله. ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم.. این گوی و این میدان.. 
یعنی یه تیم تحقیق فقط باید از منظر زیبایی شناسی و جامعه شناسی فیلم اون روز استقبال رو آنالیز و تحلیل کنن.. من امروز با دقت فیلم سخنرانی اون روز رو در بهشت زهرا میدیدم... آدمها.. چشم های منتظر.. روحانی های بی عمامه.. شالِ بسته بر قبا.. حتی دست لای موهای فر کردن و گرفتن عرق صورت اولین محافظ کشتی گیرِ امام در اون روز، محمد رضا طالقانی.. ، مقاله  خواندن و خیرمقدم گوییِ پسرِ شهید امانی، قرآن خواندن محمد اصفهانی،نگاه های خیره ی شهید مفتح، ذوق کردنها و سوت و کف زدن و تکبیر متصلش و صدای رسا و مصمم امام... من در ثانیه ثانیه اش زندگی و گریه کردم.. 

خب میدونید که من وقتی کنجکاو و عاشق یه برهه ی تاریخی باشم تا فیها خالدون اون مطلب رو نریزم بیرون دلم آروم نمیشه.. یه کتاب خوب بهتون معرفی میکنم از نزدیکترین شاهد عینی اون روز که راننده اون ماشین رویایی بوده.. همراه در خصوصی ترین لحظات.. حتی اونجایی که کشتی گیر جوان امامِ بیهوش شده در ازدحام رو بغل میکنه.. حتی تر وقتی به اذن خدا سر از بیمارستان در میارن و نقشه ترور امام نقش برآب میشه و با ماشین پزشک بیمارستان امام رو به خونه برادر زاده اش میبرند! (فقط حیرت کادر بیمارستان از دیدن امام خمینی و ایفای نقش تاریخی یک پزشک!).. کتاب "برای تاریخ میگویم" / خاطرات محسن رفیقدوست/ چاپ انتشارات سوره مهر رو خیلی دوست دارم. دو جلده. شما کارتون با همین جلد اول راه میفته. لحن شیرین و لوتی و رَوونِ حاج محسن رو خیلی دوست دارم. اونقدر روایتهای جذاب از ده سال اول انقلاب خواهید خوند و مست و حیرت زده خواهید شد که حد نداره.. درباره کتاب باید مفصل بعدها بنویسم. ولی نقدا برای دونستن و فهم همین 12 بهمن این کتاب رو از من داشته باشید.. کتاب خاطرات  اون پسر بچه شیطون ده ساله ای که در جلسات هیئت موتلفه برای شهیدان نواب و امانی و .. چای میبرد و شهربانی در ده سالگی دستگیرش کرد و اونقدر اونجا شلوغ کرد که آزادش کردن تا راننده ی ماشین بلیزر آبی حامل امام از فرودگاه تا بهشت زهرا که شب قبلش داده بود با میله در ماشین رو جوش داده بودند که باز نشه و امام نره بین جمعیت!، جوون خوش حساب، زیرک و کار رابندازی که زمان جنگ وزیرِ سپاه شد..


پ ن: مامان میگه روزی که امام اومد پنجشنبه بود. امسال هم 12 بهمن پنجشنبه است! میگم از کجا یادته؟ کوچیک بودی که؟! میگه چطور یادم بره، مردم یک هفته بود روزه میگرفتن که امام سالم به ایران برگرده. قرار بود پنجشنبه قبلش بیاد بختیار ذلیل مرده فرودگاه رو بست نذاشت!  تو شهرای مختلف اون روز قربونی دادن و خدا میدونه چقدر گوسفند زمین زدن برای سلامتی و ورود امام.. بزرگترا پای رادیو، کوچیکترا رو پشت بوم بلکم هواپیمای امام رو ببینن که از تو آسمون رد میشه.. با این دقت و حافظه به نظرتون با من چه میکنه؟! باز میگه پیرم کردید، حافظه ام رو ازم گرفتید!!! خانم خجالت بکش... :)
عیدتون مبارک..
  • ۹۶/۱۱/۱۲
  • دکتر یونس

نظرات (۱۳)

حیف که از اون روزها فقط شنیدیم. خیلی دوست داشتم از نزدیک درک می کردم...
پاسخ:
آخ خ خ خ خ گفتی.. یعنی میمیرم برای اون همه هیجان وذوق و امید و برنامه ریزی و بدو و بگیر.. هوف! دلم انقلاب میخواد.. ان شالله حضرت مهدی تشریف میارن، در رکابشون آرزو به دل نمیمونیم.. 
آقا شما مریض نیستید، زیادی عاشقید. واقعا چرا کمتر کسی مثه شما هست دیگه الان؟؟  
از منظر عشق عرض میکنما .چرا دیگه کسی عاشق نیست؟! عاشق ایران، عاشق انقلاب،عاشق حق، عاشق استقلال!!!  
چرا؟- من خیلی ناامیدم اما مامانم خیلی امیدوار .شاید چون مامانم نسل انقلاب بوده و همسن های خودشو میبینه و من دارم همسن های خودمو میبینم.بخدا الان اشک تو چشمام حلقه زده. فقط میتونم بگم تف به بی غیرتی نسل ما!  
پاسخ:
پَ تو عاشق ندیدی! من فقط عاشقا رو دوست دارم.. این پسرای جوون دهه شصتی و  هفتادی که میرن سوریه میجنگن، زن و بچه هاشون، پدر و مادرشون، خواهر و برادرشون کی ان پس؟ 
ببین آقا چی گفته فاطمه/ اصلا راستِ کار توئه: 
شماها جوانید، شماها نسل سوّمید؛ اوّلاً جوان این نسل، جوان نسل سوّم، از جوان نسل اوّل امیدبخش‌تر است درصورتی‌که بتواند ایمانش را حفظ کند. جوان نسل اوّل، کسانی بودند که از روی احساسات، از روی هیجان [کار کردند]؛ احساسات بود، احساسات خوبی هم بود و همان احساسات کار کرد، یعنی یک نظام کهن را سرنگون کرد و اسلام را رو آورد؛ این را ما کوچک نمیگیریم، امّا غالباً دانه‌دانه‌ی افراد ــ نمیگویم همه ــ از روی احساسات لانه‌ی جاسوسی را آن روز رفتند و با شجاعت تمام گرفتند، امّا بعداً رفتند با آمریکایی‌ها صحبت کردند و عذرخواهی کردند؛ این ناشی از چیست؟ ناشی از کم‌عمق بودنِ آن انگیزه است. آن انگیزه متّکی به یک زیرساخت محکم نبود؛ انگیزه بود، امّا زیرساختش محکم نبود. جوانهای امروز  ــ [هرچند] بعضی [از آنها] هستند که بی‌خیال در خیابان راه میروند؛ زمان جنگ هم بودند، نه اینکه نبودند ــ امّا آن [جوانی] که دنبال وظیفه میرود، میفهمد چه‌کار دارد میکند. یک نمونه‌اش همین حججی است و صدها نمونه، بلکه هزارها نمونه از این قبیل وجود دارد.
لذا من به جوان امروز درصورتی‌که انگیزه و ایمانش درست باشد، اعتمادم و امیدم بیشتر است تا به جوان آن روز. شماها آن جوان امروز هستید. آینده مال شماها است، این مملکت مال شماها است. ما میرویم، ما نقشمان تمام شده، ما خواهیم رفت؛ آن که میماند و این کشور را باید به اوج برساند، شماها هستید. هرچه میتوانید خودتان را بسازید، هم از لحاظ فکری بسازید، هم از لحاظ ایمانی بسازید؛ هم فکر را درست کنید، هم ایمان و دل را درست کنید. با خدا اُنس داشته باشید، اگر میتوانید، تا آنجایی که میتوانید، نماز شب بخوانید؛ نماز را خوب بخوانید، با توجّه بخوانید، قرآن را بخوانید. اینها چیزهایی است که میتواند جای این شهدا را پر کند؛ این کارها لازم است. من به شماها بیشتر امید دارم، به همین جوانِ نسل شما؛ [البتّه] اشخاص شما را نمیخواهم بگویم، چون آشنایی ندارم، امّا به این نسل من بیشتر اعتماد دارم و بیشتر امید دارم تا آن [نسل قبلی].
#بیانات_رهبر_انقلاب در دیدار خانواده‌ی شهید ییلاقی
نفهمیدم کامنت دومم اومد یا نه! 
پاسخ:
چیزی نیومده!
واقعا من هم به این سخن آقا ایمان دارم ماها که دیگه ماهیای توی دریاییم هیجان دریا رو نداریم فقط عشق به دریاست که زنده ام ممنون از شما بابت معرفی کتاب
پاسخ:
ماهیای توی دریا تعبیر جالبی بود. خواهش میکنم.
سلام و درووود فراوان!
اول ک من هن ازوقتی اسممو یاد گرفتم عاااااشششق ۱۲بهمن بودم! چون متولد دوازده بهمنم و بابت اینکه در این روز دنیا اومدم بسسسسیار خرسندم و خداراشاکر! ینی فک‌میکنم اگه بجای ۱۲م یازده یا سیزده بهمن دنیا اومده بودم چ فاجعه ای میشد!!!
دوم ک من عااااااشق مامانتم! خوووووب حال شمارو میگیره!!
سوم خوبی؟؟
پاسخ:
سلام عزیزم. تولدت مبارک. آخ یعنی من عاشق دهه فجرم. امروز تو مطب منشی غر میزد که چقدر رادیو و تی وی سرودای انقلاب رو پخش میکنه، اعصابمون خورد شد. گفتم من عاشق این سرودام. زیادش کن. یاد مدرسه نمیفتی؟ چه حالی میداد تمرین سرود و تئاتر و جشن تو مدرسه. آقا جو مطب عوض شد. خنده اومد رو لب همه. از اه اه رسیدن به به به و کلی فضا شاد شد.. اینقدر خندیدیم. من یه تنه پای انقلاب و تو وایسادم ها!:)
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
من موندم وسط سربازی! تو جطو اومدی وبلاگ نوشتی؟؟! ینی خداییش چطو؟؟! برم ب *** بگم تو وبلاگ نوشتی؟؟! میخای برم ادرس اینجارو بش بدم؟؟؟! چند میدی ک تورو لو ندم؟؟! هااا؟؟! چنننند؟؟!
راستی ** پزشکی ازاد داره و دولتی؟!
پاسخ:
من موندم تو وسط سربازی چطو از خواستگاری مطلب میذاری و میری تو فاز ازدواج!!! الان نه که تو تو سربازی نیستی! فقط من سربازم! 
نه! تو گلِ منی. همچو کاری نمیکنی. آدم فروشی تو ذاتت نیست. بعدشم منم دستم بسته نیست و آدرس و دلنوشته هات رو میدم دست فرمانده! اگر قراره آبروی من بره ، بذار آبروی تو هم بره. هوم؟! یعنی تیر تو مغزت که با داشتن سابقه ی ریاست درمانگاه و شغل ثابت، یه پزشک قراردادی پاره وقت رو تهدید میکنی و پول زور میخوای، باج گیر!!
آره داره.از سال 65 دانشگاه ع پ داشته.  اولم آزادش دانشجو گرفت(با تعداد بالا). از 83 دولتی دانشجو گرفته و الان رزیدنتی هم داره. چطور؟!
چرا حرف درمیاری؟؟! من کجا وسط سربازی مطلب گداشتم؟؟؟! 
من بخاطر خودت میخام ابروتو ببرم! بخاطر اینده ت!! وگرنه من رو چه ب اینکه نون کسی رو اجر کنم؟؟!😁
حالام برو خوش باش سوت پایانو زد فرمانده!!
پاسخ:
فرمانده من اون نیست. ما فرمانده گردانمون خیلی گله (بزنم به تخته، بهمون آزادی عمل میده) یعنی در حقیقت دیده به هیچ صراطی مستقیم نیستم، ولم کرده به امان خدا! نیروی آزادم تو گردان! الان حرص سگ دو زدن سربازیت رو سر من خالی میکنی؟! خب من رو سَنَنَه؟ نه که تو دیگه خودت رو کشتی تو سربازی ، تو هم که اینجا بودی، سر دهن منو وا نکن.. :) دوما مطلب گذاشتن بدتره یا عاشق شدن؟ نه همین رو بگو. کدومش بیشتر انرژی میبره. اونوخ که رفتی نشستی تو جلسه خواستگاری حواست نبود که سربازی؟! مگه فرمانده نگفت تو سربازی ازدواج و خواستگاری و ال و بل ممنوع!  سوما تو به فکر منی؟! از کی تا حالا؟! نکن، آفرین گلم نکن.. بد میشه ها.. ببین من میخوام دوستت داشته باشم.. منم به فکر آیندت هستم گلم. اصلا بیا من هدیه تولدت رو اول بهت بدم.. هدیه چی دوست داری؟ 

حالا همچی میگه سر دهن منو وانکن انگار هیچی تا حالا نگفته!! ضمنا من کجا عاشقم؟؟  حرف در نیاااااار دکتر سرباز فراری!
من یه دقه اومدم چکت کنم. ببینم قانون سربازی رو رعایت کردی یا باید برم خبر بدم! خدایییش فقط ب همین نیت اومدم ک مچتو بگیرم!!😁
پاسخ:
جون من؟! بدو برو هدیه ات رو ریختم به حساب.. تلگرامت رو چک کن. تو یار غار مایی بابا! من اگر بخوام از سربازی فرار کنم تو رو ول میکنم تو پادگان؟! تو مرام و لوتی منشی و لوتی مسلکی ما رفیق نیمه راه بودن هست؟! نه واللا هست؟ قطع به یقین دست تو رم میگیرم داداش! 
هدیه هم اگه مادی خاستی بدی طلا سفید و مسی دوس دارم!! اگه خاستی معنوی بدی یه جعبه گل گنده ک اول اسمم توش نوشته باشه!! فقط همین!
پاسخ:
الان جعبه گل گنده معنویه؟! خو همون دسته گل خواستگاریت رو بذار جلو روت یا عکسش رو هی نگاه کن! من ازین پولا ندارم خرچ تو بکنم ها! ضمنا من دونه و بذرِ گل نایاب هدیه میدم  طرف یه تکونی به خودش بده، بکاره ، گله رشد بکنه و زنده باشه و موندگار باشه. نه یه سبد گل که سه روز بعد بپلاسه بریزی دور! 
اه اه مگه زنی؟! اینقدر ازین خانوما که عاشق طلان بدم میاد!! بابا شوما به طلا ارزش میدید نه طلا به شما! ضمنا تو که تا آرنجت طلا آویختی با رزای توی باغچه تون عکس میگیری از من طلا و جعبه گل میخوای؟! شیطونه میگه بیام بگیرمت، اون طلا ها رم بفروشیم، من بزنم به زخم زندگیم!:) چطوره؟!
من زن سرباز فراری نمیشم! مرد باهاس مرد باشه. سربازی رفته باشه. ضمنا مرد باس پول داشته باشه خرج زنش کنه! و ضمنا مرد باس عاشق باشه و جعبه گل گنده بده ب زنش!
خاستگارم کجا بوووود تو این قحطی آقا؟!!! اخرین موردی ک رویت شده ب ساااالها پیش بازمیگردد...

پاسخ:
منم همسرِ افاده ای نمیخوام! سطح توقعاتت رو با میزان درآمد من تنظیم کن. بله مرد باس حسابی پول دربیاره خرج زندگیش کنه ولی زن نباس درک داشته باشه که اون پول رو مثل علف خرس حیف و میل نکنه؟! من همسر بریز بپاشی که مدیریت نداشته باشه نمیخوام! بعدشم از کی تا حالا خط کشِ اندازه گیریِ عشق  تبدیل شده به جعبه گل گنده؟! همین خلاقیت و صداقت من می ارزه به هزار تا جعبه گل! بله مرد باس سربازی رفته باشه. ولی سربازی اجباریه. من که جبهه رفتم! پسفردا باز خواستم برم جبهه همین تو میای می افتی به دست و پام میگی نرو. میترسم. خودتم که جبهه بیا نیستی. ببین کی گفتم!
آره قحطی مَرده.. مدعی زیاده، ولی مَرد واقعی کم پیدا میشه. خاصه این دوره و اون دوره هم نیست! از زمان مولا علی مرد کم بوده، هنوزم کمه.. در هر صورت من یقین دارم تو خوشبخت میشی. ببین کی گفتم.
حالا ببین چ فتنه ای راه انداخته ها!!  من یه کلمه گفتم ب فرمانده میگم چه ها میکنی... دیگه کار بحای رسونده که میگه منو نمخاد!! مگه من چمه؟؟! حالا بده تا ارنج طلا اویزون کنم چشم حسود و بدخا مدخاها دربیاد؟؟! ( انقد ب این تیکه خندیدم ک تا ارنج طلا اویختی!!😁)  
ولی حس درونیم اینه بدبخت نه! ولی خوشبخت هم نمیشم!!😕
پاسخ:
من یه عکس ازدستت دیدم اینطکی بود! :) اینه که میگن نباس دست و پرتون رو در معرض دید نامحرم قرار بدید! و زینت هاتون رو بپوشونید! حالا فهمیدی؟! 
ببین تو به من اعتماد داری؟ یه کلوم؟ داری یا نع؟! حسم میگه خوشبخت میشی ، ازین خوشبختی هایی که خودت عمیقا با گوشت و پوستت لمس میکنی حتی اگر بقیه چشمشون در نیاد! برو دنبال خوشبختی خودت. لذت ببر از فرصت حیاتی که خدا بهت به عنوان اشرف مخلوقات داده.. البته تا حالا به بهترین وجه استفاده کردی و بعدش هم ان شاالله همینطوره.
ازینکه ب من این حس خوبو دادی ( وعده ی خوشبختی) ممنونم. امیدوااارم یه روزم بابت اشنا کردنم با فرمانده ازت یه تشکر مفصل کنم‌ . بابت اون اهنگ سنگین و سبکی! هم ک صبح معرفی کردی هم خیلی ممنون.
دلمو شاد کردی خدا دلتو شاد کنه!
خلاصه عاشششقت شدم! بدون طلا و جواهر هم .... ب له!😊

پاسخ:
آخ آخ آخ این دعات این دم اذان مغربی چقدر چسبید... ان شاالله.. 
لطف داری. منم ارادت دارم خدمتت و هرچه برای خودم میپسندم برات میپسندم! وظیفم بود عزیزم. تو این دنیا هیچ کس جای کس دیگری رو نمیگیره و برای همه جا هست. من هیچ وقت اهل رقابت و چشم و هم چشمی و نارو زدن و تک خوری نبودم، فکر میکنم اگر دست همو بگیریم راحت تر میتونیم از کوه های سخت و سنگلاخی عبور کنیم. به خاطر همین به رقبام کمک میکنم و حس خوبی دارم.
سلام دکتر،ببخشید یه سوال داشتم
آقا این انسولین زدن چرا انقد پیچیده است.کنترل قند با انسولین مثل این میمونه که پشت یه ماشین نشستی بعد ماشینه ترمز بریده.مامانم هم قرص باید بخوره هم شب یه مقدار کمی انسولین بزنه، چند روزه که میزنه،بعد قشنگ بعد زدن انسولین قندش میشه صد، ولی با قند صد، صدو سی، حالش بد میشه،پا درد میگیره،بعد واسه اینکه حالش خوب شه مواد قندی میدیم ،قند میره رو دویست، من موندم ،،، فک کنم باید قرصاشو کمتر کنم و عدد انسولینو پایین بیارم، چرا قندیا با قند صدو سی حالشون بد میشه. به نظرم  اگه شب قندش صدو شصت بود ،دیگه قرص نخوره و انسولین نزنه ....ببخشید دکتر . ممنون
پاسخ:
سلام. تنظیم قند کلن ظرافت های زیادی داره. فوق غدد جزو سخت ترین و پیچیده ترین فوق تخصص هاست. قند با یه استرس روحی هم حتی بالا میره. همش وابسته به رژیم غذایی نیست.. قند 130 برای فرد مبتلا به دیابت فاجعه نیست که اینقدر علامت بده و ترسناک باشه.. انسولین سریع السیر قند رو میاره پایین پس باید حواستون به هایپو گلایسمی شدن و افت قند باشه. تو قرصا گلی بن کلامید هم افت قند میده. تنظیمش و جابه جایی یا کم و زیاد کردن داروها کار همون فوق غدده. نباید سرخود دستکاری کرد داروها رو. خیلی هم نباید حساس بود . تو همون رنج طبیعی برای فرد دیابتی باشه کافیه. حساس شدن زیاد هم استرس زاست.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی