بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها
  • ۱
  • ۰

نوشته ی سیدِ شهیدان اهل قلم "سید مرتضی آوینی" برای ابراهیم حاتمی کیایِ جوان.. (نقد فیلم مهاجر در سال 1368-1369)
هر جمله و کلمه ی سید مرتضی مثل یک نشان طلایی بر سینه ی ابراهیمِ سینمای ایران میدرخشه.. اینکه یک شهید شما رو اینطور تصویر و ستایش کنه، کافی نیست؟ کدوم سیمرغی به پای این جملات میرسه؟! خوندن دوباره ی این نامه و قد کشیدنِ ابراهیمِ جوان و تبدیل شدنش به همون چیزی که سید پیش بینی کرده بود خالی از لطف نیست.. 

*ای بلبل عاشق، جز برای شقایق‌ها مخوان!

در آخرِ فیلم «مهاجر». وقتی علی (نقی زاده) پلاک‌هایش را به اسد می‌دهد و خود در حال شلیک تیر به سوی دشمن موانع را از سر راه «پهباد» دور می‌کند و به شهادت می‌رسد و اسد پلاک‌ها را به گردن پهباد می اندازد و او را پرواز می‌دهد، پلان درشتی هست از رقص پلاک‌ها در باد، همراه با صدای زیبای برخورد پلاک‌ها بر بدنه پهباد... و اینچنین، حاتمی کیا به پهباد جان می‌بخشد و از آن «مهاجر»ی خلق می‌کند جاودان، به جاودانگی «هجرت».

نمی‌خواهم نقد فیلم بنویسم، که درباره «مهاجر» زبان نقد نوشته‌های استاندارد بریده است و اصلا اینجا جایی نیست که با نگاه استاندارد در نقدنویسی سینمایی بتوان به سراغ آن آمد. جایی برای بحث فلسفی هم وجود ندارد، که مخاطب این فیلم فلاسفه و روشنفکرها نیستند، مردم هستند و اگر ما بخواهیم «سزارین فلسفی» کنیم و مطلبی را با فشار فلسفه از درون فیلم بیرون بکشیم، به فیلم «مهاجر» ظلم کرده‌ایم- اگرچه این قابلیت را دارد و مثلا درباره نگاه فلسفی حاتمی کیا به «ابزار» و «تکنولوژی» می‌توان مقاله‌ها نوشت، چرا که او به پهباد مثل یک وسیله بی‌جان نگاه نمی‌کند؛ پهباد جان می‌گیرد. روح اسد و علی و اصغر و غفور در آن می‌دمد و اصلا از همان آغاز کار زنده است. در تفکر حاتمی‌کیا نه تنها انسان‌ها مسیطر و ابزار تکنولوژی نیستند، بلکه «وسیله» جان دارد.

در فیلم‌های حاتمی‌کیا همه چیز زنده است. فی‌المثل نی محمود را به یاد بیاورید که زنده است. رابطه محمود با نی‌اش، رابطه انسان با یک وسیله بی جان نیست، رابطه غریب دورمانده‌ای است که با همدم خویش راز می‌گوید. به یاد بیاورید خمپاره‌ها را - چه در «دیده‌بان» و چه در «مهاجر»- که زنده‌اند بی حساب و کتاب نمی‌آیند و به قول خود حاتمی کیا، انفجارها «نقش» بازی می‌کنند. وسایل به جا مانده از اصغر را به یاد بیاورید، هنگام دفن او در میان نیزار: کتاب قرآن، تسبیح و عطر و پلاک... حتی در «هویت» نیز چراغ قوه و تسبیح و عطر و مهر زنده‌اند و در فیلم دارای نقش هستند. رابطه علی را با پلاک‌های جبهه‌اش به یاد بیاورید. رابطه حسن را با آرپی‌جی‌اش در «دیده‌بان» آن پرچم «انا فتحنا» را که باید به مثابه باند زخم‌بندی مورد استفاده قرار گیرد و چه بسیار نمونه‌های دیگر و این نگاه مؤمنانه عارفی حقیقی است که جهان را نازله عوالم غیبی و مظهر اسماء‌الله می‌بیند.

حاتمی کیا با روح اشیا سروکار دارد نه با جسم آنها، و این مستلزم نحوی «رازدانی و رازداری» است که اصلا مردم این روزگار سیطره تکنیک و سلطنت ابزار سال‌هاست که با آن غریبه‌اند و بگذارید راستش را بگویم: سینما چه دشوار قالب معرفتی چنین عارفانه واقع می‌شود؛ اما شده است. حاتمی‌کیا توانسته است که بر تکنیک پیچیده سینما غلبه کند. حجاب‌های تصنع و تکلف و صورتگرایی و انتلکتوئلیسم را بدرد، از سطح عبور کند و به عمق برسد و با سینما همان حرفی را بزند که «حزب‌الله» می‌گوید. رودربایستی را کنار گذاشته‌ام. زدن این حرف‌ها شجاعتی می‌خواهد که با عقل و عقل‌اندیشی و حتی ژورنالیسم جور در نمی‌آید. چرا که حزب‌الله حتی در میان دوستان خویش غریبند، چه برسد به دشمنان. اگر چه در عین گمنامی و مظلومیت، باز هم من به یقین رسیده‌ام که خداوند لوح و قلم تاریخ را بدینان سپرده است.

روزگاری بود که « آته‌ایسم» شده بود ملاک روشنفکری و هر کس در هرجا مقاله می‌نوشت و راجع به هرچه می‌نوشت، بی‌ربط و با ربط فحشی هم نثار دین و دینداری و خداپرستی می‌کرد و بود تا انقلاب شد. و بعد، از اواخر سال 1360 تا چند سال پیش، روزگاری رسید که «گربه شد مسلمانا»، و جز آته‌ایست‌های ذاتی و حرفه‌ای، دیگران شجره وجودشان در نسیم بهار انقلاب تکانی خورد و چه بسیار از روشنفکران که توبه کردند و حتی به صف مجاهدان راه خدا پیوستند و بود تا ... حالا باز هم قسمت حزب‌الله از تمدن شهرنشینان غربت و مظلومیت است و راستش از دنیا توقعی جز این نیز نمی‌رود. اینجا مهبط عقل است و حزب‌الله عاشق است و در میان دنیاداران با همان مشکلی روبه‌روست که هزار و 400 سال است اولیای خدا با آن روبه‌رو هستند و چرا هزار و چهارصد سال؟ «اوپانیشاد»‌ها را هم که بخوانی خواهی دید که از همان آغاز آفرینش انسان، آب عشق و عقل با هم در یک جوی نمی‌رفته است. عقل می‌خواسته که خانه دنیای مردمان را آباد کند و عشق می‌خواسته که خانه آخرت را و ظاهر همواره در کف عقل روزمره بوده است، جز برهاتی که عاشق بر مسند حکومت می‌نشسته و چند صباحی حکم می‌رانده... اما فقط چند صباحی، و عاقبت باز هم همچون مولای عاشقان گرفتار دشمنان عقل‌اندیش ظاهربین می‌شده است و کارش بدانجا می‌کشیده که حتی شبانگاه را نیز با لباس رزم بگذراند و بعد هم که می‌دانی: محراب و شمشیر و خضاب خون و باز هم روز از نو روزی از نو... عقل دنیادار عاقبت‌اندیش ریاکار منفعت پرست مصلحت‌اندیش بر اریکه‌ای که حق عشاق است تکیه می‌‌زند و با زکات مسلمین کاخ خضرا می‌سازد و با شمشیر منتسب به اسلام گردن عشاق می‌زند.

حالا بعد از این هزارها سال که از عمر انسان می‌رود، یک بار عاشق فرصت یافته است تا بساط حاکمیت عشق را برپا دارد، اما در جهانی که عقل یکسره طعمه شیطان گشته است و عشق را جز در کشاله رفتن بدن‌های کرخت نمی‌جویند، از هر طریق که راه بسیاری کار را به قطعنامه 598 می‌کشانند و قوانین خودبینانه اومانیستی عقل‌اندیشانه شرک‌آمیز را در برابر قانون عشق می‌گذراند... و چه باید کرد؟ 

نگاهی به شهر بیندازید! عقل غربی سیطره یافته و وجود بشر را در دائرة‌المعارف خویش معنا کرده است؛ بی‌دردی و لذت‌پرستی، توجیهی عقلایی یافته است و از میدان‌های ورزش تا کلاس‌های دانشگاه، «رب‌النوع تمتع» است که پرستیده می‌شود و باز در این میان بسیجی حزب‌الله تنها و غریب است و با آن چوب زیر بغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیکی و ... موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه،‌مظهری است از یک دوران سپری شده که با خونین شهر آغاز شد و در «والفجر ده» به پایان رسید و بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت کرد و بیمار دلان را در این غلط انداخت که «دیگر تمام شد!»

نه! نه فقط هیچ چیز تمام نشده است، که تاریخ فردا نیز از آن ماست. اما اینجا عالم ظاهر است و بسیجیِ عاشق، اهل باطن. و وقتی در میان مسجدی‌ها نیز عمومیت با ظاهرگرایان باشد، وای بر احوال دیگران! چه می‌گویم؟ گاهی هست که آدم دلش می‌خواهد فارغ از همه اعتباراتی که مصلحت‌اندیشی‌های عقلانی را ایجاب می‌کند. فقط حرف دلش را بزند و «حرف دل» یعنی آن حرفی که بیش‌تر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند. چرا که وجه حقیقی هر کس دل اوست. تو می‌توانی مانع شوی از آنکه انعکاس احساست در چهره‌ات ظاهر شود. اما در قبل... ممکن نیست. می‌گویند که خیال را‌م‌نشدنی است؛ اما می‌شود: من می‌شناسم کسانی را که خیالشان مرکوب بالداری است که آنها را هربار که اراده کنند به ملکوت می‌برد، اما نمی‌شناسم کسی را که بتواند جلوی انعکاس وجود خویش را در آینه قلبش بگیرد. قلب خلاصه وجود آدمی است؛ مجملی است از وجود تفصیلی آدمی که آنجا، بعد از مرگ، کتابی می‌شود منشور که خبر از وجود نهائی انسان می‌دهد؛ خبر از همان وجودی می‌دهد که از دیگران می‌پوشانیم. اینجا عالی است که می‌توان دروغ گفت، اما آنجا عالمی است که نمی‌توان مانع از رسوایی شد... و این هم از خصوصیات همین عالم است که آدم برای آنکه حرف دلش را بزند باید این همه مقدمه بچیند و صغری و کبری بیاورد!

وقتی طبل جهاد در راه خدا نواخته می‌شود، دوران حکومت عشق آغاز می‌گردد، چرا که جز عشاق کسی حاضر به فداکاری و از جان‌گذشتگی نیست. دوران جهاد، دوران حکومت عشق است، اما در اینجا که مهبط عقل است معلوم است که حکومت عشق نباید هم که چندان پایدار باشد. نمی‌شود، مردم که همه عاشق نیستند. از زن‌ها و کودکان و پیرزن‌ها و پیرمردان که بگذریم، آن خیل عظیم اهل دنیا را بگو که از زندگی فقط همین یک جان را دارند و به آن مثل کنه به شکمبه گوسفند چسبیده‌اند. تنها عشاق می‌توانند که بر ترس از مرگ غلبه کنند و از دیگران، نباید هم انتظار داشت که از مرگ نترسند.

نگوئید «دوران جنگ»، بگوئید «دوران جهاد در راه خدا»... و خدا هم این جام بلا را جز به بهترین بندگان خویش نمی‌بخشد. جام بلاست و جز به «اهل بلا» نمی‌سد؛ دیگران آن را شوکران می‌انگارند. پس دوران‌های جهاد نمی‌تواند که طولانی باشد، اما دوران‌های تمتع از حیات گاه آن همه طولانی است که اهل دنیا را نیز دلزده می‌کند.

آنگاه که طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته می‌شود و اهل بلا در می‌یابند که نوبت آنان در رسیده است، اهل دنیا چون مارمولک‌های بیابانی که از رعد و برق می‌ترسند. ناله‌کشان به هر سوراخی پناهنده می‌شوند. وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می‌شود، عشاق می‌دانند که نوبت آنان رسیده است که قلیل من عبادی‌ الشکور... وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می‌شود، در نزد اینان عقل و عشق دست از تقابل می‌کشند و عقل، عاشق می‌شود و عشق، عاقل؛ آن همه عاقل که صاحب خویش را به سربازی و جانبازی می‌کشاند. اما در نزد دیگران، ترس جان و سر، عقل را به جنونی مذموم می‌کشاند و هر ننگی را می‌پذیرند تا بتواند این خون تمتع از حیات را بمکند، مثل کنه‌ای که به شکمبه گوسفند چسبیده است.

دوران جنگ، دوران تجلی عشق بود و دوران جلوه‌فروشی عشاق، و سرّ این سخن را جز آنان که به غیب ایمان دارند و مقصد سفر حیات را می‌دانند، در نمی‌یابند. دوستی شب عملیات با من می‌گفت: «کاش مدعیان این «حس غریب» را در می‌یافتند، این وجد آسمانی را که گوئی همه ذرات بدن انسان در سماع وصلی رازآمیز «عین لذت» شده‌اند؛ نه آن لذت که هر حیوان پوست‌داری که حواس پنجگانه‌اش از کار نیفتاده است حس می‌کند؛ «الذ ِ لذات» را.» گفتم‌: «عزیز من! مدعیان را به خویشتن واگذار. خدا این حس را به هر کسی که نمی‌بخشد؛ توفیقی است و توفیقی، هر دو.» او رفت و شهید شد و من وقتی بالای جنازه خون‌آلودش نشسته بودم، به یقین رسیدم که «شهدا از دست نمی‌روند، به دست می‌آیند.»

وقتی کسی می‌انگارد هرچه را که نبینند و لمس نکنند باورکردنی نیست و از تو می‌پرسد: «دستاورد ما در جنگ چه بوده است؟»، از کلمه «دستاورد» بدت نمی‌آید؟ من بدم می آید، اگر چه کلمه که گناهی نکرده است. اما مگر همه چیز را باید به همین دستی بدهند که از این کتیف گوشتی و استخوانی بیرون زده است و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟ «دستاورد» کلمه‌ای است که آدم را فریب می‌دهد. با کلمه «دستاورد» که نمی‌توان حقیقت را گفت. چه بگویی؟ بگویی: «بزرگ‌ترین دستاورد ما انسان‌هایی بوده‌اند به نام بسیجی.»؟

خلیج فارس آن همه ماهی دارد که می‌شود دویست کشتی صید صنعتی- از آن کشتی‌هایی که ماهی‌ها را دویست کیلو دویست کیلو در حلق‌های بزرگ و وحشتناک خویش هُرت می‌کشند - سالی دویست میلیون ماهی دویست‌ کیلویی بگیرند، اما کجاست آن شجاعت و توکل و عشقی که یکی مثل «مهدوی» یا «بیژن گُرد» بر یک قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الکترونیکی شیطان در خلیج فارس حمله برد؟ می‌پرسد: «این شجاعت و توکل و عشق به چه درد می‌خورد؟» هیچ! به درد دنیای دنیاداران نمی‌خورد، اما به کار آخرت عشاق می‌آید، که آنجاست دار حاکمیت جاودانه عشاق.

سخن از آن پلان درشت رقص پلاک‌ها در آسمان بود که لجام سخن از دست رفت و کار بدینجا کشید. درباره آن پلان، بهترین جمله‌ای که خواندم از آقای فراستی بود، منتقد مجله «سروش »:

ناقوس آینه‌ها: پلاک‌ها بر پیکر مهاجر، در اثر باد به بازی در می‌آیند. برای من آن چهار پلاک آبی کوچک با آن نور در آسمان، همچون آینه‌های کوچک شفافند و صدایشان همچون ناقوسی در روح حک می‌شود. 

شاید باشند فیلمسازانی که مهارت تکنیکی‌شان در سینما از حاتمی‌کیا بیش‌تر باشد، اما هیچ کدام «بسیجی» نیستند... و من به بسیجیان امید بسته‌ام؛ نه من تنها،‌همه آنان که تقدیر تاریخی انسان فردا را دریافته‌اند و می‌دانند که ما از آغاز قرن پانزدهم هجری پای در «عصر معنویت» نهاده‌ایم.

ظهور حاتمی‌کیا در سینما انقلاب واقعه‌ای است نظیر خود انقلاب. هر کس سینما را بشناسد و آدم مغرضی هم نباشد، قدر حاتمی کیا را به مثابه یک فیلمساز درخواهد یافت. اما حاتمی کیا فقط در این حد توقف ندارد. او در عرصه سینما مظهر انسان‌هایی است که با انقلاب اسلامی ایران در تاریخ ظهور کرده‌اند و آنان را باید «طلایه‌داران عصر معنویت»‌ خواند او یک «بسیجی» است.

در میان کلمات، کلمه‌ای بدین زیبایی بسیار کم است: «بسیجی». نه از آن لحاظ که سخن از موسیقی الفاظ می‌رود و نه از لحاظ ایماژی که در ذهن می‌سازد؛ نه، جای این حرف‌ها اینجا نیست. از آن روی که این کلمه بر مدلولی دلالت دارد که تجسم کامل آن روحی است که در «آوردگاه جهاد در راه خدا تحقق یافته است.

بگذار بگویند فلانی رمانتیک می‌نویسد، اما من اگر بخواهم در بند این حرف‌ها باشم دیگر نمی‌توانم عاشق بسیجی‌ها بمانم. اما تو «ابراهیم جان». بسیجی و عاشق بمان و جز درباره عشاق حق و بسیجی‌ها فیلم مساز. و هرگاه خسته شدی، این شعرگونه را که یک جانباز برایت نوشته است بخوان:

ای بلبل عاشق، جز برای گل‌ها مخوان!/ دست دعای دلسوختگان/ آن همه بلند است/ که تا آسمان هفتم می‌رسد/ من پاهایم را بخشیده‌ام/ تا این دل سوخته را/ به من بخشیده‌اند/ اما اگر پاهایم را باز پس بدهند/ تا این دل سوخته را بازستانند/ آنچه را که بخشیده‌ام/ باز پس نخواهم گرفت./ دل من یک شقایق است، خونین و داغدار./ ای بلبل عاشق ! جز برای شقایق‌ها مخوان!
سید مرتضی آوینی

  • ۹۶/۱۱/۲۳
  • دکتر یونس

نظرات (۵)

فک میکردم ک تو چقد سطح نوشتنت فرق کرده . خیلی عمیییییق داری مینویسی ینی چی طو شده ک ایطو شده!! ک ناگهان ب انتها رسیدمو دیدم نوشته های مرتضی اوینی ست!!
پاسخ:
آبانا تو منو نابود کردی....
گاهی ادم باید نابود بشه مثه ققنوس... تا یه ققنوس جدید متولد بشه... تولدت مبارک !😍
پاسخ:
خاطرت باشد کسی را خواستی مجنون (درمان!) کنی/ زخم قدری بر دلش بگذار، مرهم بیش تر... 
الان زخم خوردی؟؟ بد زخم خوردی؟؟؟
پاسخ:
یه کم قلبم خون میاد.. تو خوبی؟ دستت درد نگرفت؟؟؟
من خووبم!
پاسخ:
پس
 بزن بر جانم آن زخمی که دانی/ به شرط آنکه گویی: مرهم از من..
راستی من همش یادم میره بپرسم، اون یارو که به شیشه اتاقت سنگ میزد چی شد؟!
بدار یه دو سه سالی دیگه بگدره بعد بپرس!! خیلی زود ب فکرش افتادی!!😉
حالا بعدا ک خاستم قصه ی اون دختر همکلاسیمونو بنویسم قصه ی اینم مینویسم!! قول میدم! قول!!🙋‍♀️
پاسخ:
بد قولی! بد قول! یه عاشق هیچوقت بدقول نمیشه. میدونستی؟! بعدشم من عادت ندارم بپرسم این مسائل رو.. میگم شاید نشده باشه یا تلخ تموم شده باشه و طرف با یادآوریش اذیت شه..(سطح درک و انسانیت رو داشتی؟)  معمولا دوستام میان پیشم خودشون نپرسیده و داوطلبانه اعتراف میکنن:) منم فقط گوش میشم.. میدونی بعضی وقتا آدم فقط به یه گوش احتیاج داره نه یه مغز قضاوت کننده.. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی