بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها
  • ۱
  • ۰

منِ اوشکول در همچو روز مقدسی ساعت 3 صبح تازه خوابیدم. 7.30 مامانه صدام زده که جاموندی! نمازم قضا شده. سگ شدم. شلوارم رو اتو کردم، دو تا لقمه گذاشتم دهنم دویدم رفتم خودم رو رسوندم به محل برگزاری همایش! حالا گیریم قبلش یه تک پا رفتم سه تا کتابفروشی سر زدم، یه کتاب خریدم، (هول هولکی اصلا به دلم نچسبید)، یه کار بانکی انجام دادم. بقیه اش رو هم گذاشتم وسط همایش بیام بیرون برم دنبال بقیه بدبختیام، بعد هن و هن ساعت 9.30 رسیدم میبینم میگن همایش تازه فرداست! 

نِه! شما بیبین کجای دنیاست که همایش کشوری رو با یه روز تاخیر برگزار میکنن؟!  از مهر ثبت نام کنن و پوستر و مصاحبه و فالان و فلان و اعلام زمان و مکان، بعد روز قبلش پیامک بزنن که همایش شده پنجشنبه و جمعه! من به گوشیم نگاه میکنم؟ من کاریش دارم؟ اگر پیامکای شما رو میخوندم  که پول گوشیم 2800 نمیومد! 

بعد با چشمای سرخ منتظر یک عذرخواهیِ لایت یا یک توضیح سه خطی هستم که طرف با بی قیدی میگه حالا فردا خواستید بیایید ساعت 7و نیم اینجا باشید!!!😳😳 گویا مجددا باید ثبت نامتون رو تثبیت کنید !!

 مثلا پارسال که من ساعت 7.30 اونجا بودم، پوستر مقاله هم داشتم و با دندون چسب نواری میکندم که بچسبونم به دیوار چه گلی به سرم زدید که امسال بخوام سر ساعت 8 اونجا باشم؟! برنده شد مقاله ام؟! 

یعنی داغون شدم. اومدم بیرون برگشتم راسه کتابفروشیها رو آومدم بالا، دنبال چند تا کتاب و یه دفتر خاص میگشتم. از کتابفروشی میپرسم دارید؟ میگه نع! اومدم برم بیرون ، میگه باید برید از درِ ته سالن برید بیرون! میگم شوخی میکنید؟😳 میگه نه در از اینطرف قفله و دیگه باز نمیشه! در یک توفیق اجباری اون سوله کتاب رو رفتم تا ته، تا از کتابا سان ببینم! دو باره برگردونده شدم به همون خیابان دم در همایش و دوباره اون خیابون  رو اومدم تا برسم به جای اولم!😩

دیگه حالت تهوع داشتم! رفتم سوره مهر، یه چند تا کتاب خریدم.. "ره ش" رضا امیرخانی رو هم خریدم . گویا قراره بیاد برای جشن امضای کتابش.. میگن میخوایید عصر بیایید کتاب رو براتون امضا کنه؟ میگم  عصر دیگه وقت نمیشه.

یادم میفته سال 84- 83 با دانشگاه اومدیم نمایشگاه کتاب! چه ماجراهایی داشت اون سفر.. همینطور که دیوانه وار داشتم کتاب میخریدم. مسئول غرفه بهمون یه مردجوون رو نشون داد با شلوار کتان کرم. (من فقط این رو یادمه ،کلن به شلوار و کفش نگاه میکنم!). بعد آهسته به ما گفت: "ایشون آقای امیر خانی هستن ها! نویسنده کتاب منِ او! اگر میخوایید باهاش صحبت کنید!" هم اتاقیم که از هفت دولت آزاد بود! منم گفتم :خب چکار کنم؟! رامون رو کشیدیم و رفتیم.. باز خوبه مثل اون دفعه سعید عاکف نشد.. 

بعد تو نمایشگاه کتاب، خداداد عزیزی هم بود که نمیدونم ملت چرا داشتن خودکشی میکردن و دنبالش راه افتاده بودن. که با جمعیت  انبوهی رسید جلوی ما. من نمیدونم چه انتظاری از ما داشت ولی من با اخم گفتم : وااا! ما میخواییم رد شیم. چه خبره؟! گفت: بله بله بفرمایید. یعنی یه سلام به غزال تیزپای ِ مملکت نکردیم.. 

بعد آخرای نمایشگاه لِه لِه بودیم. همکلاسیم رفت دستشویی، من کنار کیسه کتابا وایساده بودم. این همکلاسیم ازون مذهبی_مودب_با کلاس_درس خونا بود که دومی نداشت.(دکتر سید میم!) هفت سال پزشکی رو در کنار هم بودیم، خدا حفظش کنه، نصف حماسه هام رو به برکت وجود ایشون خلق کردم!  خلاصه همینطور که منتظرش بودم دیدم جمعیتی از جنس مخالف رفتن تو دستشویی! میدونستم این بابا بیاد بیرون سکته رو میزنه.. از طرفی نمیتونستم کیسه کتابا رو ول کنم، ازونطرف نمیتونستم برم و همکلاسیم رو نجات بدم.. سر یه دوراهی مونده بودم.. کیسه کتابا رو انتخاب کردم موندم پیششون😐.. ولی از دور دستشویی رو رصد میکردم.. به خداوندی خدا از اون صحنه بامزه تر دیگه ندیدم.. 😁😁 یعنی دوستم مثل مرغِ سرکنده میدوید و اسم منو صدا میکرد.. منم از شدت خنده افتادم رو چمنا.. اون جمعیت نامحرم هم انگار نه انگار.. دیگه فشار مثانه، عقل و  رحم و مروت باقی نمیذاره! میگفتن چکار کنیم طرف خودمون شلوغه!! 

خلاصه بعدش دلجویی کردم، آشتی کردیم. اومدیم با اتوبوسای دانشگاه برگردیم که چقدر داستان اونجا داشت بماند.. بعد دم عوارضی نگه داشتن که بچه ها تجدید وضو کنن. دیگه اون دوستم (دکتر سید میم) پیاده نشد!:)  

یه بنزِ خوشگل مشکی عین رخش پارک شده بود اونجا، به بچه ها گفتم بچه ها بیایید باهاش عکس بگیریم. هیچی دیگه تمامِ دخترای کلاس واستادن با این ماشینه گروهی، تک تک، دو نفره و سه نفره عکس گرفتیم! من عکاس بودم و جو میدادم..  از شاگرد اول و رتبه ممتاز کنکور بگیر تا سمپادی های از دماغ فیل افتاده! من حتی کلید دراتاقِ زاقارتِ خوابگاه رو هم درآوردم و گرفتم سمت ماشین که به بیننده القا بشه که ماشینِ خودمه. این طرح مقبول افتاد و مجددا عکسا با سوئیچِ نمادین! تکرار شد! که دیدم  یه مردِ جوونِ لاغر، با یه کت و شلوار مشکیِ بینظیر داره میاد سمت ماشین و دستش رو از شدت خنده گرفته رو دلش! وقتی سوئیچ ماشینش رو از راه دور زد و ماشین صدا داد، انگار پیف پاف بزنی وسط عروسی خاله سوسکا! یعنی هرکی یه طرفی فرار میکرد!:) من که زود تر از همه دیدم یارو رو، دخترا رو ول کردم و با دوربین فرار کردم.. 

دیگه این دخترای پزشکی چکار که نکردن! سرِ منوخوردن! میگفتن شان دانشجوی پزشکی اومد پایین، آبرو دانشگاهمون رفت!! تقصیرِ توئه! بیشین بینیم باااع.. 

خلاصه که روز عشق چیز خوبیه. من نسبت به چیزای خوب هیچ گاردی ندارم. حالا برای فرهنگا و کشورای دیگه باشه. وقتی خوبه و حرام هم نیست چه ایرادی داره؟ به نظر من نه تنها روزعشق رو باید با همه کشورا گرامی داشت بلکه حتی این زنهای ایرانی اگر به تیریج قباشون بر نمیخوره از زنهای هندی یاد بگیرن و یه روز از سال رو برای سلامتی و طول عمر همسرشون روزه بگیرن! هیچ کار که نمیکنید، کهنه بچه که چنگ نمیزنید، بچه قد و نیم قد که نمیزایید، سبزی که پاک نمیکنید، ظرف رو که ماشین ظرفشویی میشوره، لباس رو که اتو شویی اتو میکنه، غذا هم که فریزری و از بیرون! مهمونم که جرات نمیکنه عید به عید پاش رو بذاره تو خونتون! اخلاق که ندارید حداقل یه روز روزه رو بگیرید لطفا، باشد که خداوند شخصا از آمار طلاق بکاهد. 

دیگه چون روزعشق بود یه حالی هم به خودم دادم. بستنی گزی و پفک و کتاب و مداد رنگی! دیگه یه آدم از زندگی چی میخواد؟! علی ایحال امروزم که به فنا رفت ، درحال پفک خوردن ببین چقدر نوشتم،بلکم حال شما بهتر بشه. هوف! فردام باس برم همایش😩😩 حالا فردا باز حماسه خلق میکنم! نگران نباشید😊

پی نوشت: الان که تو تقویمم نگاه کردم و پوستر اصلی همایش رو دیدم متوجه شدم که از اول تاریخ همایش همین 26 و 27 بوده و من اشتباهی فکر کردم مثل پارسال چهارشنبه و پنجشنبه است و مثل اشکولها یه روز جلوتر رفتم محل برگزاری همایش!! متوجه هستید؟ بعد انتظار داشتم ازم عذرخواهی بکنن، درحقیقت اون نگاه بی قید ، نگاه ِ تو دیگه کی هستی بود بابا! میخوام بمیرم دیگه..  گفتم بنویسم اشتباه از من بوده یه وخ مدیونِ مدیران دولتی و سه لتیِ مملکت عزیزمون نشیم!

  • ۹۶/۱۱/۲۵
  • دکتر یونس

نظرات (۱۶)

بعله
همون کتابفروشی که سردرش با افتخار اعلام کرده تا عید یه سره بازه! یاللعجب کمر فرهنگ مملکت ترک خورد‎‎(:‎
هفته پیش سه تا کتاب از سه حوزه مختلف رو میخواستم و هرسه رو نداشتن
دیگه محض خالی نبودن عریضه یه عین صاد گرفتم
ولی دست من بود کتابفروشی های اون چهارراه رو یه تکون اساسی میدادم
اح
پاسخ:
سلام بزرگوار. بعله. خوبه من اسمِ شهر و مکان و مغازه نمیارم منتها اینقدر تیزید شما بلا نگرفته ها تا توی کتابفروشی هم ردّ منو زدید! 
یه تکون اساسی رو خوب اومدی... بدن به من اونجا رو ببین چطور بکوبم یه پارک کتاب دربیارم کنار بی بی جانم که ملت کیف بکنن.. الکی که نبود از کلاس اول ابتدایی میخواستم شهردار بشم. واس همین چیزا... 
خندیدم! اول صبحی !!! حالمان خوش شد! برو ببینم امروز چ خماسه ها می افرینی!!😀

پاسخ:
سلام آبانا من همین الان برگشتم. داغونم داغون.. اینقدر مقاله ارائه کردن حالت تهوع گرفتم! البت یه 192 صفحه ای هم کتاب رهش رو که دیروز خریده بودم خوندم. چقدرم بد بود.. واقعا از امیرخوانی توقع نداشتم.. خیلی افت کرده.. چند تا از بچه های قدیمی و استادا رم دیدم.. اووو چقدر غیبت کردیم! استاد خودمم دیدم. ولی شلوغ بود، منم روم نشد برم جلو و سلام علیک کنم.. ولی سوتی ندادم. یه کم با بچه ها حرف زدیم، هرچی گفتن برید از جلو بشینید نرفتیم، اون ردیف آخر برای خودمون همایش آسیب شناسی برگزار کردیم، من وسطاش خسته میشدم بقیه کتاب رو میخوندم و برا بچه ها تعریف میکردم، یه کم هم ریسه رفتیم از خنده، اینا که حماسه محسوب نمیشه نع؟! 
به کامنت خصوصی:
ای بلا نگرفته ها! از کجا رد منو میزنید خو؟! من الان میترسم آدرس خونمون رو هم دربیارید. احساس امنیت نمیکنم دیگه! بله اینجا بود و عصر جشن امضای کتابش رو داشت. من البته حوصله دوباره بیرون رفتن و از مرد جماعت امضا گرفتن نداشتم! حالا فکر میکنه کی هست!! ولی با جشن رونمایی کتاب موافقم. به نظرم حتی باید با دبدبه و کبکبه و خلاقیت و شادی برگزار بشه.. خب در جلب نظر خواننده تاثیر داره به خصوص نوجوونها . 

همایش چی بود؟؟! تا بگم حماسه تون چقد حماسه بوده!!
پاسخ:
یه سمینار کشوری مختصر با حضور دو وزارتخونه و چند تا جوجه دانشگاه و حوزه و دانشکده و نهاد و سازمان دهن پرکنِ علافِ بیکارِ بیفایده و بی نتیجه..
قققششنگ فهمیدم!!
( اگه من از اون مخاطبای باهوشت بودم ک تا الان شماره شناسنامه ی پدربزرگِ همسایه تون هم دراوردن میفهمیدم ک همایش چی بوده!!!)
پاسخ:
هوف! مخاطبا حتی اسمِ اون کتابفروشی سوله مانند و اون 4 راه رو هم درآوردن تو کجای کاری؟! فکر کردی همه مثل من و توئن یعنی؟!
فردا هم باس برم اصلا حوصله ندارم. خیلی هم خسته شدم. دو بار هم با 2 تا از استادم چشم تو چشم شدیم ولی روم نشد برم جلو و سلام علیک کنم. گفتم الان میگن چه سلامی چه علیکی؟ دکتره ی بیشعور! مقاله ما چی شد؟! همینطوری آسّه رفتم و آسّه اومدم که هیشکی نبیندم.. چه گرفتاری شدیم به خدا.. بعد اومدم خونه میبینم هیشکی خونه نیست! خانوم زندگیش رو ول کرده رفته مسافرت! چطور فهمیدم؟ عموم ساعت 9 شب زنگ زده که اینا رفتن به بابابزرگ اینا سر بزنن، کاری ندارید خونه؟ من میگم: عه؟ یعنی مامانم نیست؟! یعنی به خودش زحمت نداده حتی به من زنگ بزنه و بگه.. ببین من چقدر سر راهی هستم! حوصلم سر رفته.. شیطونه میگه خونه رو بترکونم در نبودش!
انقد ازین مامانا حوشم میاد!! خونه زندگی ول میکنن میرن مسافرت! 
ضمنا ینی چی ک‌ حوصلم سررفته! برم ب فرمانده بگم؟؟؟! دفه قبلی زیرمیزی ردت کردم دوباره داری به همون راه و روش میری!! حااا وقت همایشه ک بری چش تو چش چارتا استاد بشی ووو ؟؟!
پاسخ:
سمینار رو که به فرمانده گردان گفتم. تلویحا و مجبورا اکی داد! چقدر فرمانده فرمانده میکنی ! تو هم بیشین بینیم بااااع! سر صبی روز جمعه باس برم سمینار خزعبلات گوش بدم. اعصاب ندارم، پاچه تورو میگیرما
پاچه مو ک گرفتی!! ول کن دیگه! دیرت میشه ها!! دوباره بت تیکه میندازن سروقت بیا همایش!!😁
پاسخ:
ببین چقدر نابود و جهان سومی هستن، مسئول آموزش مداوم دانشگاه فکسنی درجه سه، تو رویِ بچه های وزارتخونه و معاونین وزیر میگه بیخود کردن نام نویسی کردن! امتیاز رو بهتون نمیدیم، باید تو سایت ما اسم مینوشتین!! یعنی یه آبروریزی کردن اینا که جلوی اساتید از خجالت آب شدیم! قشنگ وحشی بودن خودشون رو نشون بچه های شهید بهشتی و تهران دادن. تمام کارا با همون تهرونیا بود بدبختا،و فقط  میزبان این دانشگاه بود که خوب از خجالت مهمونا دراومدن.. هیچی دیگه امتیاز هم پریده انگار.. بعد همون جا هم اسم منو تایپ نکرده بودن! دیگه از شدت بدبختی خندم گرفته بود بهشون گفتم مگه میشه اسم من هیچ جا نباشه؟! نکنه دوربین مخفیه؟! خلاصه یکی اومد گفت اونایی که اسم رفیقاشون رو نوشتن ساعت 11 جیم شدن،گواهی شرکت در مراسمشون رو هم گرفتن و رفتن، این بدبخت که از اول تا آخر سمینار بوده، اونوقت امتیاز به اونا تعلق میگیره و به این نع، یه گواهی هم براش چاپ نکردید!! یعنی انگار هیچوقت حق به حقدار نمیرسه. بضاعت این دنیا همینه.. 
منم همایش رو پیدا کردم!! پس منم باهوشم! تو خود حدیث مفصل بخان ازین مجمل!😉
پاسخ:
بعد از اینکه تموم شد! خیلی زحمت کشیدی! خودمم که گفتم ردیف آخر لژنشین بودم!میموند رنگ بولیزو وشلوارم! مطمئنی میتونستی پیدام کنی؟!  واقعا چرا پلیس نشدی خب؟ استعدادش رو داری گلم :)
(دوستش را مَغسَره میکند!!:))
خیلی کارش زشته ک‌دوستش را مسغره میکند!!
پاسخ:
همین دیگه دقت نمیکنی. مغسره یه جور مسخره کردن همراه با بی شرمی و شرمندگی هست. یعنی یه جور پکیج هست. اولش بیشرمی، بعد مسخره کردنِ شدید، بعد شرمندگی! در ضمن تو پست ِ قبل تو منو مسخره کردی من به روت آوردم؟ (به رو  می آورد!:))
نه یادم نمیاد!
بقول بتهوون: بدی هایتان را مدتهاست فراموش کرده ام...
پاسخ:
همچنین بزرگان میفرمان: جهان سوم جایی است که مردمش به فکرِ "آمدن" یک روز خوب هستند نه "آوردنش!...
😀😀
تسلیم!! هرکه با یونسه در افتاد ور افتاد!!
پاسخ:
توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت/ مینشینم تا قیامت با تو صحبت میکنم!  :)من نهنگی که منو خورده بود رو هم رام کردم! پَ چی! 
  • آب‌گینه موسوی
  • :)))

     

    رهش چطور بود؟ من هنوز نخریدم.

    پاسخ:
    سلام بر آبگینه عزیز. خیلی بد. خیلی بد. واقعا اینقدر امیرخانی افت کرده؟! نویسنده ی کتاب "ارمیا"، "نشت نشا"، "ناصر ارمنی"، "نفحات نفت"، "جانستان کابلستان"، "از به" ،"منِ او*"، "داستانِ سیستان*"، "بیوتن" و  "قیدار**" میرسه به همچین کتاب و وضعیتی؟! خب من ازش خیلی انتظار داشتم. به خصوص با اون نمایش رونمایی کتاب و تصویر صف چندین و چند متری برای خرید کتاب!  ولی خیلی تو ذوقم خورد.. خیلی .. قطعا تو ذوقِ اونایی که تو صف ایستادن تا کتاب رو بخرن هم میخوره.. یعنی هر بار ارمیا رو از تو قبر درمیاره و زنده میکنه و به خورد مخاطب میده. قحطی قهرمان پروری اومده!!! فکر کنم مخاطب اصلی کتاب قالیباف بنده خدا باشه. چون شهرداری تهران تا مدیرای دست چندمش رو هم شخم زده.. 
    *اون کتابایی که دوست داشتم ازش.
  • آب‌گینه موسوی
  • هر وقت فرنگی‌ها روز مادر و زن و پدر مارو به رسمیّت شناختند و جشن گرفتن. منم ولنتاینشونو قبول میکنم. آره والا!

     

    پاسخ:
    آقو من با کائنات در صلحم. منع شرعی نداره. راجب عشق و دوستی هم که هست! چه ایرادی داره خب؟! من البته نسبت به زبانشون این حس رو دارم. یعنی بدم میاد اجبار میکنن شرح حال و نمیدونم کوفت و زهر مار رو انگلیسی بلغور کنیم. از لج استادا اتفاقا اونجا عجیب پارسی گو میشم و میگم هر وقت اونا شرح حالاشون رو فارسی نوشتن و خوندن و فارسی مریض معرفی کردن، منم انگلیسی مینویسم و میخونم. دیگه نای رو میگم تراشه!! ولی روز عشق مَسله ای نداره جشن بگیرید. راضی ام ازتون :)
    به کامنت خصوصی:
    سلام علیکم. هر سوالی دارید همینجا بپرسید. همینجا جواب میدم.  
  • آب‌گینه موسوی
  • اع! :(

    جدّی می‌گی؟! حیییییف!

    من یه نویسندۀ زنده تو ایران دوست داشتم اونم امیرخانی بود!!

    پاسخ:
    زنده های دوست داشتنی که زیادن جانم! علی موذنی. فرهاد خضری. آقای سرهنگی. حسن بنی عامری. مصطفی مستور. حبیبه جعفریان. مریم برادران. نفیسه مرشد زاده. راحله صبوری. خانم سپهری... شاعرا رو که دیگه نگم..  خب باید خودت بخونیش. ببین یه مرد نمیتونه راوی کتابش یک زن باشه. برعکسش میشه! یعنی کلی کتاب و نوشته ی خوب هست که یه زن از زبان یه مرد نوشته. ولی ازون طرف به جز همین کار آقای حمید حسام که خاطراتِ همسر شهید همدانی رو نوشته چیز بدردبخوری نداریم. راوی و شخصیت اول داستان یه زن هست که از فرطِ مردانگی(تقصیر خودش نیست، چون نویسنده مرده و نمیدونه) و خالی بودن از ظرائف و روحیات زنانه، حتی مادریش رو آدم نمیتونه قبول کنه..یه زنِ غر غروی مدعی حال به هم زنِ نا امیدِ طلبکارِ شوهر نفهم! مادری هم حتی بلد نیست. فقط ادعاست و در لاک مظلوم نمایی میره! با اون اخلاق گندش و منم منم کردنش شوهرش رو فراری میده از خونه بعد سریع مرده رو خائن هم میکنه! آره منم دلم برای تو سوخت!! آخی مظلوم.. در حالیکه ما قبلا علی فتاح، ارمیا، قیدار رو باور کرده بودیم و دوست داشته بودیم.. در کل مایی که اِندِ دقت و مهر و محبت و آدم شناسی هستیم، تو کار زنها موندیم اونوقت آقا برداشته از زبون یه زن رمان نوشته.. من دوست نداشتم. حالا شما بخون. شاید خوشت بیاد. :)
    به کامنت خصوصی: شما میخواهید با پزشک ازدواج کنید ، من نه شما رو میشناسم و نه اون پزشک رو. حالا چرا من باید به شما ایمیل بزنم؟ به من چه ربطی داره؟ اصلا چطور میتونم مشاوره بدم؟ این کار اتلاف وقت نیست؟ به نظرم شما هنوز پختگی لازم برای تشکیل زندگی مشترک و ازدواج رو ندارید چون نمیدونید برای این مساله مهم باید کتاب خوند. پیش مشاور حضوری رفت. و با گشتن توی صفحات مجازی میخواهید اطلاعات جمع کنید! هنوز بچه هستید. یه پزشک که نخبه این جامعه هست و باید در خدمت جامعه باشه رو بدبخت نکنید. مزاحم بنده نشید لطفا. پیج دوستان پزشک متاهل فراوان هست. از اونها مشاوره بگیرید!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">