بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها
  • ۱
  • ۰
خب خب خب! مهمان داشتیم چه مهمانی! 
"مریم خانوم گل گلاب" و "خاله کوچیکه؛یگانه مدیر بحران"! تشریف فرما شدند به قلمرو ما! دیگه برو خانوما رو بیار و آسه برو ، آسه بیا.. ببر حرم.. ببر چادر بخرن.. ببر آرایشگاه.. ببر کوه.. یعنی یه وضعی.. ساعت 1 برا نماز ظهر رفتیم حرم و یه زیارت باحال و از سر صبر کردیم. اول که مریم خانوم گم شد! اینقدر هوار هوار کردیم تا پیدا شد! بهشون گفتم سرِ قبر علما و آقا بهجت و علامه طباطبایی و شهید مطهری رفتید؟ خاله رفته بود ولی مریم گفت نع! رفتیم زیر زمین و وایستادیم تا ساعت 2.30 که شبستان قبور علما رو برای خانوما باز میکنن. اومدیم بالا رسیدیم سر قبر آیت الله بروجردی داشتم به مریم میگفتم ببین این زن ها نمیدونی چکار میکنن، هول میدن یه وضعی! تند برو جلو که بتونی سر قبر آیت الله بهجت بری. و مثل اونایی که تو اتاق انتظار مطب دکترا درآمد ماهیانه دکترا رو حساب میکنن! داشتم حساب میکردم این آقای بهجت خداییش روزی چند تا یاسین کاسبه؟! خب شما که اصلا از قبل سن تکلیفت گناه صغیره و کبیره نداشتی! این ثوابا رو میخوای چکار؟ بده به ما گنهکارا.. که دیدم مریم نیست! هی اینور رو ببین اونور رو ببین که یهو در رو باز کردن و این زنها هجوم بردن داخل! یعنی فرصت ندادن حتی اون خادم بدبخت لنگه در رو کامل باز بکنه! نگو نفر سومی که رفته بود تو مریم خانوم بودن! بهش میگم اصلا میدونستی قبر ها کدوم به کدومه!! با جمعیت دویده، خودش رو انداخته بود رو قبر آیت الله بهجت!
دور از جون بعضی این خانوما مثل مار رو قبرا چنبره میزنن، فرصت زیارت به هیچکس دیگری نمیدن. خب پاشو دیگه! چی میخوای؟ طرف مرده شما باز ول نمیکنید؟! 
چند وقته دلم میخواست برم سر قبر شهید عبدالحمید دیالمه و شهید مفتح! به بچه ها گفتم بریم؟ گفتن باشه. نگو یه شهید مدافع حرم رو هم آوردن همونجا دفن کردن. خلاصه رفتیم تو و زیارت کردیم. یه دفتر گذاشته بودن که ملت دلنوشته هاشون رو بنویسن! مریم و خاله نوشتن و منم شروع کردم به نوشتن همون جمله سید مرتضی آوینی که "پرستویی که مقصد را در پرواز میبیند، از ویرانی لانه اش نمیهراسد! و دعا کن ما هم شهید بشیم و اینا.. " که مریم از فاصله زانوهامون تا لبه قبر کفشای من رو کشید بیرون که بیتربیت اینا چیه؟ 
گفتم: کفشام!
گفت: چرا آوردی تو و گذاشتی کنار قبر؟ شعور نداری؟ 
گفتم: ترسیدم بدزدنش. کفشام گرونه. ریسک نمیکنم بذارم جلو در. من این کفشا رو تو مسیر اربعین زیر سرم میذاشتم! حالا بذارم دم در؟( دقیقا همین دیالوگ ها رو با خاله تو مسیر اربعین و دم در موکب ها هم داشتیم و فقط با خنده نگامون میکرد!) 
گفت: پرستو!از ویرانی لانه ات نهراسی؟! شهیدم میخوای بشی با این وضعت؟ طرف از جونش گذشته، تو از کفشت نمیتونی بگذری؟ 
گفتم: اومدیم شهید نشدم! تکلیفم چیه؟ پابرهنه چه کنم؟ 
یعنی وسط قبر شهدا نشسته منو ریشخند میکنه! باشه تو خوبی! من، بد! من، دنیا پرست! (ولی فکر کنم خیلی زشت شد، خیلی خندیدیم!) خلاصه یه خانومه دیگه اومد بیخود و بی جهت گیر داد به من که چرا این شهیده رو تو حرم دفن کردن؟ مام اگر بمیریم تو حرم خاکمون میکنن؟ یا اینا خونشون رنگین تره؟!
 خب به من چه؟ مگه من مسئولشم؟ یعنی ماموریت نیمه تمام مریم رو این خانومه تکمیل کرد! چه توقعی داری بابا؟ طرف شهید شده، خادم حرم بوده آوردن تو حرم دفنش کردن! به شهیدام حسودی میکنید؟ بهش میگم شما شهید شدی ان شاالله تو حرم دفنت میکنن غصه نخور! باز ول نمیکرد.. پناه بر خدا! ایراد از قیافه ام هست که هرکی میخواد حرصش رو خالی کنه، گیر بده میگه همین خوبه! 
خلاصه بالاخره ساعت 3و نیم راه افتادیم اومدیم خونه! که دیدیم مهمون داریم چه مهمونی!..  مامان فسنجون درست کرده بود واسه خانوما که حضرت میهمان هم ازش بی نصیب نموند! 
بماند که مریم اینقدر رو داره که میگه این چرا خونه اش این شهره ولی محل کارش استان ما؟ بهش میگیم خب طرف خونه و زندگی و درس و بحثش اینجاست، ماهی دوبار میاد اونجا سر میزنه! باز میگه خب اگر شنبه میره، مارم با ماشین خودش ببره.. باور کن میرفت. یعنی اصلا احساس خجالت یا رودربایستی نداره!!
خلاصه بعدش پاشدیم رفتیم کوه! من میخواستم قبر شهدای گمنام رو تمیز کنم اینقدر که جای دست و لک و کثیفی روش بود! دو تا اسپری آب و تمیز کننده سطوح آشپزخانه و کلی دستمال برداشتیم. مامان قبلا گفته بود جارو برقی ببریم اونجا رو جارو بکشیم! که فهمیدیم فرشها رو جمع کردن! یکی نیست بگه آخه بدبخت قبر بابای خودت سال به سال کسی نیست یه آب روش بپاشه حالا دایه مهربانتر از مادر شدی برا قبر دیگران؟ 
حالا مگه روم میشد وسط اونهمه جمعیت اسپری ها رو در بیارم و شروع کنم به سابیدن 14 تا قبر؟ آخرش گفتم جهنم ضرر، ان شالله کسی منو نمیشناسه. مرگ یه بار، شیون یه بار. چشمام رو بستم و با خاله و امیر محمد و عروس زهرا شروع کردیم به تمیز کاری.. امیر محمد آب میریخت، من و عروس زهرا پاک میکردیم و خاله هم با تمیز کننده سطوح استریل میکرد.. مردم هم بر و بر با حیرت به ما دیوونه ها نگاه میکردن!
در یک کلام، خدا لعنت کنه این کبوترای بوگندو رو! آخه اونجا هم کار دارید لعنتیا.. یکیشون که اصلا اونجا خونه ساخته، جوجه اش رو هم نشون امیر محمد دادم. مریم خانوم هم از پشت سر دونه دونه فاتحه میخوند برا قبرا، دست به سیاه و سفید نزد!
بعدش خانوما رو فرستادم بالای کوه و من با امیر محمد برگشتیم خونه و تو مسیر از جلوی در خونه ها گل کندیم! :) باشد که رستگار شویم. آخر شب هم نشستیم به خاطره بازی و دیدن عکسا تا 4 صبح!

این اون وقتی بود که تو هتل 5 ستاره بودیم و غرق در ناز و نعمت شکم چرانی میکردیم! روز اول که برای مریم غذاش رو گرفتم، اومد اینقدر فحش داد و دادو بیداد کرد که من نمیخواستم غذام رو بیاری تو درمانگاه و من بدم میاد اینجا غذا بخورم و میکروبیه و فلان.. گفتم یونس بشکنه دستت که نمک نداره! به درک میذاشتی رستوران رو ببندن و غذا بهش نرسه! از اونجایی که دکتر مریم یه خردادیه به تمام معناست! مثل متغیر x هست و کلن در حال تغییر و غیر قابل پیش بینیه! نمیدونم چطور شد که الان غذاها رو چیده رو تخت تزریقات که مریض باسن خودش رو روش میذاشت بهش آمپول میزدیم یا اون سوختگیهای درجه دو و سه رو پانسمان میکردیم و اون پارگیها رو بخیه میزدیم! غذاها هم مربوط به وقتیه که سه تا از وزرا اومده بودن اونجا و با تانک و نیرو هتل رو محاصره کرده بودن! (جهت تامین امنیت!) چطوری روش شده از همه ی غذاها و دسر ها یه تیکه برداشته؟! نمیدونم!


آشپز اینجا خیلی هوای ما رو داشت و آدم با سلیقه و خوبی بود. جالبه که یکی از آشپزا از دانشگاه علوم پزشکی اومده بود و گفته بود این دکتر دانشجوی دانشگاه ما بوده! اما در حقیقت من خیلی اتفاقی یکماه تابستون ترم تابستونی گرفتم و یه بخش یکماهه رو اون دانشگاه مهمون شده بودم. چرا من رو یادش مونده بود؟ چون من کل اون یکماه که کارت مهمان و تغذیه و خوابگاه گرفته بودم و طبیعتا هم نمیتونستم برگردم شهر خودم رو به خاطر خطای انسانی یا خرابی دستگاه یا شانس یا هرچیزی که نفهمیدم علیرغم رزرو غذا اما هیچ غذایی نداشتم! هر بار سر توزیع غذا کلی بالا پایین میکردن ژتون و کارت رو و باز هیچی.. دیگه خودم به این نتیجه رسیدم که رزرو یکماه غذام سوخته و خودم باید به فکر خودم باشم! این هم رسم مهمون نوازی اونجا بود! البته معلوم بود بعد اینهمه سال اون بابا هنوز عذاب وجدان داره و اینطوری شاید میخواد اون گذشته رو جبران کنه...
این هم نتیجه گرد بودن کره زمین و کوچیکی دنیاست که کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم شده تو یه کشور دیگه میرسه! من حتی طرف رو به چهره نمیشناختم و هر بار که با لطفش ما رو شرمنده میکرد میگفتم بابا به خدا هیچی از اون یکماه یادم نیست و حلال کردم، تموم شده رفته.. 
 یه بار که مریم گفته بود ما دیر میرسیم معمولا و ته دیگ نخوردیم، به صورت کاملا اختصاصی برامون ته دیگ درست کرده بودن و وقتی آخر وقت خسته و جنازه رفتیم رستوران، با این صحنه مواجه شدیم. برامون ته یه قابلمه ته دیگ درست کرده بودن! خودمون رو هلاک کردیم! :) مریم اینقدر هول شده بود، یه سیب سرخ رو انداخت تو کاسه خورشت! عکس اون هم موجوده! نه میتونستیم اون سیب قرمز رو از وسط خورشت چرب بامیه بکشیم بیرون! نه میشد اون "کوه فوجی یاما" رو همونطوری ول کرد رو میز، آبرومون جلو رستورانیا میرفت! یعنی یه وضعی.. ته دیگ از دماغمون درومد!:)
اما بعد زندگی روی حقیقی خودش رو نشونمون داد و  گفت من همیشه گل و گلستان نیستم!! حالا اون روی خودم رو نشونتون میدم ببینم چند مرده حلاجید! و ما در عرض چند روز تو یه کشور غریب وبن السبیل شدیم! 
کارمون به جایی رسید که دور نونهایی که قبلا میریختیم دور رو از تو سطل نون خشکا درآوردیم و خیس کردیم تا نرم بشه و با پنیر هایی که قبلا برای صبحانه آورده بودیم اتاق میخوردیم. حتی آب میوه ها و نوشابه هایی که جمع کرده بودم یواش یواش بعدن بخورم و از هتل 5 ستاره جمع کرده بودیم تموم شد! این سحری ما بود. دور نون خشک شده و پنیر! اولاش آب میوه هم بود که اونم تموم شد. لقمه ها رو مریم میذاشت تو کیفش. میرفتیم حرم حضرت عباس. قبلا که هنوز سقف نداشت، از افطار تا سحر خادما کنج حیاط چای ذغالی میدادن. اونجا لقمه رو با چای شیرین پررنگ عراقی میخوردیم! این میشد سحری. اولاش من تند تند استکان کمر باریک عراقی برمیداشتم. بعد خجالت کشیدم هی ده تا بیست تا چای بردارم. لیوان پارچیای خودمون رو میبردیم و میگفتیم میشه تو این بریزید؟ خادما هم دیگه میدونستن ما مشتری ثابت هر سحریم! شکرش رو کم میریختن اما از دوز غلظت اون چای کم نمیشد! با تمام فقر و فلاکتمون چه شبای خوبی رو با دل خوش سپری کردیم. فقیر و گرسنه و در راه مانده بودیم ولی دلمون خوش بود، شاد بودیم. نمیدونم چطور توصیف کنم اون روز ها بهترین روزهای زندگیه منه. (اینجا)

تا یه شب که دیگه هیچی نبود. نه نون خشکی. نه پنیری. نه حتی آب جوشی برای افطار. نه کسی حرف من رو میفهمید و نه روم میشد به کسی چیزی بگم. خودمون خواسته بودیم بمونیم تحت هر شرایطی. گفته بودن سخته ولی نمیدونستم در این حد. مریم دست من امانت بود. من میتونستم گرسنگی رو تحمل کنم چون حالت عادیش هم یه وعده غذا میخورم! ولی مریم 45 کیلو بیشتر نبود و اگه یک مو از سرش کم میشد، خاله و پدر بزرگش که هیچ، مامانم منو میکشت! چون پیشنهاد من بود که بمونیم عذاب وجدان سختی کشیدن مریم رو هم داشتم. نشسته بوم تو حرم. حرم نگو بگو بهشت. هیچکس نبود.از شدت گرسنگی و ضعف و استیصال گریه میکردم. به امام حسین گفتم گشنمه! از این حرفم خجالت میکشیدم. 8 روز طول کشید تا این رو به زبون بیارم و فقط هم به امام حسین گفتم. اومدم بیرون و اون گاریچی هندونه فروش دم باب سدره تنها آدمی بود که تو خیابون بود. حتی خادمای سیطره ها برای افطار رفته بودن تو اتاقاشون. مثل معجزه بود چون معمولا کسی رو تو خیابون وقت افطار نمیبینی. همون وقت که من تو حرم نشسته بودم و کاسه چه کنم به دست گرفته بودم یکی به دل مستخدم نوجوان هتل مرکزی انداخته بود بیاد و برای این دو پزشک دیوانه و بدبخت میوه بیاره! حتما فکر میکرد ما بلد نیستیم میوه فروشی کجاست و خوبه کنار غذامون میوه هم داشته باشیم!! کدوم غذا؟! خدا یحیی رو بیامرزه. اگر تو شلوغیای عراق شهید شده که جاش بهشت باشه و اگر زنده است خدا به زندگیش برکت بده. اون شب مثل حضرت مریم که براش از آسمان غذا و مائده بهشتی نازل میشد به غریب نوازیِ حسین بن علی نگاه میکردیم!


این رنگین ترین سفره افطاری ما بود. از اون امتحان با عزت و آبرو بیرون اومدیم. شب آخر امام حسین لطفش رو به بچه هاش تموم کرد و برای اولین بار تو اون ماه مضیف رو باز کردن و ما هم بدون کارت! رفتیم تو صف و با گداها و مستمندان کربلا یه غذای مشتی خوردیم که جبران اون ده روز گذشته رو کرد و برگشتیم.. 
آره خلاصه آخر قصه ما اینطوری تموم شد. همون سختی هاش هم بهمون شیرین گذشت. صدای خنده ما قطع نمیشد. مینشستیم و سفره افطاری های پرو پیمون و مهمونیهای خونه هامون رو تصور میکردیم و غش غش میخندیدیم! اینکه اونا هر قُلُپ چاییشون رو با یه زولبیا و بامیه قورت میدن و سه جور خورشت و آش و حلیم سر سفره شون هست و ما دور نون کپک زده میخوریم! کی خوشبخت تر بود؟ معلومه؛ ما! کی هر شب پیشونیش رو میچسبوند به ضریح امام حسین و میگفت: دوست داشتنت زندگی منه! کی هر سحر بعد نماز صبح رو به آسمون تو حیاط حرم حضرت عباس میخوابید و رنگ به رنگ شدن آسمون رو تو پیچ و تابِ پرچم بالای گنبد میدید؟ اون لذتِ روحی و معنوی کلمه نمیشه! باید بچشیدش تا بفهمید چی میگم. 
راستی یادتونه من دنبال یه ادکلن بودم؟ (اینجا) که بعد پیداش کردم و رفتم بو کردم و دیدم نمیخوامش ولی از فرانسه آورده بودن و تو رودربایستی موندم! خلاصه دست به دامن مریم شدم گفتم بیا برش دار! گفت: وااا؟! ادکلن 42 سال پیش با سلیقه ی پیرمردی به چه درد من میخوره!! ببین چه بیتربیته هما؟! افاده ها طبق طبق! خب بگیر پسفردا بده به پدر شوهرت.. اصلا ادکلنش زنونه است.. به من چه مردا میزدن.. خلاصه من مجبور شدم خودم برم بخرم  و بعد ببرم پس بدم و به جاش یه ادکلن دیگه بردارم و چند صد هزار تومن بسلفم! 
بعد یادتونه مریم هرسال امتحان ارتقاش میگفت دعا کن قبول شم برات ادکلن میخرم؟ (اینجا) شاید باورتون نشه ولی برام خریده بود! فکر کن بچه ام خدا تومن داده برا من همین ادکلنی که دوست داشتم رو خریده! نگفتم ایکسه، زود قضاوت نکنید؟! 
خب مریم جون! نمیدونی چقدر این ادکلن رو دوست دارم و هر بار که بخوام به خودم بزنم و نماز بخونم متاسفانه یادت می افتم و باید برات دعا کنم! چکار کنم دیگه؟ ذوی القربای منی! هرچند اون وقت که من داشتم تو اعمال ام داوود از فراز کوه و قرآن به سر با اون همه مشقت برای جنابعالی دعا میکردم، جنابعالی سوار بر تابی بر شاخه درخت در حال به در کردن سیزده بودی! بعد میگی چرا دعاهات مستجاب نمیشه؟! 
ای بهترین متخصص چشم!، ای ایکس ترین دختر ایران زمین!، ای مهربان ترین، ای خوش تیپ ترین و خوش پوش ترین و محجبه ترین دختر خاله، ای مومن ترین، پاک دست ترین و قلب پاک ترین دکتر!  امیدوارم عاقبت به خیر بشی و همین جمع باز حرم امام رضا و امام حسین رو با هم زیارت کنه. ممنون برای هدیه ارزشمندت :) 
این بود شرح دور همی ما! برای خاله ام که با هم همسفر اربعین بودیم باید یه پست جدا بنویسم. ایضا همین دعا ها رو برای خاله ام که آبجی کوچیکه ما محسوب میشه هم دارم.
پ ن: زبان شناس و معلم و شاعر و استاد ادبیات اینجا رفت و آمد میکنه! از نظر فرهنگ معین "زغال" و از نظر دهخدا "ذغال" درسته. ببینید از اون گذار و گزار چقدر آموختم!
  • ۹۷/۰۱/۲۸
  • دکتر یونس

نظرات (۲۰)

زبان‌شناس :دی زغال :دی
ضعف کردم با دیدن عکسا سر صبی
پاسخ:
علما و فضلا، ادبیاتی و زبان شناس رفت و آمد میکنن اینجا! باس رعایت کنم خو.. :) دهخدا میگه ذغال. منم با ذغال راحت ترم. چیه اون ز؟! خوشم نمیاد ازش. یه ر بدون هویته! اصلا اون ر خودش چی هست که نقطه هم داشته باشه؟!
سلام
چه خاطره تو در تویی بود! :)

اما خب همه ش رو خوندم و جالب بود، مخصوصا در مورد حرم...
دعا کنید ما هم طلبیده و دعوت بشیم...

اون ته دیگ هم که دل مارو برد... :)

+ خداوند حافظ تمام مریم های این سرزمین باشه مخصوصا از این مدلش... :)

پاسخ:
علیکم السلام. ان شاالله. بالاخره بعد از مدتها دور هم جمع شدیم و یادآوری خاطرات و دیدن عکس ها کلی از خاطرات رو زنده کرد. اتفاقا داشتیم به سالهای قبل و سرنوشتِ دخترای چادری پزشکی نگاه میکردیم تقریبا اکثر افرادی که ما میشناختیم چادرهاشون رو به مرور زمان گذاشتن کنار.. بچه هایی که با هم کلی خاطره خوب داشتیم و حتی از امثال ما و مریم قرص و محکم تر بودن، اونقدر تو این مسیر اذیت شدن و آسیب دیدن که ترجیح دادن همرنگ جماعت بشن و کمتر سختی بکشن.. دیگه یه چند تایی موندن همونطوری استوار و محکم.. البت یه مورد رویش هم داشتیم که بعد از سفر راهیان نور محجبه شده و زندگیش رو از نو ساخته.. من اون جمله آقا پناهیان رو باور کردم؛ در دینداری اگر داغ باشی یه روزی سرد میشی! اما اگر به پختگی برسی، دیگه خام نمیشی.. یه سری از این بچه ها واقعا در تظاهرات دینداری داغ بودن اما پخته نبودن.. مبنا و ریشه قوی نباشه، شاخ و برگ در تند باد حوادث میشکنه و از بین میره.. آدم از عاقبت خودش هم میترسه. پناه بر خدا.. 
چه پسر خاله خوووبی :)
پاسخ:
مرض!:)
چه گیری افتادیم به مولا! اولا من از مریم کوچیکترم. دوما مریم به من محرمه! تو که میدونی! اتفاقا امسال یکی از بچه های اونیکی خالم با همسرش اومده بود خونمون. من اگر تو خیابون میدیدمش نمیشناختمش! نمیدونی محرم نا محرمی چقدر مهمه تو خانواده ی ما. ای خدا..
اتفاقا میخواستم بگم اون عده که تو این مسیر اذیت شدن و چادرشون رو کنار گذاشتن از ابتدا سست عنصر بودن... که خب دیدم بعدش خودتون بهش اشاره کردین...

البته کم نیستن خانم هایی هم که شاغلن و در اجتماع و محجبه بدون چادر هستن اما وضعشون به مراتب بهتر از یه عده از خانم های چادری ی که آدم شرمش میشه بهشون نگاه کنه...

پیشنهاد میکنم مستند انقلاب جنسی ساخته حسین شمقدری رو دانلود کنید و ببینید...
حرفهای قابل تاملی درش زده میشه!

ببخشید به سوال خصوصی؟! :)
شما متخصص هستین یا عمومی؟

پاسخ:
ببین جو علوم پزشکی و بیمارستان و رشته ی ما کلن با همه جا فرق میکنه. حتی شبیه دانشگاه هنر هم نیست.  خیلی مبحث مولتی فاکتوریاله.یعنی اصلا نمیتونم بگم اونیکه چادری بود بهتر از مانتویی هست یا بالعکس.. اصلا نه شایسته قضاوتم و نه میتونم با اینهمه تغییری که در آدمها اتفاق میفته نظر درستی بدم. من فقط پوششون رو گفتم. یعنی مثلا طرف هنوز همون تفکر و اعتقاد رو داره حتی شاید عمیق تر اما از داشتن ظاهر مذهبی و پوشش چادر به دلیل اذیت و آزار دیگران انصراف داده. اسمش سست عنصری نیست. البته که بینشون سست عنصری که کلن از بیخ و بن قید اعتقادات رو هم زده باشه داریم. ولی بعضیا هنوز همونطور پاک و معصوم و مومن و دوست داشتنی هستند فقط دیگه از یه جنگ 24 ساعته به خاطر حفظ چادرشون و شنیدن توهین و تمسخر و تیکه کنایه و بی احترامی خسته شدن.. الان ما حجاب اجباری نداریم اما بی حجابی اجباری داریم. و این درده برای یه کشور اسلامی. تازه همزمان فحش هم میخوریم که آزادی نیست! شما که آزادی عزیزم، دیگه چی میخوای؟ واقعا سقف آزادیشون نمیدونم کجاست و مطلوبشون دیگه چی هست؟ احتمالا برهنگی کامل!
عمومی.
عاشق خاطره نویسیتم :-))
میدونستی ذاتا قصه گویی دکتر جان؟
...
خوش به حالت 
تو اون جمعی که دعا کردی حرم امام رضا و مشهد با هم برین ما رو هم راه بدین لطفا . گناه داریم به خدا ... 
...
دعا کن زیارت اربعین با پیاده رویش روزی ما هم بشه 
فدات:-)
پاسخ:
سلام بر معلم عزیز دل! سپیدار قهرمان.. درس پس میدم استاد. اتفاقا اون شب نشستیم حساب کردیم دیدیم منو مریم دو ساله مشهد نرفتیم! یعنی رواست آدم از خجالت بمیره.. خیلی دوست دارم باهم رفاقتی یه زیارت دسته جمعی بریم. به خصوص اینکه قضیه اون قبره هم هست و آبگینه تا یه حدودی مساله رو پیگیری کرده ولی بقیه اش خودم رو میطلبه:) ان شاالله قسمت بشه حتما.. جنابعالی که را به را مشهد تشریف میبرید! دست راستت روی سر من.. برات از خدا یه زیارت با حال کربلا میخوام با اهل دل البته.. قربانت:)
اشتباه نقشه‌ها... 
نگفتم کسی که چادرش رو بر می داره ناپاکه و یا بی حیا و...
گفتم سست عنصر...
یعنی تو مقوله‌ای به اسم چادر سست عنصر...
یعنی اگه همچین شخصی تو موقعیت کاری شما هم نبود بالاخره یه روزی کشف چادر میکرد به هزار دلیل دیگه...
من این رو نمی‌تونم بپذیرم که بخاطر تمسخر و توهین و متلک، کسی کشف چادر کنه...
اما خب پزشکان و پرستارانی هم هستن که تو محیط بیمارستان نمی‌‌تونن با چادر باشن اما خارج از محیط بیمارستان با پوشش چادر هستن...

خلاصه که آقا به وجود آدمای متعهد و معتقد (واقعی) تو جامعه مون خیلییییی نیازه...
خدا امثال شما رو زیاد کنه... :)

پاسخ:
متوجه صحبت شما شدم. ولی درد زخم زبون از زخم شمشیر بیشتره.. اینهمه مومنین تو جنگا زخم برداشتن، در جنگ احد نزدیک بود پیامبر شهید بشه ولی خدا تو قرآن میگه: و لا تحزن قولکم..از سخنانشان اندوهگین نشو.. من میفهمم این یعنی چی.. امثال من و مریم اینقدر فحش خوردیم و زخم زبون شنیدیم پوستمون کلفت شده، اذیت و آزار و تمسخر 4 تا جوجه فکلی به دلمون و چشممون موج نمیندازه.. ولی همین ما چه روزها و شبایی رو گذروندیم تا ما شدیم.. 
سلام. منم میدونستم ایشون به شما محرم هستن، من وبلاگو حفظم، یه جا گفتین  همشیره شما هستن، فقط گفتم چه خوبه آدم با فامیلش صمیمی باشه. من انقد تو فامیل غریبه ایم با هم.
پاسخ:
وعلیکم. من با کی صمیمی نیستم؟! :)
آخی عزیزم چه دختر خاله ی باحالی خدا حفظتون کنه ... اون آشپز و حلالیت خواستن کشت منو انقدر خندیدم ....
پاسخ:
ممنون. نظر لطفته. خودم شوکه شدم. سلف دانشگاه اون یه ماه تو اون شهر کجا، رستورانِ هتل 5 ستاره تو یه کشور دیگه کجا!ولی من حقیقتا نه چهره ها رو به خاطر میسپرم و نه اینطور مسائل رو گوشه ذهنم نگه میدارم. شب اول رمضان هراتفاق و دلخوری و ناراحتی که بوده میبخشم میریزم دور.. خیلی باید چیز ناجوری باشه که گوشه ذهنم بمونه.. من خیلی از این فرش به عرش رسیدن ها و بالعکس رو تجربه کردم! برام خاطره است:)
تو ماهی،ماه! فقط همین
التماس دعا
پاسخ:
ممنون. لطف داری. (دوستانش برای او نوشابه باز میکنند!) :)
از بلاگفا اومدی بیان؟
سلام
چه خوب نوشته بودید.
چه زیبا رسیدیم تهش به کربلا...

چه بد گفته شد به اونا که چادر رو گذاشتن کنار :(
از طرف: یک چادری که اعمال و باور دینی داره اما به چادر اعتقاد عقلی نداره، چقدرم بهش میگن امل اما بخاطر دلش سر میکنه...
پاسخ:
سلام. ممنون. نه هیچ بدی بهشون گفته نشد. جملات من رو دقیق نخوندی؟ من که بهشون حق دادم.
1)حجاب یک حرف از حروف الفبای دینداری و اسلام هست. یک حرف و نه همش. نمیشه نباشه. و نمیشه هم فقط حجاب ملاک دینداری باشه.
2) چادر یک نوع و یک قسم از هزار نوع حجابه. مثل اینکه شما حرف "ه" رو در الفبا ده جور مینویسی. ه وسط. ه اول. ه دو چشم. ه آخر.. مهم اینه که درست و صحیح و زیبا بنویسیش. حجاب هم همینه. چادر. مانتو. روسری. شال. اصلا حجاب که فقط در پوشش نیست. نگاه، گوش، زبان، رفتار همه انواعی از حجاب داره.
3)تازه من معتقدم محرم و نامحرمی یک سطح از حجاب رو میطلبه و بعضا آدم جلوی بعضی محارم هم باید حجاب چشم و پوشش و .. رو رعایت کنه.
4) حجاب یعنی حریم خصوصی. ببین الان من شما رو فارغ از محرم و نامحرم بودنتون در خاطراتِ سفر خودم سهیم کردم. میبینی نامحرمیم ولی اینجا شما رو وارد دایره ی دوستانم کردم. اما ممکنه یه مطلب بنویسم و رمز دارش کنم برای لایه ای درونی تر و شعاعی نزدیک تر به خودم. این لایه های متفاوت که آدم ها رو در شعاع های متفاوتی از ما قرار میده همه اش انواعی از حجاب هست. نمیدونم خوب توضیح دادم یا نع؟ ولی به حجاب به صورت یک فرهنگ و با لایه های عمیق و متفاوت نگاه کن. 
و در نهایت به دلت رجوع کن. اگر به چیزی باور داری، رهاش نکن. من خیلی حساس و شکننده ام. اما در این یک مورد نمیدونم خدا چه قدرتی بهم داده که اتفاقا اگر به خاطر ظاهر، فکر و اعتقادم اذیتمم بکنن، محکم تر و قوی تر میشم. اینم برمیگرده به نوع تربیتم و باورم به آیه های قرآن. میگم پیغمبرا رو هم مسخره میکردن. بیخیال! و لا تحزن قولکم..  حرف هیچکس روم تاثیری نداره. آخرش کار خودم رو میکنم. کلن نفوذ ناپذیرم. با اینکه به قیافه ام نمیاد و اشکم دم مشکمه! ولی به وقتش مثل کوه سفت و سخت میشم اونقدر که خودم تعجب میکنم:) شعارمم اینه: تو کارِ درست رو انجام بده، گور بابای بقیه!
  • در محصر دوست
  • سلام دکتر دریایی من
    من باید یه سفر باشما خودمو دعوت کنم ^_*
     درکف اون غذاهایی هستم ک مریم جون چطور اورده بود؟؟!!!همچنین شیب پایین داستان...ک غذا نداشتید و بعد ... به به... اشک میریختم باهاش
    اون صحنه ای هم ک قبلا گفته بودی توی سجده چهره مریم رو زیرنظرداشتی،همیشه در ذهنم هست^_^
    حالا حتما ادکلن گرون قیمت باید بخریم تا یادمون کنی و دعاهای قشنگ قشنگ بکنی:(
    دعامون کن یونس جان
    پاسخ:
    سلام در محضر دوست جان. کیف احوال؟ آره یه کاروان باید از دختران شعیب راه بندازم ببرم مشهد. برا دست گرمی اول بریم مشهد بعد برا کربلا و مکه خدا بزرگه :) کم از دست مریم حرص میخورم شماها هم اضافه بشید.. غذاها رو با کمک معاون نمیدونم چی چی هتل آورده. اون کاسه خورشت و لیوانای حلوا رو هم من آوردم از غذای ایرانیها. آشپزمون شب جمعه برامون حلوا درست کرده بود. اون سیبای قرمز رو هم گذاشتم تو جیبم و آوردم. مریم میوه دوست داشت. فقط تو اون بشقاب بیش از 5 نوع ژله و دسر و کاسترده. یعنی از هر مدلش یه کفگیر برداشته. میدونست من چقدر شیرینی دوست دارم:) 
  • سیده طهــــــــــــورا
  • خیلی شیرین...
    دست شما درد نکنه...
    ولی چی شد از عرش به فرش پرتاب شدین؟

    پاسخ:
    اون زمان یه دور مفاتیح الجنان رو با معنی خوندم ببینم اصلا چیه؟ این متنهای عربی چی هست و ما تو زیارت چی میگیم! در یکی از زیارتنامه های مولا علی هست که ای کسی که روزه گرفتن و نماز خوندن رو به ما یاد دادی. من هم ازشون خواستم روزه گرفتن حقیقی و نماز خوندن درست رو به ما یاد بدن! بعد وبن السبیل شدیم و روزه گرفتیم آنچنان که رفت.. 
    سلام

    با صحبتاتون در مورد حجاب موافقم، متوجهم و کلا با اصل حجاب مشکلی ندارم.
    بحثم صرفا سر چادر هست...
    دوستمون اون بالا گفتن سست عنصر تو این امر. 
    خب بنظر من توصیف سست عنصر کلا بار معنایی خوبی نداره.
    من زیاد با افراد مختلف بحث کردم در موردش و کمی هم مطالعه.
    برای چادر دلایل عقلی و منطقی ندارم. اما صرفا بخاطر اون احساس آرامش و امنیتی که بهم میده سر میکنم. بخاطر یه حس و دل خودم سر میکنم.
    تو زندگیمم تاثیرات منفی داشته و بازخوردای خوبی از جامعه نگرفتم،
    من هیچوقت افراد رو بر اساس ظاهرشون قضاوت نکردم اما متاسفانه بسیار قضاوت شدم و سردی دیدم...بله واقعا مهم نیست اشکال نداره ولی دروغ نگم تو دلم ناراحت میشم گاهی از قضاوتا...

    ممنون از نوشته هاتون.
    پاسخ:
    سلام و رحمه الله. بعضی لبنانیها مانتوهای مشکی بلند تا دم پا میپوشن و روسری های بلند سر میکنن. برای شما اگر چادر مشکله یا تو دست و پاست اون هم خوبه. یا تازه مسلمانهای استرالیایی رو دیدم که شالهای بلندی رو سر میکردن که از جلو وعقب نیم تنه فوقانی رو کاملا میپوشوند و حجابش کامل بود. دلیل عقلی رو متوجه نمیشم. هرچیزی که جلب توجه کنه حتی مثلا چادر براق، یا آرایش غلیظ چشم با روبنده و چادر؛ خودش بی حجابیه. عقل میگه عرف جامعه رو هم باید در نظر گرفت. این چادر نسل به نسل رسیده تا الان. تاریخ و قصه ای داره. در کل مثل نوشتن انواع "ه" در الفبا. هرجور که راحت ترید در چارچوب شرع و عرف همونکار رو بکنید. این دین و زندگی شماست. مثل دستخط آدم که متعلق به خودشه.
    بله درسته دلیل عقلی منظورم اینکه با خیلی پوششهای دیگه بجز چادر هم میشه با حجاب بود.
    بله آرایش مقوله ایه که اصلا با حجاب جمع پذیر نیست ولی خب متاسفانه جامعه سمت و سوی دیگه ای گرفته...
    دستخط آدمها تعبیر جالبی بود. ممنون.
    ایشالا هممون عاقبت بخیر بشیم.
    پاسخ:
    آره دیگه اولش گفتم. اما الان بعضی وقتا حتی با چادر هم نمیشه احساس امنیت کرد.. یعنی حتی اگر چادر سرت باشه و آرایش هم نداشته باشی و حجاب چشم و زبان و رفتار خودت رو هم رعایت کنی، باز نوع نگاه بعضی ها مثل اینه که یه گربه ی وحشی داره با پنجه هاش چنگ میزنه تو صورتت.. همونقدر زجر آور و نفرت انگیز و اذیت کننده.. زن و مرد هم نداره.
    به صبا:
    قبول داری هرچیزی باعث جلب توجه دیگران اعم از محرم و نا محرم ، زن و مرد بشه، یه جور لباسِ شهرت هست و با روح حجاب در تضاده؟ پوشیه شاید در عربستان یا جایی که افراد زیادی دارن استفاده میکنن خوب باشه اما مثلا در تهران یا ایران بیشتر باعث جلب توجه میشه و بیشتر باعث وهن و تمسخر دین میشه. مثل اون برنامه زنده باد زندگی که اون دو تا طلبه با همسراشون با روبنده اومدن و اونقدر مسخره و احمقانه به نظر اومدن و تا چند وقت بساط داشتیم! حالا ایکاش فقط پوشیه بود حرفاشون عجیب و غریب تر بود. اسلام دین میانه است.نه افراط و نه تفریط. هیچکدومش خوب نیست
    به صبا:
    پاسخ دومتون رو خوندم. اجازه میخوام باهاتون موافق نباشم. خب شاید 10_15 سال پیش من مثل شما فکر میکردم. اما الان نع. هر تند روی یه کندروی و هر افراط یه تفریطی به دنبال داره. موج های افراطیگری در دو طرف شکل میگیره. الان گشت ارشاد با یه دختره اونطور برخورد کرده. دودش میره تو چشم کی؟ اونیکه میخواد حجاب داشته باشه. من چند تا خانمِ چادری کتک خورده توسط بد حجاب ها برآمده از خشم و نفرتشون دیدم؟ خانم محجبه ای که لباش پاره و صورتش داغون شده بود.. خب اینها رسانه و مسیح علینژاد ندارن که بولدشون کنه. 
    دین ما دین میانه است. به تجربه هرکسی رو دیدم که از حد وسط خارج شده به خودش و محیط آسیب زده. الان بهترین حالتی که میتونم برای حجاب یک زن مثال بزنم رو گرفتن و حجاب خانم نیلچی زاده است. نه چادرش کجه و دور سرش میچرخه! نه روسریش زیرش کج و معوجه که اعصاب آدم خورد بشه. نه هی روش رو میگیره و باز میکنه که تمرکز آدم رو به هم بریزه. هم کامله. هم حرفه ای و هم زیبا و مسلط و هیچ جلوه گری هم درش نیست. بهتر از خانم نیلچی زاده ندیدم کسی چادر سر بکنه. تصویر یکی از عروسهای رهبر رو هم دیدم در یه راهپیمایی، ایشون هم چادر معمولی داشت با رو گرفتن معمولی. هیچ جور عجیب و غریبی نبود! 
    پاسخ:
    البت الان یادم افتاد چادر سر کردن خانم دکتر حاج عبدالباقی هم خوبه. ولی خانم نیلچی زاده با فاصله نفر اوله!
    به کامنت خصوصی:
    شما حرفِ اون آقا رو از قول رهبر قبول میکنید ولی سخنانِ خود اون رهبر رو نع؟ 
    من باور نمیکنم و خود آقا هم گفتن من هیچ حرف خصوصی ندارم و نظرم رو شفاف با مردم در میون میگذارم. اینطور نیست که در محفل خصوصی یه چیزی بگم و در جمع و برای مردم یه چیز دیگه. "کتاب زن و باز یابی هویت حقیقی" رو برای بار هزارم میگم که بخونید. مجموع سخنان رهبر هست از دهه شصت تا الان درباره زن و حضور اجتماعی و علمیش و نقشش در خانه و جامعه. اون زن دست و پا بسته ی نشسته تو خونه ی به هر قیمتی و منفعل نه مطلوب و مورد نظر آقاست، نه اسلام و نه عقل و خدا و پیغمبر. یه عروسک و نوکر تمام وقت در اختیار مرده که اتفاقا بعضی آقایون برای رفاه خودشون ساختن و تبلیغ میکنن. این نه نظر اسلامه و نه نظر رئیس و رهبر حکومت اسلامی. میلِ بعضی روحانیون و متشرعین نشسته تو حوزه و کنج حجره بازاره. کاش بگن این نظر ماست و دخترای طفل معصوم مردم رو از اسلام  زده نکنن. 
    به پیام خصوصی:
    خداییش نمیفهمم چرا خصوصیه پیامتون؟ نه عصبانی نشدم. منم متوجه صحبت شما هستم یه مقدارش رو قبول دارم و یه مقدارش رو قبول ندارم. فقط همین.دعوا که نداریم. من برداشت خودم رو از صحبتای رهبر میگم. شما به نقل قولی از یه بنده خدا استناد میکنید. در کل اینقدر زمین خدا بزرگه و اینقدر راه های رسیدن به خدا متنوعه و اینقدر افق های این کره خاکی وسیعه که دلیلی برای تنگ نظری باقی نمیمونه.
    من کی گفتم زن حتما باید بیرون خونه کار کنه یا باشه؟ بزرگترین و با ارزش ترین و پر سود ترین کار یه زن مادری و تربیت یه نسلِ قوی، مومن و پویا هست. چه کاری ازین بالاتر؟ من منتقد حضور زن ها در شغل های دم دستی و بیخود و چرت و پرتم! با دو زار پولش فقط میتونن هزینه رفت و آمد و لوازم آرایششون رو دربیارن. این تعریف من از کار و حضور موثر نیست. تعریفم دقیقا همونیه که رهبر میگه. اجباری هم نیست. اون زنی که بتونه بین وظایف همسری و مادری و خانه داری و کار بیرون و تحصیلش تعادل برقرار کنه و از پس همش بر بیاد چرا جامعه رو از تخصص خودش محروم کنه؟ 
    مگه قبلا زنها کار بیرون انجام نمیدادن؟
    زنهای قدیم 10 تا 15 بار زایمان داشتن اونم طبیعی. چند تا بچه ها که فوت میشدن. همین زن کهنه بچه هاش رو با دست میشست. لباس بچه هاش رو با دست میدوخت. به بچه اش شیر میداد. غذا میپخت. آب از سر چشمه میاورد. قالی میبافت. پا به پای شوهرش سر زمین و شالیزار و باغ میرفت. تو دروی محصول هم به شوهرش کمک میکرد.
     سر زمین کشاورزی رفتن و بردن گله گوسفندا به چرا کار بیرون نیست؟ اونا بچه نزائیدن و تربیت نکردن؟ اونم با اون تعداد.. بچه هاشونم از بچه های الان سر حال تر و زیبا تر و انسان تر. جنگ رو اون نسل از پیش برد. پسر 19 ساله اش فرمانده گردان بود. بیست و پنج ساله اش فرمانده لشگر. 
    وقتی فکر میکنم فقط ده هزار شهید دانش آموز تو رنج سنی 13 تا 18 سال داریم دلم میخواد بمیرم. چطور یه مادری بچه 15 ساله اش رو میفرسته جبهه؟ بچه اش رو جوری تربیت کرده که میتونه از پس خودش و جبهه رفتن بر بیاد. نه پسرای دوزاری الان که برای 2 سال سربازی عزا میگیرن! هر خفتی رو به جون میخرن و زیر ابرو برمیدارن و 12 درصد استفاده از لوازم آرایشی دارن!!
    حالا اون زن کجا و این دخترای الان که از دماغ فیل افتادن نمیتونن با یه بچه خودشون و زندگیشون رو جمع کنن کجا.. به شخصه اونقدر دختر بی عرضه و دست و پاچلفتی ازین نسل جدید دارم میبینم که همون بهتره بشینه تو خونه اش. منظورم یه زن ایده آل در جامعه آرمانی هست نه اینا! نا امیدم از نسل جدید. حرفم زن های خود ساخته ی دهه 50 و 60 بودن. کسانیکه اولویت اصلیشون درس خوندن و رشد شخصی و اجتماعی بود. کسی که طالب رشده و میتونه و شایستگیش رو داره نباید از این حق خدادای محروم کرد.
    خدا خیرتون بده.
    الحمدلله به تفاهم رسیدیم. ناپلئونی ر بیارم؟!
    خدا رو شکر از این زنای نسل سالم تربیت کن، دور و برم کم ندیدم. خیلی ناامید نباشید. بنده های خوب خدا معمولا مخفی ان! نمونه اش همون خانمی که از آقاشون نقل قول کردم و بسیاااری دیگه از اطرافیانم.
    پاسخ:
    :) من کلن متفاهمم با بقیه. از اولشم میدونستم چی میگید میخواستم اون پیچ مطلب رو برسونم! نمیدونم چرا اینقدر نوشتم! بله دیگه امیدمون اول به خداست و بعد خانم های فهمیده و با مسئولیت و کاردرست... طبق سنت الهی خوبای نسل بعد، خوبتر از خوبای نسل قبل میشن، هرچند تعدادشون کمتر باشه.
    سلااااام. بالاخره پس از تلاش بسیار تونستم این خاطره رو تموم کنم! درود بر من! دروود بر تو!
    خوبی؟ چ حال و چه احوال؟
    چرا ده روز گشنگی کشیدین؟! ینی چرا هیچ غذایی بهتون نمیرسید؟ اون هتل چه بود ؟ بعدش چ بود؟!  نمخاد  خودتو اذیت کنی دوباره بنویسی. فقط گفتم ک اینا برام سواله! من ویندوزم دیر بالا میاد😀
    پاسخ:
    سلام و رحمه الله. الحمدلله. 
    چون نمیدونستن یا نمیخواستن به ما سحری و افطاری بدن. یه هتل عراقی. اونا فکر میکردن ما میریم هتل ایرانیا و اونا بهمون غذا میدن، ایرانیا هم فکر میکردن طبق قرار دادشون هتل عراقی موظفه به ما غذا بده. عملا هیچکدوم هیچکاری نمیکردن و منم غرورم اجازه نمیداد برم بگم بهمون غذا بدید حتی اگه از گشمگی میمردم! یعنی خوشم نمیاد مرتب وظیفه کسی که خودش رو زده به نشنیدن یادآوری کنم! 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">