بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها
  • ۰
  • ۰
دو هفته قبل اعصابم خورد شده بود.. هر بار سایت را باز کرده بودم و دیده بودم اسمم نیست.. بعد حرص خورده بودم که چرا هرچه سنگ باید بر سر من فرود بیاید. غیر از این بود که اول از همه و منظم تر و دقیق تر از بقیه از چند ماه قبل.. حالا به خاطر حماقت یک کارمند یا ناهماهنگی فلان ارگان با فلان موسسه چرا باید دودش به چشم من میرفت؟ 
خسته شدم از جهنمِ بروکراسی خسته کننده ی اداری که با بی مسئولیتی و حماقت برای خودمان ساخته ایم.. خسته شدم از اینهمه "حالا کاریه که شده".. "من مامورم و معذور".. "به من چه"!.. خسته شدم وقتی هرکسی برای توجیه کم کاری و اشتباهش، برای فرار از مسئولیت و پاسخگویی فقط میتواند یک گند بزرگتر را نشان بدهد و بگوید: اینکه چیزی نیست! شما برو ببین ... 
به من چه؟ به من چه؟ اینکه رئیست گند زده، توجیه کننده ی گندکاری تو نیست. اینکه وزیر اله، مسئولین بل، دلیلِ بی عرضگی و کار نکردن شما نیست. اینکه بقیه میدزدند و میبرند و یک آب هم روش دلیلِ کار نکردن و دزدی شما نیست... 
دو هفته صبر کردم. آخرش گفتم پاشو باید کاری بکنی! خنده دار بود ولی میخواستم بی خیال نباشم. میخواستم کاری کنم حداقل برای یکبار هم که شده آخر قصه حق به حقدار برسد. اما روی کاغذ کارم احمقانه و عبث بود. دقیقا داشتم هزینه های یک کت را برای یک دکمه میپرداختم! داشتم یک دوزاریِ سوراخ را به قیمت 5 تومان رفو میکردم! خنده دار بود ولی یک دستی گلوم را گرفته بود و فشار میداد. نمیخواستم مثل همیشه مودب و صبور و آرام باشم. میخواستم کفشهام را بپوشم و بروم حقم را مطالبه کنم. اگر دادند که هیچ. اگر نه، حداقل جمله ای را توی صورتشان بکوبم و برگردم. اگر قرار بود ببازم، میخواستم ضعیف نبازم..
"درچنین لحظه ای آنچه به انسان ضربه میزند، درد جسمی نیست! بلکه این رنج روحی برخواسته از بی عدالتی و به طور کلی بی منطقی است که آزار دهنده است! آنچه موجب شگفتی است این است که ضربه ای که از خود نشانی به جای نمیگذارد، میتواند در شرایط ویژه ای بیش از ضربه ای که جایش باقی میماند آزار دهد"!
شبش حتی دیالوگ های احتمالی ام را مرور کردم. اینکه اگر چه اتفاقی افتاد چکار کنم؟ اینکه اگر بحث به کدام سمت رفت چه بگویم؟ اینکه حرمت و شخصیت خودم را حفظ کنم ولی کوتاه هم نیایم.. پلنA ، پلنB، پلنC، پلنD.. را طراحی کردم. همان آهوی پررویی بودم که داشت برای شکارچی خط و نشان میکشید! همینقدر بی دفاع و مضحک!
مثلا توی پلنA آخرین دیالوگم این بود: دزد فقط اونی نیست که 3 هزار میلیارد رو برمیداره و فرار میکنه کانادا. شما هم دزد هستید! اونیکه حریت و آزادگیش رو فدای شان و موقعیت انسانهای دیگه میکنه و حقِ آدمهای دیگه رو به پای آدمهای قدرتمند میریزه، اون هم دزده!
یا در پلنB باید قبلش میرفتم و فلان دکتر یا حتی فلان همکلاسی دوران دبیرستانم که حالا کارمند آن دولت فخیمه بود را در فلان طبقه اداره پیدا میکردم تا برود و کارم را درست کند! اما آیا اینکار با روحیه، ایدئولوژی و غرورم سازگاری داشت؟!
یا در پلن C باید سرم را به نشانه تاسف تکان میدادم و لبم را گاز میگرفتم که یکهو گریه ام نگیرد و بیخود و بیجهت با فلان کارمند بی ادب دهان به دهان نشوم.
یا در پلنD: باید اسمم را مینوشتم روی کاغذ و پرت میکردم روی میزِ یارو و میگفتم از آنجایی که وعده ی عذاب الهی در باب ظلم در این دنیا صادق و حتمی است؛ قطعا به اسمم برایِ رضایت طلبی و حلالیت احتیاج پیدا میکنید. بعد باید همه ی اینها را در حین رو برگرداندن تا لحظه ی خروج از در و کوبیدنش با صدای نه عصبانی و نه بلند به یارو میگفتم! 
و از همه مهمتر باید اینطور به نظر میرسید که اصلا این مساله برایم کوچکترین اهمیتی ندارد و من صرفا برای شرکت در همایشِ دیگری خیلی اتفاقی اینجا هستم!! واین حقیقتا سخت ترین جای پلن بود! چون با وجود بی طاقچگی قلب و صداقتِ ذاتی که از چشمهام شُرّه میکند و عدم توانایی ام در نقش بازی کردن و عدم کنترل خنده! کار بسیار پیچیده ای بود.. 
خلاصه فردا با فکری مغشوش به بهانه شرکت در سمینار خودم را موظف به حضور در پای معرکه کردم چون میدانستم یونسِ کوتاه بیایِ همیشه بخشنده ممکن است دقیقه نود بیخیال همه ی پلن ها بشود و بگوید: ولش کن! ارزشش رو نداره! خدا که هست و میبینه! اونم یه مریضه تو یه سیستم مریض!
ولی بلند شدم. لباس پوشیدم. و رفتم.. (البته اینکه پولِ ناقابلی را صرف ثبت نامِ آن همایش صوری(بهانه ی حضورم) کرده بودم هم بی تاثیر نبود!) در زدم و گفتم سلام. که مسئول اصلی حین حرف زدن با دوستش بی مقدمه گفت: شما اسمتون چیه؟ 
هنگ کردم. یعنی یهو رسیدیم به آخرِ پلنD؟ با تکان سر و حرکت چشم ها پرسیدم چطور؟
گفت: من خیلی تو این دو هفته دنبال اسم شما گشتم. از فردای اون روزی که اونطور باهاتون حرف زدم، خودم خیلی ناراحتم. خیلی از همه پرسیدم تا ببینم اسمتون چیه تا وارد سیستم کنم تا حقتون ضایع نشه. حتی از دکتر فلانی هم پرسیدم ولی کسی اسمتون رو نمیدونست.
گفتم: حالا میشه درستش کنید؟ (پلن ها را آب با خود برد..)
_:خیلی بعیده. از تایمش گذشته. سیستم نمیپذیره. 
ولی برمیگردد به سمتِ کامپیوترش. من سایلنت تماشا میکنم. (تغییر پلنِ فوری!) صد تا صلوات نذر میکنم برای حضرت زهرا.. صلوات میفرستم و چشمهام را میبندم. نا امیدانه و شاید برای رفع تکلیف و حتی چند بار وارد سایت میشود و آخرش نمیدانم چطوری سیستم قبول میکند!
_عه! شد!
از برگه پرینت هم میگیرد و میدهد دستم. دیگر چیزی نمیگوید. دیگر چیزی نمیگویم.
می آیم بیرون و به مردی فکر میکنم که همیشه جلوتر از من وارد اتاقها میشود.. به خوابِ فلان استادِ بد قلق و لجوج میرود و از خرشیطان پیاده اش میکند تا اذیتم نکند! یا به ساعت نشده به خواب دکتر فلانی رفته و یک اپسیلون به آبروی من و رودربایستی که با طرف دارم فکر نمیکند و بهش میگوید: غلط کردی به بچه ام گفتی فلان! و فرداش طرف مستاصل و در به در پیدام میکند و میگوید: هرچی گفتم اشتباه بود! بابات خیلی از دستم عصبانیه. عکسِ بابا را از توی کیف پولم نشانش میدهم و میگویم: این شکلی بود؟  _:اوه!آره!خودشه..
به مردی فکر میکنم که تا نیمه شب در کتابخانه کنارم مینشست تا تنهایی و بین انبوه استخوان ها و جمجمه ها و مولاژها خوابم نبرد.. مردی که پشت در سالن تشریح دستهام را میگرفت و بهم قوت قلب میداد تا از جسدِ قهوه ای سوخته و صورت وحشتناکش نترسم و از بوی بد فرمالین بالا نیاورم... همانی که چند ماه بعد وقتی که تیغ بدست، توراکسِ جسد را با دقت باز میکردم و پوستِ چرمی و تکه های عضلاتِ جسد روی صورتم میریخت، کنارِ استاد ایستاده بود و با خنده و حیرت به توانایی های محیر العقولِ این دانشجوی شیر شده، نگاه میکرد! مردی که در تمام امتحانها روی صندلی خالی کنارم مینشست و مواظبم بود.. مردی که گرمای وجودش در کلاسهای درس دانشکده پزشکی حس میشد.. مردی که در تمام مورنینگها و کنفرانس ها کنارم می ایستاد. بعد نه از شیطنت و مسخره بازیِ بچه هایی که به خونم تشنه بودند خبری بود و نه از اذیت کردنِ رزیدنتها.. با من میخندید. گریه میکرد. با من سوار اتوبوس میشد. با من از آن اتوبان و اتوبوسها و کامیونهای عصبانی اش رد میشد. مردی که هیچ چشمی جز قلبِ من نمیدیدش.. درودِ خدا بر تو ای برهم زننده ی پلن ها!
*بیتِ عنوان از:کاظم بهمنی/کتاب پیشامد/نشر نیماژ
*عکس:برشی از کتابِ انسان درجستجوی معنی/دکتر ویکتور فرانکل (یادم بندازید شاید یه روزی کتاب این روانپزشکِ یهودی رو معرفی کردم)
  • ۹۶/۱۲/۱۹
  • دکتر یونس

نظرات (۶)

سلام علیکم و رحمه الله
با اجازتون ازین تریبون میخوام یه کار خیر رو که افراد مطمئن و موثقی بانی اش هستن رو بگم ان شا الله دم عید خانواده های بیشتری خوشحال بشن
.
.
.
از پله های خانه با دلشوره پایین رفتم. تنها راه ورود به خانه چهارده پله زیر زمینی بود. یک اتاق که با لامپ صد روشن بود و زمینی که کف آن تنها با چند کارتون پاره فرش شده بود. مادری که از شدت افسردگی چند بار دست به خودکشی زده بود و زهرای سه ساله ای که معصومانه گوشه ای نشسته بود و هیچ نمی گفت . اما این خانه یک #ابوالفضل داشت. ابوالفضل ۹ ساله ای که با پیدا کردن غذا در خیابان خودش و خانواده اش را تا کنون نجات داده بود. غذایی که همه اش نان خشک بود.
.
دیدن این خانه برای همه عمرم و نسلم بس است. برای اینکه بدانم چقدر وظیفه ام سنگین است. برای اینکه بدانم اگر حرکتی نکنم آن دنیا در مقابل #محبوب هستی، #خداوند متعال پاسخی ندارم .
.
حال میخواهیم #همه_مان #همت کنیم. چهل خانواده و دانش آموزی و خانواده هایشان را برای #نوروز خوشحال کنیم. و باز #همت کنیم و این راه را برای رشد #معرفتی و #دانشی ایشان ادامه دهیم و تنها به کمک های مادی اکتفاء نکنیم .
 پس هر که هوای کربلا دارد بیاید..
.
مدرسه در قم است. لکن هر طور میتوانید کمک کنید بسم الله : گوشت، عقیقه ، لباس ، مواد غذایی، کمک در فعالیت های فرهنگی و ...
برای کمک های نقدی میتوانید به حساب بنده یا دوست عزیزم آقای محمدرضا جوان آراسته واریز بفرمائید.
6104337898006380
بانک ملت حامد تقدیری
6063731038671245
محمد رضا جوان آراسته
@hamedtaghdiri
پاسخ:
و علیکم السلام و رحمه الله و برکاته. خیلی هم خوب.
یعنی باید بگم با خوندن پاراگراف اخر اشک توی چشمام جمع شد؟
:)
درود خدا به برهم زننده ی پلن ها که باعث میشه حق به حق دار برسه
پاسخ:
سلام و درود خدا بر شما هم.. 
سلام 
درود خدا بر بر هم زننده پلن ها...
اون صد صلواات رو دادید دیگع؟
من فکر کردم عکسه برشی از خاطره یکی از آزادگان از دوره اسارتشه و شما گفتید یادم بندازید یه روز این تحلیلای خوب روانشناسی رو به روانشناسان یهودی نشون بدم 
پاسخ:
سلام و رحمه الله. خب این روانپزشک یهودی هم در زندانِ آلمانیها اسیر بوده و اونجا ایده کتاب به ذهنش میاد."سندرم سیم خاردار" برای همه ی اسیران جنگی وجود داره.
چه ماجرای جالبی!
من اگه بودم ( البته با شرایط خودم) فک میکردم ک دست خدا قبل از دست ماها کار رو انجام میده...
روح پدرت شاد. خوب هوای بجه ی سربه هواشو داره!! اگه ب دادت نمیرسید معلوم نبود چه پلنی راه مینداختی وووو😉
پاسخ:
و سلام و درود خدا بر او فرمود: خدا را از سست شدن اراده های قوی، گشوده شدن گره های دشوار، و درهم شکسته شدن تصمیم ها، شناختم. عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ، وَ حَلِّ الْعُقُودِ، وَ نَقْضِ الْهِمَم. نهج البلاغه حکمت 250 ممنون عزیز.روح رفتگان شما هم شاد

سلام ماجرای جالبی بود مخصوصا طراحی پلن ها

خوب شما که همچین بابایی دارین راحت کار رو بسپرین به ایشونو و پلن طراحی نکنید...موفق باشید

پاسخ:
خب الان من از بابام بزرگترم! فرمانده منم!ضمن اینکه بابام حس میکنه من باید تلاش خودم رو بکنم و خوب در دریای مشکلات دست و پا بزنم! وگرنه امتیاز اون مرحله از زندگی رو نمیگیرم!
سپاس

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">