بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها
  • ۰
  • ۰

مستند ملازمان حرم قسمت شهید حمید سیاهکلی(گفتگوی خانم دکتر شهره پیرانی با فرزانه سیاهکلی مرادی) رو قبلا دیده بودم (اینجا).
 همون موقع برام جالب بود که یه دختر دهه هفتادی چقدر متین و باوقار و فهمیده است و چقدر زیبا این عشق عفیفانه رو روایت میکنه.. چقدر عاقل و با ایمانه که در این سن به این درجه رسیده و همسر و همسفر یه شهید بوده.. من خیلی دیر تحت تاثیر شخصیت و ارتفاع روحِ کسی قرار میگیرم، هم ازین جهت که در دوره و زمانه ی ما شخصیت های نمایشی و توخالیِ زیادی وجود دارند که با زهدفروشی، مرید پروری میکنند و هم در محدوده رنج سنی ماها واقعا آدم باشعور و باشخصیت و کار درست خیلی کمه.. هر چی هم به سمت دهه هفتاد و هشتاد میاییم وضع بدتر میشه.. همون ادب و یه کم حجب و حیایی که نسل ما داشت  هم این نسل جدید نداره و خب فرزانه سیاهکلی مرادی واقعا با هم دوره ای های خودش فرق داشت.. واقعا الان هم همچین بچه هایی تربیت میشن؟! اونقدر تعجب کرده بودم که نتونستم بیخیال شبکه افق بشم و تا آخر مستند رو در کمال حیرت و ناباوری دیدم و توصیه میکنم شما هم ببینید.. چیز عجیبیه.. 

یه بچه دهه هفتادی که من یه سطل ماست رو جرات نمیکنم بدم دستش تا سرکوچه ببره، چطور زندگی کرده.. به کجا رسیده.. نگاهش به زندگی و حتی سختی هاش چقدر زیباست.. چقدر قیامت باورانه و زیبا زندگی کرده.. یعنی این کجا و اون دخترایی که شب تا صبح نمیشه از آرایشگاه و باشگاه و مغازه ها جمعشون کرد کجا؟! زندگیِ مومنانه و ساده و صمیمیِ فرزانه و حمید کجا و زندگیهای آبکی و حال به هم زن و هزار جور خیانت و کثافتکاری بعضی ها کجا؟! 
دیشب کتاب "یادت باشد" که روایتی از زندگی حمید و فرزانه هست رو خوندم. کتاب رو عموم بهم هدیه داد و منم اول باز کردم حسب عادت یه نوکی بزنم که دیدم کتاب رو دیگه نمیتونم بذارم زمین و همینطور به حیرتم اضافه میشد..  تا صبح تمومش کردم.. واقعا قشنگ بود.. خیلی از جاهای کتاب رو دوست داشتم.. 
مثلا اونجایی که حمید و فرزانه میرن آزمایش ژنتیک قبل از ازدواج و تو تاکسی دارن برمیگردن و فرزانه از خجالت حرف نمیزده.. حمید یه مژه اش رو برمیداره میگه انقدر باهام حرف نزدی و حرصم دادی مژه هام داره میریزه! فرزانه نا خودآگاه میخنده! بعد میادخونه گریه میکرده عذاب وجدان داشته که من چرا با یه نامحرم خندیدم! 
یا اونجایی که بعد عقد حمید با موتور میرفته دم در دانشگاه دنبال فرزانه و هربار صد متر جلوتر منتظر می ایستاده تا فرزانه بیاد.. و وقتی فرزانه میگه چرا؟ میگه دلم نمیخواد جلوی دوستات خجالت بکشی از اینکه من موتور دارم! (آخه چقدر باشعور بودن این دوتا) 
میدونی من یه قانون دارم. به نظرم آدمای بزرگ رو نباید از روی تالیفات و کارهای بزرگ و حرفهاشون شناخت.. آدمای بزرگ رو از رفتارهای کوچیکشون میشه شناخت.. آیا انسانیت و ایمانشون به رفتارشون سرریز شده؟ رفتار و کارهای بزرگ و قابل دید نع! همین رفتارهای کوچیک و خارج از دید و قضاوت.. 
حمید اهل مراقبه ی دائم بود.. این رو از نماز شبها و تعقیبات طولانی نماز صبحش نمیگم.. از ظرف شستنش پا به پای همسرش میگم.. از گل خریدنش میگم.. از توجهی که به همسرش داشت میگم.. از اینکه نصفه شب تو سوز سرما میره و برای فرزانه چیپس و پفک میخره میاره دم درخوشون! از اینکه برای برآورده کردن آرزوهای سطحی و کوچیک فرزانه هم عجله میکنه.. 
یه جاهایی از کتاب حیرت انگیزه.. شب رفتن مهمونی خونه دوست و همکارِ حمید که اونم پاسداره! نوزادشون روی چادر فرزانه شیر بالا میاره و فرزانه چادرِ خانمِ خونه رو امانت میگیره تا برگردن خونه و فردا که میذاره تا حمید ببره سر کار و به همکارش بده، حمید میگه چون چادر رو میخوام ببرم بدم به همکارم نمیتونم با سرویس برم! چون استفاده ی شخصی میشه!! این قصه نیست! افسانه نیست! برای دهه شصت نیست! روایت زندگی یه پاسدارجوونه در سال 1393! ای کاش همه مدیرا و وزیرا و وکیلا سرشون رو بگذارن زمین و بمیرن! صدقه سرِ خونِ حمید سیاهکلی شماها نشستید پشت میزاتون و سرِ بالا کشیدن بیت المال به جون هم میفتید!
 آقا عدالت خدا کجاست؟! من میخوام اون عدالت رو تو همین دنیا ببینم.. قیامت دیره.. چرا حمید باید شهید بشه و این آدمای هرزه توی این دنیا هی نفس بکشن و بخورن و بچاپن و پروار تر بشن و بوی گندشون ما رو خفه کنه؟!.. 

یه جاهایی از کتاب اینقدر خندیدم فکر کردم مهمونامون بیدار میشن! دو دفعه ای که حمید سر عقد شناسنامه اش رو خونه جا گذاشته بود! اونجایی که عقدشون عقب افتاد به خاطر آزمایش!رفت شناسنامه اش رو بیاره وسط راه موتور رفیقش رو درست میکنه!! بعد سر سفره عقد با انگشت روغنی میخواست عسل بذاره دهن دختر مردم! یا حاضر شدناش که طول میداد تا تیپ بزنه! غذا پختنش و کمک کردناش! اون شامِ سرآشپزی که درست کرد! تازه آقا میگفت داداشم اینا به من میگن یانگوم!! خدا رحم کرده اونا دیگه چی بودن که حمید یانگومشون بوده!! :)
اونجایی که فرزانه حمید رو قلقلک میداد و بهش میگفت داعش اینطوری میتونه ازت اعتراف بگیره! ازش اسم فرمانده و هر کی رو سوال میکرد حمید میگفت: تقی مرادی (بابای فرزانه که مربی و فرمانده حمید بوده) بعد فرزانه میگه بابا تو باید اسم پدرزنت رو آخر همه اعتراف کنی نع اول همه!! :)
یه جاهایی هم واقعا تصویرسازی کتاب معرکه بود.. اون شب اعزام که حمید لباس نظامیش رو میاره میگه فرزانه اتیکت اسمم رو بشکاف تا اگر دست داعش بیفتیم نتونن تشخیص بدن پاسداریم.. من در لحظه لحظه اش همپای فرزانه زجر کشیدم.. اونجایی که با بشکاف اتیکت رو از روی لباس برمیداره و با اتو جای درزش رو محو میکنه.. شب که بلند میشه و توی تاریکی روی جای اتیکت دست میکشه ببینه معلوم نباشه.. له شدم.. غم و اضطراب اون ثانیه ها کلمه نمیشه.. 
تندیس زیباترین تصویر هم میرسه به اون شب آخر اعزامش به سوریه که فرزانه میگه حمید میخوام خودم محاسن و موها و دستات رو حنا بذارم مثل جبهه ها که اگر شهید شدی....
چقدر این دو تا فوق العاده بودن خدایا... 
کتاب خوندنشون.. قرآن خوندنشون.. شعر گفتنای حمید.. یادداشت نوشتنای قشنگ فرزانه.. درس خوندناشون باهم.. این سطح از همدلی و همکاری و حتی اولین باری که از پشت در بسته به هم گفتن "دوستت دارم" همه و همه اش زیبا بود.. 
هم درباره شهید حججی و هم درباره شهید حمید سیاهکلی دو ویژگی مشترک کشف کردم! 
یک اینکه قرآن در زندگیشون خیلی پررنگ بود.. محسن حججی که حفظ قرآن مهریه خانمش بود و 15 جزء از قرآن رو به خاطر خانمش حفظ کرد.. فرزانه هم قبل از ازدواج با حمید 5 جزء قرآن رو حفظ بود که با حمید بقیه اش رو حفظ کرد..
دوم تقوای بی نظیر و عجیبی که آدم از یه عالم هفتاد ساله انتظار داره و اینها در اوج جوونی بهش رسیدن.. آخه اگر شما انسانید پس ما چی هستیم؟! اون از محسن حججی که خانمش میگه مرتب استغفار میکرد! بهش میگفتم تو که هیچ گناهی مرتکب نمیشی برای چی اینقدر استغفار میکنی؟! میگفته من گناه نمیکنم ولی دارم حق این زمین رو به جا میارم.. این زمین چه گناهی کرده بقیه روش گناه کردن.. استغفار میکنم برای زمین.. یعنی از ادای حق الله و حق الناس و حق گیاه و دار و درخت و حیوانات رسیده به حق زمین!

خدایا ممنون از اینکه بهمون نشون دادی در این وانفسای آخرالزمانی هم میشه مثل پیامبران زندگی کرد.. ممنون از اینکه خوندن این کتاب رو که مثل عبادت بود قسمتم کردی.. ممنون از اینکه من هم در دوره و سالهایی زندگی کردم که حمید سیاهکلی درش زندگی کرد و روی زمینی راه رفتم که او راه رفت و در هوایی نفس کشیدم که او نفس کشید.. 
به قول پروانه ی کتاب اینک شوکرانِ منوچهر مدق: اینهمه چیز توی دنیا اختراع شده، اما هیچ اکسیری برای دلتنگی نیست! 
سومین باری بود که گردنم از اشکهای چشمم خیس شد.. 
پ ن1: عنوان مصراعی است از سروده های شهید حمید سیاهکلی. عنوان هر فصل از کتاب از سروده ی خود شهید حمید هست و من این خلاقیت رو خیلی دوست داشتم.. 
پ ن2: سایت کتاب "یادت باشد" (اینجا). فروش اینترنتی و نذر فرهنگی هم داره. کتاب به چاپ بیستم رسیده.. 
پ ن3: مثلا داشتم درس میخوندم! یادتونه من یه بار خواب دیدم رزیدنت نورولوژی شدم تو خواب انقدر گریه کردم از خواب بیدار شدم؟! انقدر از نورولوژی بدم میاد و دوست نداشتنیه برام! بعد چند وقت قبل خواب عجیبی دیدم.. هیچی دیگه الان دارم نورولوژی میخونم و به نظرم خیلی هم قشنگ میاد و باورم نمیشه درس به این جذاب و خوشگلی رو من چرا دوست نداشتم؟! فی الحال نورو افتالمولوژی رو توی سر خودم میزنم و رمزگشایی میکنم! چه کردی آخدا؟! فدای دست و پنجه و قدرت و علم و ظرافتت که ما در پیچ و خمِ یه گوشه اش موندیم!

پ ن۴: الان کاشف به عمل اومد بابای فرزانه خانم دوست بابا بوده و کردستان با هم بودن! بعد خونه ما هم اومده (اون موقع مجرد بوده البت) و کلی هم اونموقع عکس گرفته و عکسای بابا رو باید تو آلبوم جبهه شون داشته باشن! ببین دنیا چقدر کوچیکه... آقا اگر صدای ما رو کسی از خانواده سیاهکلی مرادی میشنوه لطفا عکسای بابای ما رو رد کنه بیاد، خودمون نداریم...

  • ۹۷/۰۸/۱۸
  • دکتر یونس

نظرات (۱۴)

  • آب‌گینه موسوی
  • مستندِ دخترک را در شبکۀ افق دیدم، ضجرآور بود! خبرِ کتاب و خودِ کتاب را هم دیده‌ بودم. یکی از دخترها هم آمد در کلاس و معرّفی‌اش کرد. تحمّلش را نداشتم و ندارم. البتّه اشکال هم بسی دارم که باز دعوامون می‌شه. به قولِ «جلال» رها کنم‏...‏.

    عنوان یک مصراع است، خواهرم! :) مابقی‌ش چیه؟ معنیشو نفهمیدم.‏ 

    آمدم ربیع را تبریک بگویم که...‏

    پاسخ:
    سلام بر آبگینه ی گلِ گلاب! من چون دوستت دارم و نظراتت هم برام محترمه هرچند مخالف نظر من هم باشه دوست دارم که بشنوم. از این جهت که ببینم تو به این موضوع چطور نگاه میکنی و زاویه دیدِ متفاوتت بهم یه افق دیدِ وسیع تری میده. پس دوست دارم نظرت رو بگی.. مثل "من.." نشی که از پوستر فیلم تنگه ابوقریب میگفت فیلمش خوب نیست! .. بعدم من کی با جنابعالی دعوا کردم؟ اِندِ سعه ی صدر و آزاد اندیشی کیه؟! :)
    آخ آخ ببخشید! آقا من مصراع رو نوشتم بیت! حواسم کجاست؟! درستش کردم..
    ربیع شما هم مبارک.. ان شاالله به حق این ماه و مولود عزیزش، خدا همسفر و همراهی مثل شهید حمید نصیبت کنه. ما کتاب شما رو بخونیم:)
  • آب‌گینه موسوی
  • سلام عزیزم؛

    بر شما هم مبارک و خوش!

    لطف داری و شوخی کردم. قبل‌تر در بابش حرف زدیم و به جایی نرسیدیم! :)

    حالا طلبت! آمدی، ان‌شاءلله، حضوری می‌حرفیم! واژه‌ها به قولِ آرش نراقی حمّال‌های نارسا هستند...

    خب؛ بگو  مصرعِ دوم چیه؟ این مصراع که به نظر نامفهومه. شاید هم اشتباه نوشتیش.  

    قربانت! ولی واسه من دعای خوبی نیست و طالبش نیستم... او و امثالِ او مالِ جهانِ دیگری هستند و البتّه که محترم...

    پاسخ:
    همون که میگفتی اینا که میخوان شهید بشن ازدواج نکنن؟! بعد من میگفتم اینطوری من دیگه نبودم!:) یادم اومد.. :) آخی دلت میاد اونوقت قصه ی فرزانه و حمیدی هم شکل نمیگرفت که ما بخونیم. حیف نیست این زمین و آسمون، این زیبایی ها و این زندگی های قشنگ و عاشقانه رو به خودش نبینه؟! آخ آخ گفتی مشهد و کردی کبابم! 
    بابا به پیر، به پیغمبر فقط همین مصرع رو نوشته بود و مصرع دیگه ای درکار نبود.. یعنی چی من اشتباه نوشتمش؟! از سعه صدر من داره سواستفاده میشه دیگه!!:) معنیش یعنی اینکه نکنه یادِ تو در دل من طوفان به پا میکنه؟! یعنی اینکه حال و احوال دلم طوفانیه نکنه به خاطر یادِ توئه؟! بابا این حمید گر و گر برای فرزانه شعر میگفته.. الان این روتینه؟ شوهرای مردم براشون شعر میگن؟! پس اینایی که همدیگه رو به قصد کشت میزنن، لت و پار میان درمانگاه کی ان؟! 
    خب از دعای خیرم عقب نشینی نمیکنم ولی خدایا همون ورژنی که دلش میخواد!:) میدونستی فرزانه هم اولش به حمید میگفت نع! بعدِ ازدواج عاشقش شد..
  • آب‌گینه موسوی
  • هععععی... بماند! 
    ممنون که شعرو برام معنی کردی. :))) می‌دونم الان عاشقِ حمید هستی ولی خب، لفظ و زبانِ شعرش دچارِ ضعفه! :دی
    اوهوم٬ اللّهمّ آمین! :**
    همه‌جا رفتی زیارت، خب مشهد هم بیا! 
    طفلکم...
    پاسخ:
    دیدی چه خوب معنی کردم؟!:)) بابا بچه بیست ساله شعرش چه طوریه آخه؟! مگه حافظ و سعدیه خواهر من؟! امام رضا منو نمیطلبه، باور کن..
    الان فهمیدی که ما با سیاهکلی مرادی ها آشنا از آب درومدیم! قشنگ دل به دل راه داره.. این دنیا چقدر کوچیکه آخه؟!..
    من مدتها پیش این کتاب رو خوندم و شخصیت حمید خیلی برام جذاب بود اما به قلم نویسنده اشکال وارد میدونم و اینقدر که گفتی نثرش جذاب نبود!
    فقط شخصیت آدمهاش جذاب بود و بس :)
    اتفاقا همون موقع تو پیچم نوشتم که از این کتاب دوتا خریدم. که یکی شو هم بدم به پسرخاله‌ای که زودتر از بقیه داماد بشود. ^_^
    http://lucy-may.blog.ir/post/3799
    پاسخ:
    دقیقا زدی به هدف. صد درصد باهات موافقم. شخصیت ها جذاب بودند و من چون قبلن فیلم مصاحبه رو دیده بودم سعی کردم از جمله های تکراری نویسنده سریع عبور کنم.. مثلا استفاده ی افراطی از جمله ی "سادگی قشنگ است!" بابا یه بار ، دو بار ، سه بار.. بسه دیگه هی ته هر فصل.. یعنی میتونست خیلی بهتر باشه ولی فعلا از حمید و فرزانه همین تو بازاره.. چرا همه کتابش رو دو تا دوتا میخرن؟! محدثه که دو تا خریده. عموم که دو تا خریده. شما هم که دو تا خریدی.. ممنون برای آدرسی که از نقد کتاب گذاشتی. حتما میخونمش.
    سلام
    مبارک باشه ماه ربیع...

    آدم پیش خودش میگه اگه اینا زندگی کردن پس ما داریم چیکار می‌کنیم؟!
    راغب شدم کتاب رو بخونم...
    ممنون از معرفیش...

    پاسخ:
    سلام و رحمه الله. ماه ربیع بر شما هم مبارک. گویا ما از بی کفنی زنده ایم!:) بخونید با هر نگاه و تفکر و سلیقه ای حتما از کتاب خوشتون میاد.. این کوچکترین کاری بود که میتونستم برای تشکر و قدردانی در مقابل اون مجاهدت و صبر و استقامتشون انجام بدم..  
    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام و تبریک ماه ربیع
    این کتاب رو حدود دو ماه پیش خوندم و تک تک جملات پستتون رو درک می کنم!
    اون قسمت با سرویس نرفتنشون بخاطر بردن وسیله شخصی رو برای همسرم تعریف کردم، گفتن ما کجای کاریم؟؟!! تازه همسری که از شدت رعایت تقوا و حساسیت روی مسائل مشابه این در حق الناس، شهید زنده نام گرفته!
    خدا به دل فرزانه صبر بده و خودش جانشین شهید در خانواده اش باشه.
    پاسخ:
    سلام و عید حلول ربیع بر شما هم مبارک. چون رو بیت المال حساسم خودم خیلی رعایت میکنم و این رعایت ها بعضی وقتا باعث دلخوری و دلگیری بقیه هم میشه! تا بشه از وسایل عمومی و جمعی استفاده نمیکنم، تو بیمارستان از غذاها و حتی برق و تلفن و .. استفاده نمیکنم. (یعنی شده 20 ساعت گرسنه باشم ولی در مقابل اصرار های دوستان یا استادم لب به غذای بیمارستان نزدم چون احساس میکردم خوردنش برای من حرامه چون من دانشجو یا کارمند اون بیمارستان نبودم و برای انجام پروژه خودم اونجا بودم). ولی خداییش در مقابل شهید حمید کم آوردم! اون کتابی که میخواست ببره کتابخونه رو چی میگی؟! چقدر دنبال کتابه بود و چون خودش و فرزانه عضو اون کتابخونه نبودن نذاشت حتی لای کتاب رو باز کنه! قضیه چادره که منو نابود کرد رسما.. در حد برداشتن یه چادر حاضر نشد با سرویس اداره بره!! این دقتا و کارای کوچیکه که منجر به شهادت میشه وگرنه نماز و روزه و فالان و فلان رو که همه میخونیم. خوش به سعادتشون واقعا.. 
    خدا امثال همسر شما رو زیاد کنه واقعا. بقیه که خیلی حیف و میل میکنن.. آدم غصه میخوره این ارگانهای دولتی و روحیه کارمندا رو میبینه! تزشون اینه که اگر تو نخوری بقیه میخورن!! پس خودت بخور!
    سلام و نور و رحمت.
    بالاخره این کتابو خوندی؟ اینقدر این هدیه منو قبول نکردی تا عموی محترم تون بهتون هدیه دادند.دیدی چقدر قشنگ بود.
    تازه من از این کتاب 3 تا خریده بودم.یکی برای کتابخونه خودم، یکی برای شما و یکی هم برای کتابخونه حسینیه مون.
    حالا ببینم اونی که به نیت شما خریده بودم بالاخره قسمت کی میشه؟؟؟
    پاسخ:
    سلام و خیر و برکت بر محدثه بزرگوار.  اتفاقا موقع قبول هدیه شون به یادت بودم. باور میکنی؟! میدونی من به اون حدیث الاعمال به النیات اعتقاد دارم و از همون لحظه ای که این کتاب رو به نیت من خریدی هدیه ات رو حس کردم و با تمام وجود پذیرفتم و قدردان محبتت هستم. حالا از طرف هر دو مون میتونی به یه نفر سومی هدیه بدی و بگی چشم من دنبال این کتابه است هنوز! و در نگهداریش بسیار کوشا باشه!:) چرا فکر میکردی از این کتاب خوشم نیاد؟! من دوستش داشتم.. 
    سلام و نور.
    اتفاقا چون می دونستم از این کتاب خوشت میاد براتون خریدم.سلیقه شما توی کتابخونی، تقریبا اومده دستم
    پاسخ:
    خیلی خیلی لطف کردی. ممنونم از محبتت. نیومدی سمتِ ما دیگه.. وگرنه من هدیه کتاب رو رو هوا میقاپم. اینم از بی توفیقی ما بود. یه نفرم پیدا میشه بهمون هدیه بده اینطور از چنگمون در میره..  
    خب دیگه واحب شد بخرمش :)
    سلام و نور.
    نمی دونم چرا خانم حضرت معصومه ما رو نمی طلبه.رفتی حرم ما رو دعا کن و بخواه که ایشون ما رو هم دعوت کنند.هنوز یه امانتی دیگه دستم داری....
    پاسخ:
    سلام و رحمه الله. به همون دلیل که امام رضا منو نمیطلبه!:) چشم ان شاالله برم حرم دعا گو و پیام رسان خواهم بود. حواسم به دستمال اشکه هست.. این کتاب رو هم مامانم برده بخونه احتمالا پشت گوشم رو دیدم باز میبینمش! میخوای اگر تا اون وقت کتاب رو شوهر ندادی، بده به خودم! :) 
    سلام...
    من از طریق یه برنامه رادیو ایی با این کتاب آشنا شدم...توصیفاتش منو بی نهایت مجذوب کتاب کرد ولی از اون جایی که ذاتا از پایان تلخ خوشم نمیاد تا مدت ها سمتش نرفتم ولی خب بالاخره نوبت به یادت باشد هم رسید...کتاب خیلی خوبی بود...اون قدر که تصمیم دارم اگه کسی از دوستان و اطرافیان قصد تاهل داشت حتما بهش هدیه بدم...
    ۱:رزیدنت شدین جناب دکتر یا من اشتباه متوجه شدم؟؟
    ۲:انقدر که شما توصیف کردین ما دهه هفتادی ها بد نیستیم...
    پاسخ:
    سلام. اگر پایان رو جدایی فرزانه و حمید درنظر بگیری بله تلخه. اما اگر پایان رو شهادت حمید درنظر بگیری باید بگم 50 درصد شیرینه! به نظرم اتفاقا کتاب رو باید مجردا بخونن تا بفهمن راه و رسم زندگی چیه و چطور میشه یه زندگی ساده و زیبا داشت.. چطور میشه نصف پول پس انداز برای اجاره خونه رو داد به یه نفری که بیشتر احتیاج داره و شروع زندگی رو رفت تو یه خونه ی خیلی کوچیکتر و قدیمی اما باصفا! این کار حمید و فرزانه یه دنیا ارزش داشت.. کدوم دختر دهه هفتادی این رو قبول میکنه؟!
    1.نع. چطور؟!
    2.من بر اساس باز خوردها و تجربه دیداریم چیزای خوبی از این نسل نمیبینم.. شایدم اون گروهی که به ما مراجعه میکنن خیلی داغونن..
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    همین الان رفتم اینترنتی خریدمش :)))

    مشغول بیوتن امیرخانی هستم
    تموم که شد میرم سراغش


    ممنون بابت معرفی ^_^
    پاسخ:
    سلام و رحمه الله. احسنتم! تقبل الله. بیوتن امیر خانی اینقدر حال بد کن هست که بعدش یه کتاب به این خوبی، حال بدش رو بشوره و ببره.. من از بیوتن خیلی بدم اومد. خیلی بیشتر از کتاب رهِش! ولی قیدار خوب بود. اینم عادت بدیه که وقتی قلم یه نویسنده ای رو دوست میدارم، تغییر و افول فکری و ادبیش رو نمیتونم تحمل کنم! یعنی انگار طرف محکوم به خوب بودن میشه الی الابد! حالا ان شاالله شما از بی وتن و یادت باشد خوشتون بیاد. 
    این پست را دوبار و در دو نوبت همراه با اشک خواندم.
    فکر کنم شما باید نویسنده می شدید... :)
    حاشیه هایی که بر متن می زنید، از خود کتاب خواندنی تره...!
    خیلی جالب بود.

    حقا که قدر شهید را شهیدزادگان می دانند...
    پاسخ:
    کارای این شهید فوق العاده است. یعنی اخلاص و تقوای بی نظیرش با توجه به سن کمش و حال و احوال این روزهای جامعه و بی قیدی که از صدر تا ذیل همه رو دربرگرفته حیرت انگیزه.. اینکه حاضر نمیشه به خاطر یه چادری که باید به همکارش میداده با سرویس محل کار بره رو ما هر شب داریم تو خونه میگیم و با مسئولین مقایسه اش میکنیم! در کنگره شهدای قزوین باز آقا از این شهید در کنار سرداران و بزرگان اون شهر اسم آورد.. و یه نکته جالبی که گفتن این بود که شهید قبل از شهادت با تنش و بعد از شهادتش با جانش از اسلام دفاع میکنه و تازه اون وقته که صداش رساتر و به نوعی دیگه شنیده میشه. با رزق الهی و صدایی الهی دل ها رو به سمت خدا میبره.. مثل همین شهید که با کتاب زندگینامه اش اینقدر قلبها رو تحت تاثیر قرار داده و جریان سازه..
    من بعضی وقتا فکر میکنم هنوز پاسدارا بهترین آدمای این دنیان و اون هم به خاطرِ "مجاهدت عملی" هست که لازمه ی این شغله. مثل صافیِ روح عمل میکنه.. توشون خوبِ خیلی خوب وجود داره ولی بقیه شغلا حتی پزشکا و اساتید و طلبه ها داغونن.. 
    متن رو تا نیمه خوندم!

    کتاب لو رفت که!

    کتاب رو خوندم بعدش میام بقیه متن قشنگ شمارو می خونم...
    پاسخ:
    نگران نباشید! خیلی چیزای دیگه هم بود که تعریف نکردم! :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">