بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها
  • ۰
  • ۰

نوشته:"فیلمی از درگیری دو زن که یکی مأمور قانون است و دیگری به او فحش داده منتشر شده اپوزیسیون و اصلاحطلب‌ها همه آب قند لازم شدند، یاد شبی افتادم که درویش‌ها اول با اتوبوس بعد با سواری از روی مأمورها رد شدند، یک هزارم این احساسات هم غلیان نکرد، مثل فاشیست‌ها فقط خودشان را انسان می‌دانند!"
درباره حجاب و حضور زن در جامعه (اون زنِ آرمانی که عاشقشم) زیاد نوشتم و شاید تکرار مکررات باشد. در کامنتهای بعد از بوسیدن روی گلت(+)، خبرنگار جنگی(+) مفصل نوشتم. خداییش نگاه کردم قسمت اعظمِ این مباحثات با مهربانو و صبا و فضانورد بوده!:) بیایید مشکلات خودمون رو با صحبت کردن بین خودمون حل کنیم و براش راه حل پیدا کنیم و به قول سیمین دانشور لباس چرک هامون رو تو حیاط همسایه نشوریم! و پای اجنبی و هر کس و ناکسی رو توی خونه باز نکنیم! در کامنتهای پست قبل(+) که نمیدونم بحث چطور باز به حجاب رسید نوشتم:

1)حجاب یک حرف از حروف الفبای دینداری و اسلام هست. یک حرف و نه همش. نمیشه نباشه. و نمیشه هم فقط حجاب ملاک دینداری باشه. 

2) چادر یک نوع و یک قسم از هزار نوع حجابه. مثل اینکه شما حرف "ه" رو در الفبا ده جور مینویسی. ه وسط. ه اول. ه دو چشم. ه آخر.. مهم اینه که درست و صحیح و زیبا بنویسیش. حجاب هم همینه. چادر. مانتو. روسری. شال. اصلا حجاب که فقط در پوشش نیست. نگاه، گوش، زبان، رفتار همه انواعی از حجاب داره.
3)تازه من معتقدم محرم و نامحرمی یک سطح از حجاب رو میطلبه و بعضا آدم جلوی بعضی محارم هم باید حجاب چشم و پوشش و .. رو رعایت کنه.
4) حجاب یعنی حریم خصوصی. ببین الان من شما رو فارغ از محرم و نامحرم بودنتون در خاطراتِ سفر خودم سهیم کردم. میبینی نامحرمیم ولی اینجا شما رو وارد دایره ی دوستانم کردم. اما ممکنه یه مطلب بنویسم و رمز دارش کنم برای لایه ای درونی تر و شعاعی نزدیک تر به خودم. این لایه های متفاوت که آدم ها رو در شعاع های متفاوتی از ما قرار میده همه اش انواعی از حجاب هست. در کل مثل نوشتن انواع "ه" در الفبا. هرجور که راحت ترید در چارچوب شرع و عرف همون کار رو بکنید. این دین و زندگی شماست. مثل دستخط آدم که متعلق به خودشه.

اما واقعا چرا ما همه ی مشکلات و اولویتهای اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی رو رها کردیم و همه روی یک وجب پارچه فوکوس کردند؟ حجاب باشد یا نباشد؟ مساله ما در حال حاضر اینه؟ امر حتی به دختران و زنان هم مشتبه شده. به جای اینکه برای حقوقِ اصلی و نیازهای اساسی خودشون تلاش بکنند؛ به جای اینکه برای بر طرف کردن موانع رشدشون و رسیدن به جایگاه های علمی و کاری و اجتماعی خودشون که بصورت غیر عادلانه ازش محروم میشن تلاش بکنن؛ به جای اینکه از حق خودشون که در این شوهای مسخره و نمایشی گم میشه دفاع بکنن؛ به جای اینکه دستاویز و عروسک خیمه شب بازی کاندیداها باشن که با ادعای آزادی روابط و حجاب و ورزشگاه رفتن ازشون رای بگیرن؛ به جای همه ی اینها اجازه میدن مسائل فرعی اونها رو تبدیل به مرغ عزا و عروسی بکنه.. 
چند هزار مادر بعد از مرخصی زایمان به سرکارشون برگشتند و دیدند کارشون رو از دست دادند؟ برای اونها کسی فریاد زد؟ چند هزار دختر تحصیلکرده باید دو برابرِ همکلاسی مردشون (حداقل در رشته تخصصی پزشکی) زحمت بکشند تا توانایی هاشون به رسمیت شناخته بشه؟ 
چند هزار شیفتِ شب و روز تعطیل و اعیاد به زنها داده میشه چون حریفِ همکار های مرد قلدر و خودخواهشون نمیشن؟ چند هزار زنِ تحصیلکرده با توانایی و مدرک مشابه در مقایسه با مردی حتی کمتر از سطح توانایی و مدرک اونها از گردونه رقابت شغلی حذف میشن؟ چند هزار زن به عنوان نیروی کار ارزان و مفت و مجانی در شغلهای دست چندم با حقوقی کمتر از مردان در همون شغل استخدام میشن؟ 
توییت میزنید به خاطر اینها باشه.. پست میگذارید اینها رو فریاد بزنید. اجازه ندید اون سلبریتی بیسواد که تو خارج نشسته، پس از آروغِ شکم سیری و با پوششی بدتر از اینی که سر این دختر بیچاره هست (و اتفاقا پایه ثابت برنامه های همین صدا و سیما و سینما و سریالهاست) برای شما خط و مشی تعیین کنه.. 
و بعد به خودتون نگاه کنید. اگر شما هم برای این ویدئو دست به قلم بردید و از ظلم و ستم داستان سرایی کردید اما از زیرگرفته شدن اون سرباز وظیفه یا پلیس 19_20 ساله که تازه یکماه بود ازدواج کرده بود هیچ حسی نداشتید و حتی به اندازه "یک جمله" حس انسان دوستیتون  از خواب بیدار نشد، به اخلاق،عدالت، انسان دوستی و مطالبه گری خودتون برای زندگی بهتر شک کنید!

 من پستهای مختلفی رو درباره این ویدئو خوندم و در آرشیوشون دنبال پستی برای پسران جوون له شده زیر چرخ اتوبوس دراویش یا شهدای مدافع حرم یا کشته شدن و مردن کودکان یمنی و میانماری گشتم! (هر ده دقیقه یک کودک یمنی از گرسنگی و سوتغذیه میمیره!) خبری نبود.. اونها آدم نیستن؟
کسانیکه برای بیحال شدن و جیغ کشیدنِ دختری که جلوی قانون ایستاده متن و توییت مینویسن اما از بریده شدنِ سرِ محسن حججی هیچ احساسی نداشتن!!جالب نیست؟ حتی خوشحال شدن! میخواست نره، پولش رو میگیره، حرم کجا بود، تابوتش خالی بود، اینا شوئه! تونستن بگن: دختره میتونست فحش نده، چرا درگیر شد،اصلا کیه داره فیلم میگیره تو اون اوضاع، پولش رو میگیره! نکنه اینم شوئه؟!..
ما چقدر بر اساس کلیشه های ذهنی و پیش فرض هامون به مسائل نگاه میکنیم و دچار پیش داوری و برداشت غلط میشیم؟ بهش فکر کردید؟ چی باعث میشه ما همگام با موج های رسانه ای برای مساله ای دست چندم یقه جر بدیم اما از کنار مساله ای اخلاقی و انسانی و به مراتب مهمتر به راحتی بگذریم؟ آیا افسارِ عقل و قلب ما بدست رسانه هاست؟ خب پس ما چی هستیم؟ از خودمون فکر و اراده ای نداریم؟
درست مثل لیدرهای حقوق زنان در دولت! جناب ابتکار و مولاوردی که برای آشغالهای ریخته شده در حاشیه مرز در پیاده روی اربعین یقه پاره میکردند و برای این ویدئو کم مونده خون بالا بیارند، خیلی سایلنت و نابینا از کنار حمله دراویش و شهات مامورین و جونای دسته گل مدافع حرم، و هزار و یک مشکل حوزه زنان گذشتند! چرا که نع.. 

 این خود برتربینی و خود را شهروند درجه یک دانستنِ به اصطلاح روشنفکران و اصلاح طلبان و سلبریتی های ایرانی را نتونستم هیچ وقت درک کنم! ارزش رایشان از بقیه بیشتر! شرایط زیستشان باید از بقیه بهتر! خونشان به گمانم از بقیه رنگین تر! ژن شان از بقیه خوبتر باید باشد! اگر کاندیدایشان با اختلاف 11 میلیونی رای نیاورد که از میان سطل زباله های مشتعل و 8 ماه جنگ خیابانی بدنبال ابطال انتخابات قانونی هستند! اگر رای بیاورد با 50.7 درصد این اولین انتخابات قانونی و خوب و تمیسسس در کشور بوده!

اگر منتخب مردم باب میلشان نباشد، 8 سال زندگی را به کام ملت تلخ میکنند که چرا ما در راسِ راسِ راس امور نیستیم!(معاونت و ریاست بر فلان شرکت و مشاور و هیئت رئیسه بهمان جا بودن قبول نیست! فقط راسِ راسِ راس!)  شده به اوباما نامه بنویسند تحریم را بیشتر کن یا به پادشاه سعودی دلنوشته بدهند که این بابا تا 6 ماه دیگر سقوط میکند خیالت راحت!! اما وقتی در راسِ راسِ راس امورند باز اپوزیسیون میشوند و حالا به همان نفر قبلی که در دولتش 8 ماه به قیمت جنگ داخلی تا پای سقوط نظام رفته اند و حتی طعم زندان چشیده اند پیغام میدهند که "جناب به خودت بیا!!نامه نگاری و اغتشاش نکن! این نظام رفتنی نیست!(یعنی هرکی به جز ما باس رفتنی باشه!) " الله اکبر از این بشر آفتاب پرستِ کم حافظه! 

فارغ از اینکه کارِ اون خانوم درست نبود و نباید یه مامور و کارمند دولت نسبت به مردم حتی اگر فحش بدن، از دایره ادب و احترام خارج بشه، همیشه از زنهایی که با جیغ جیغ کردن میخواستن به خواسته شون برسن یا مظلوم نمایی کنن مشکل داشتم. اگر منطق و زبون داری خب صحبت کن. چرا فحش میدی؟ من با بیمار مریض روانیم که پلیس و مردم دست و پاش رو گرفتن آوردنش تو درمانگاه صحبت کردم. با استادِ بی منطق و بداخلاقم صحبت کردم. با همراه مریضی که بهم فحش میداده صحبت کردم . با بچه مهمون بی تربیتِ وحشی صحبت کردم. با بچه فامیلِ چند ماهه ی بهانه گیر صحبت کردم.. و اصلا فوق تخصص حرف زدن با آدمای سخت و عصبانی رو دارم. اونقدر که بهم زنگ بزنن از یه شهر دیگه بگن تو رو خدا بیا با استادفلانی حرف بزن فقط کار خودته! آخه این مسخره بازیا چیه تو رو خدا.. 
چرا مردم ما اینقدر نسبت به قانون پذیری(هر قانونی) گارد دارن؟ چرا همین مردم برن یه کشور دیگه مثل برّه رام میشن و قانونمند میشن؟ فقط قانونِ اونا قانونه، قانون ما توله ی سگه؟ بابا به اینم 98.8 درصد همین مردم رای دادن. تو یه قسمتش رو دوست نداری، منم یه قسمت دیگه اش رو دوست ندارم، عمل نکنیم اینطوری سنگ رو سنگ بند میشه؟ 
شک کنید به آدم ها و رسانه هایی که هدیه دادن 7هزار شاخه گل رز رو به خانمها (در تیر 94) ندیدند اما برای این ویدئو یقه پاره میکنن! به نظرتون اینها اتفاقیه؟ مثل همون دخترای 50 هزارتومانی؟!
 
محمد جواد محمد زاده نوشته: "واقعاً چه چیزی به اندازه‌ی شبکه‌های اجتماعی می‌تونست شیّاد بودن مهنازافشار، بی‌تربیت بودن مهدوی‌کیا و مهراب‌قاسم‌خانی، بی‌سوادی علی‌کریمی و پوچ بودن بسیاری از این سلبریتی‌ها رو به همگان نشون بده؟باز بگید این شبکه‌ها بد هستند. والا."

اینها رو هم ببینید جالبه:

*نظر جالب رهبر انقلاب درباره رفتار با بدحجابی (+) یعنی من چطوری عاشقش نباشم؟ اینقدر که باباست. اینقدر حس پدری داره نسبته به همه.. 

*سیصدو پنج خاطره از اینکه چطور چادری شدم! وبلاگ من چادرم را دوست دارم (اینجا) .مثل اینکه این خاطرات کتاب هم شده!

*ریحانه های رنگی پنگی!! در خیابان های شهر!! کامنتهاش رو هم بخونید جالبه! (اینجا) چند میگیرید این چادر وحجاب و رنگش رو ول کنید؟ هر روز یه بازی و نمایش براش راه میندازن. اون خانم مجری چادری که یه دفعه باد اومد روسریش هم افتاد! و اونقدر موج و حس منفی ایجاد کرد نسبت به چادر هم از اشاعه گرانِ این چادرای رنگی بودن یه زمانی، قبل از وزش باد البته!! یعنی جونم براتون بگه بیشتر جهتِ وزشِ باد مهمه که آدم کدوم وری غش کنه! :)

*چرا چادر مشکی؟ (+) از خانم نیلچی زاده که تو کامنتای پست قبل ذکر خیرش شد!:)

اگر دیده باشین، حتی درافطاری ماه رمضان که آقا شاعران رو دعوت میکنه و شعر میخونن، از خانم های شاعر هم دعوت میکنن که بیان و جالب تر اینکه خانم ها حتما شعر میخونن و عاشقانه هم میخونن... جالبه بدونین خیلی ها این رو نمیتونن بپذیرن!!(مثلا همین متشرعین انجمن حجتیه ای با اون دینداری چندش آورشون)!  شعر عاشقانه! در شب ماه مبارک رمضان! در مجلس شعرخوانی و در محضر یک عالم دینی!! آقا داره خط شکنی میکنه در این زمینه. یک تنه جلوی "هجمه های افراطی متحجرین متعصب" و "تفریطِ شیفتگان غربِ بی مغزونادان" ایستاده تا در امنیت و سایه اش دخترها بتونن کمی به حقشون برسن.. آقا تو کتابش راه رو نشون داده. حالا اگر خودتون مثل ضعیفه ها نشستید و منتظر منجی هستید خب اون دیگه تقصیر خودتونه! 
یکی میگفت: امام و آقای خامنه ای زن ها رو پررو کردن!، تا زنده هست هرچقدر که میخواهید درس بخونید که بعدش ازین خبرا نیست!! 
 *من اینقدر درباره " کتاب زن و بازیابی هویت حقیقی"(گزیده بیانات سیدعلی خامنه ای رهبر معظم انقلاب درباب جایگاه و منزلت زن در خانواده، و جامعه؛ نشر موسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی) (+) نوشتم و بهش استناد کردم. خداییش کدومتون این کتاب رو خوندید؟! حالا دیدید ایراد از خودتونه.. 
پ ن: فکر کنم این پست و اتفاق فرصت خوبیه تا با نظرات بقیه دوستان آشنا بشیم. فی الحال بیشتر از مذاکره با دشمن و 5+1 احتیاج به مذاکره و حرف زدن با خودمون داریم، تا گسل های اجتماعی و مذهبی و قومی و جغرافیایی سرزمین مون بیش از این عمیق و فعال نشن.. 

در همین باب:
- نوشته خانم بلوط: اگر حجاب ندارید... (اینجا)
- ماجرای محرومیت از شهروندی فرانسه بدلیل دست ندادن با مردان!/ فرانسه: باید خودتان را با ارزشهای حکومت و جامعه فرانسه وفق دهید!(اینجا)

  • دکتر یونس
  • ۱
  • ۰
خب خب خب! مهمان داشتیم چه مهمانی! 
"مریم خانوم گل گلاب" و "خاله کوچیکه؛یگانه مدیر بحران"! تشریف فرما شدند به قلمرو ما! دیگه برو خانوما رو بیار و آسه برو ، آسه بیا.. ببر حرم.. ببر چادر بخرن.. ببر آرایشگاه.. ببر کوه.. یعنی یه وضعی.. ساعت 1 برا نماز ظهر رفتیم حرم و یه زیارت باحال و از سر صبر کردیم. اول که مریم خانوم گم شد! اینقدر هوار هوار کردیم تا پیدا شد! بهشون گفتم سرِ قبر علما و آقا بهجت و علامه طباطبایی و شهید مطهری رفتید؟ خاله رفته بود ولی مریم گفت نع! رفتیم زیر زمین و وایستادیم تا ساعت 2.30 که شبستان قبور علما رو برای خانوما باز میکنن. اومدیم بالا رسیدیم سر قبر آیت الله بروجردی داشتم به مریم میگفتم ببین این زن ها نمیدونی چکار میکنن، هول میدن یه وضعی! تند برو جلو که بتونی سر قبر آیت الله بهجت بری. و مثل اونایی که تو اتاق انتظار مطب دکترا درآمد ماهیانه دکترا رو حساب میکنن! داشتم حساب میکردم این آقای بهجت خداییش روزی چند تا یاسین کاسبه؟! خب شما که اصلا از قبل سن تکلیفت گناه صغیره و کبیره نداشتی! این ثوابا رو میخوای چکار؟ بده به ما گنهکارا.. که دیدم مریم نیست! هی اینور رو ببین اونور رو ببین که یهو در رو باز کردن و این زنها هجوم بردن داخل! یعنی فرصت ندادن حتی اون خادم بدبخت لنگه در رو کامل باز بکنه! نگو نفر سومی که رفته بود تو مریم خانوم بودن! بهش میگم اصلا میدونستی قبر ها کدوم به کدومه!! با جمعیت دویده، خودش رو انداخته بود رو قبر آیت الله بهجت!
دور از جون بعضی این خانوما مثل مار رو قبرا چنبره میزنن، فرصت زیارت به هیچکس دیگری نمیدن. خب پاشو دیگه! چی میخوای؟ طرف مرده شما باز ول نمیکنید؟! 
چند وقته دلم میخواست برم سر قبر شهید عبدالحمید دیالمه و شهید مفتح! به بچه ها گفتم بریم؟ گفتن باشه. نگو یه شهید مدافع حرم رو هم آوردن همونجا دفن کردن. خلاصه رفتیم تو و زیارت کردیم. یه دفتر گذاشته بودن که ملت دلنوشته هاشون رو بنویسن! مریم و خاله نوشتن و منم شروع کردم به نوشتن همون جمله سید مرتضی آوینی که "پرستویی که مقصد را در پرواز میبیند، از ویرانی لانه اش نمیهراسد! و دعا کن ما هم شهید بشیم و اینا.. " که مریم از فاصله زانوهامون تا لبه قبر کفشای من رو کشید بیرون که بیتربیت اینا چیه؟ 
گفتم: کفشام!
گفت: چرا آوردی تو و گذاشتی کنار قبر؟ شعور نداری؟ 
گفتم: ترسیدم بدزدنش. کفشام گرونه. ریسک نمیکنم بذارم جلو در. من این کفشا رو تو مسیر اربعین زیر سرم میذاشتم! حالا بذارم دم در؟( دقیقا همین دیالوگ ها رو با خاله تو مسیر اربعین و دم در موکب ها هم داشتیم و فقط با خنده نگامون میکرد!) 
گفت: پرستو!از ویرانی لانه ات نهراسی؟! شهیدم میخوای بشی با این وضعت؟ طرف از جونش گذشته، تو از کفشت نمیتونی بگذری؟ 
گفتم: اومدیم شهید نشدم! تکلیفم چیه؟ پابرهنه چه کنم؟ 
یعنی وسط قبر شهدا نشسته منو ریشخند میکنه! باشه تو خوبی! من، بد! من، دنیا پرست! (ولی فکر کنم خیلی زشت شد، خیلی خندیدیم!) خلاصه یه خانومه دیگه اومد بیخود و بی جهت گیر داد به من که چرا این شهیده رو تو حرم دفن کردن؟ مام اگر بمیریم تو حرم خاکمون میکنن؟ یا اینا خونشون رنگین تره؟!
 خب به من چه؟ مگه من مسئولشم؟ یعنی ماموریت نیمه تمام مریم رو این خانومه تکمیل کرد! چه توقعی داری بابا؟ طرف شهید شده، خادم حرم بوده آوردن تو حرم دفنش کردن! به شهیدام حسودی میکنید؟ بهش میگم شما شهید شدی ان شاالله تو حرم دفنت میکنن غصه نخور! باز ول نمیکرد.. پناه بر خدا! ایراد از قیافه ام هست که هرکی میخواد حرصش رو خالی کنه، گیر بده میگه همین خوبه! 
خلاصه بالاخره ساعت 3و نیم راه افتادیم اومدیم خونه! که دیدیم مهمون داریم چه مهمونی!..  مامان فسنجون درست کرده بود واسه خانوما که حضرت میهمان هم ازش بی نصیب نموند! 
بماند که مریم اینقدر رو داره که میگه این چرا خونه اش این شهره ولی محل کارش استان ما؟ بهش میگیم خب طرف خونه و زندگی و درس و بحثش اینجاست، ماهی دوبار میاد اونجا سر میزنه! باز میگه خب اگر شنبه میره، مارم با ماشین خودش ببره.. باور کن میرفت. یعنی اصلا احساس خجالت یا رودربایستی نداره!!
خلاصه بعدش پاشدیم رفتیم کوه! من میخواستم قبر شهدای گمنام رو تمیز کنم اینقدر که جای دست و لک و کثیفی روش بود! دو تا اسپری آب و تمیز کننده سطوح آشپزخانه و کلی دستمال برداشتیم. مامان قبلا گفته بود جارو برقی ببریم اونجا رو جارو بکشیم! که فهمیدیم فرشها رو جمع کردن! یکی نیست بگه آخه بدبخت قبر بابای خودت سال به سال کسی نیست یه آب روش بپاشه حالا دایه مهربانتر از مادر شدی برا قبر دیگران؟ 
حالا مگه روم میشد وسط اونهمه جمعیت اسپری ها رو در بیارم و شروع کنم به سابیدن 14 تا قبر؟ آخرش گفتم جهنم ضرر، ان شالله کسی منو نمیشناسه. مرگ یه بار، شیون یه بار. چشمام رو بستم و با خاله و امیر محمد و عروس زهرا شروع کردیم به تمیز کاری.. امیر محمد آب میریخت، من و عروس زهرا پاک میکردیم و خاله هم با تمیز کننده سطوح استریل میکرد.. مردم هم بر و بر با حیرت به ما دیوونه ها نگاه میکردن!
در یک کلام، خدا لعنت کنه این کبوترای بوگندو رو! آخه اونجا هم کار دارید لعنتیا.. یکیشون که اصلا اونجا خونه ساخته، جوجه اش رو هم نشون امیر محمد دادم. مریم خانوم هم از پشت سر دونه دونه فاتحه میخوند برا قبرا، دست به سیاه و سفید نزد!
بعدش خانوما رو فرستادم بالای کوه و من با امیر محمد برگشتیم خونه و تو مسیر از جلوی در خونه ها گل کندیم! :) باشد که رستگار شویم. آخر شب هم نشستیم به خاطره بازی و دیدن عکسا تا 4 صبح!

این اون وقتی بود که تو هتل 5 ستاره بودیم و غرق در ناز و نعمت شکم چرانی میکردیم! روز اول که برای مریم غذاش رو گرفتم، اومد اینقدر فحش داد و دادو بیداد کرد که من نمیخواستم غذام رو بیاری تو درمانگاه و من بدم میاد اینجا غذا بخورم و میکروبیه و فلان.. گفتم یونس بشکنه دستت که نمک نداره! به درک میذاشتی رستوران رو ببندن و غذا بهش نرسه! از اونجایی که دکتر مریم یه خردادیه به تمام معناست! مثل متغیر x هست و کلن در حال تغییر و غیر قابل پیش بینیه! نمیدونم چطور شد که الان غذاها رو چیده رو تخت تزریقات که مریض باسن خودش رو روش میذاشت بهش آمپول میزدیم یا اون سوختگیهای درجه دو و سه رو پانسمان میکردیم و اون پارگیها رو بخیه میزدیم! غذاها هم مربوط به وقتیه که سه تا از وزرا اومده بودن اونجا و با تانک و نیرو هتل رو محاصره کرده بودن! (جهت تامین امنیت!) چطوری روش شده از همه ی غذاها و دسر ها یه تیکه برداشته؟! نمیدونم!


آشپز اینجا خیلی هوای ما رو داشت و آدم با سلیقه و خوبی بود. جالبه که یکی از آشپزا از دانشگاه علوم پزشکی اومده بود و گفته بود این دکتر دانشجوی دانشگاه ما بوده! اما در حقیقت من خیلی اتفاقی یکماه تابستون ترم تابستونی گرفتم و یه بخش یکماهه رو اون دانشگاه مهمون شده بودم. چرا من رو یادش مونده بود؟ چون من کل اون یکماه که کارت مهمان و تغذیه و خوابگاه گرفته بودم و طبیعتا هم نمیتونستم برگردم شهر خودم رو به خاطر خطای انسانی یا خرابی دستگاه یا شانس یا هرچیزی که نفهمیدم علیرغم رزرو غذا اما هیچ غذایی نداشتم! هر بار سر توزیع غذا کلی بالا پایین میکردن ژتون و کارت رو و باز هیچی.. دیگه خودم به این نتیجه رسیدم که رزرو یکماه غذام سوخته و خودم باید به فکر خودم باشم! این هم رسم مهمون نوازی اونجا بود! البته معلوم بود بعد اینهمه سال اون بابا هنوز عذاب وجدان داره و اینطوری شاید میخواد اون گذشته رو جبران کنه...
این هم نتیجه گرد بودن کره زمین و کوچیکی دنیاست که کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم شده تو یه کشور دیگه میرسه! من حتی طرف رو به چهره نمیشناختم و هر بار که با لطفش ما رو شرمنده میکرد میگفتم بابا به خدا هیچی از اون یکماه یادم نیست و حلال کردم، تموم شده رفته.. 
 یه بار که مریم گفته بود ما دیر میرسیم معمولا و ته دیگ نخوردیم، به صورت کاملا اختصاصی برامون ته دیگ درست کرده بودن و وقتی آخر وقت خسته و جنازه رفتیم رستوران، با این صحنه مواجه شدیم. برامون ته یه قابلمه ته دیگ درست کرده بودن! خودمون رو هلاک کردیم! :) مریم اینقدر هول شده بود، یه سیب سرخ رو انداخت تو کاسه خورشت! عکس اون هم موجوده! نه میتونستیم اون سیب قرمز رو از وسط خورشت چرب بامیه بکشیم بیرون! نه میشد اون "کوه فوجی یاما" رو همونطوری ول کرد رو میز، آبرومون جلو رستورانیا میرفت! یعنی یه وضعی.. ته دیگ از دماغمون درومد!:)
اما بعد زندگی روی حقیقی خودش رو نشونمون داد و  گفت من همیشه گل و گلستان نیستم!! حالا اون روی خودم رو نشونتون میدم ببینم چند مرده حلاجید! و ما در عرض چند روز تو یه کشور غریب وبن السبیل شدیم! 
کارمون به جایی رسید که دور نونهایی که قبلا میریختیم دور رو از تو سطل نون خشکا درآوردیم و خیس کردیم تا نرم بشه و با پنیر هایی که قبلا برای صبحانه آورده بودیم اتاق میخوردیم. حتی آب میوه ها و نوشابه هایی که جمع کرده بودم یواش یواش بعدن بخورم و از هتل 5 ستاره جمع کرده بودیم تموم شد! این سحری ما بود. دور نون خشک شده و پنیر! اولاش آب میوه هم بود که اونم تموم شد. لقمه ها رو مریم میذاشت تو کیفش. میرفتیم حرم حضرت عباس. قبلا که هنوز سقف نداشت، از افطار تا سحر خادما کنج حیاط چای ذغالی میدادن. اونجا لقمه رو با چای شیرین پررنگ عراقی میخوردیم! این میشد سحری. اولاش من تند تند استکان کمر باریک عراقی برمیداشتم. بعد خجالت کشیدم هی ده تا بیست تا چای بردارم. لیوان پارچیای خودمون رو میبردیم و میگفتیم میشه تو این بریزید؟ خادما هم دیگه میدونستن ما مشتری ثابت هر سحریم! شکرش رو کم میریختن اما از دوز غلظت اون چای کم نمیشد! با تمام فقر و فلاکتمون چه شبای خوبی رو با دل خوش سپری کردیم. فقیر و گرسنه و در راه مانده بودیم ولی دلمون خوش بود، شاد بودیم. نمیدونم چطور توصیف کنم اون روز ها بهترین روزهای زندگیه منه. (اینجا)

تا یه شب که دیگه هیچی نبود. نه نون خشکی. نه پنیری. نه حتی آب جوشی برای افطار. نه کسی حرف من رو میفهمید و نه روم میشد به کسی چیزی بگم. خودمون خواسته بودیم بمونیم تحت هر شرایطی. گفته بودن سخته ولی نمیدونستم در این حد. مریم دست من امانت بود. من میتونستم گرسنگی رو تحمل کنم چون حالت عادیش هم یه وعده غذا میخورم! ولی مریم 45 کیلو بیشتر نبود و اگه یک مو از سرش کم میشد، خاله و پدر بزرگش که هیچ، مامانم منو میکشت! چون پیشنهاد من بود که بمونیم عذاب وجدان سختی کشیدن مریم رو هم داشتم. نشسته بوم تو حرم. حرم نگو بگو بهشت. هیچکس نبود.از شدت گرسنگی و ضعف و استیصال گریه میکردم. به امام حسین گفتم گشنمه! از این حرفم خجالت میکشیدم. 8 روز طول کشید تا این رو به زبون بیارم و فقط هم به امام حسین گفتم. اومدم بیرون و اون گاریچی هندونه فروش دم باب سدره تنها آدمی بود که تو خیابون بود. حتی خادمای سیطره ها برای افطار رفته بودن تو اتاقاشون. مثل معجزه بود چون معمولا کسی رو تو خیابون وقت افطار نمیبینی. همون وقت که من تو حرم نشسته بودم و کاسه چه کنم به دست گرفته بودم یکی به دل مستخدم نوجوان هتل مرکزی انداخته بود بیاد و برای این دو پزشک دیوانه و بدبخت میوه بیاره! حتما فکر میکرد ما بلد نیستیم میوه فروشی کجاست و خوبه کنار غذامون میوه هم داشته باشیم!! کدوم غذا؟! خدا یحیی رو بیامرزه. اگر تو شلوغیای عراق شهید شده که جاش بهشت باشه و اگر زنده است خدا به زندگیش برکت بده. اون شب مثل حضرت مریم که براش از آسمان غذا و مائده بهشتی نازل میشد به غریب نوازیِ حسین بن علی نگاه میکردیم!


این رنگین ترین سفره افطاری ما بود. از اون امتحان با عزت و آبرو بیرون اومدیم. شب آخر امام حسین لطفش رو به بچه هاش تموم کرد و برای اولین بار تو اون ماه مضیف رو باز کردن و ما هم بدون کارت! رفتیم تو صف و با گداها و مستمندان کربلا یه غذای مشتی خوردیم که جبران اون ده روز گذشته رو کرد و برگشتیم.. 
آره خلاصه آخر قصه ما اینطوری تموم شد. همون سختی هاش هم بهمون شیرین گذشت. صدای خنده ما قطع نمیشد. مینشستیم و سفره افطاری های پرو پیمون و مهمونیهای خونه هامون رو تصور میکردیم و غش غش میخندیدیم! اینکه اونا هر قُلُپ چاییشون رو با یه زولبیا و بامیه قورت میدن و سه جور خورشت و آش و حلیم سر سفره شون هست و ما دور نون کپک زده میخوریم! کی خوشبخت تر بود؟ معلومه؛ ما! کی هر شب پیشونیش رو میچسبوند به ضریح امام حسین و میگفت: دوست داشتنت زندگی منه! کی هر سحر بعد نماز صبح رو به آسمون تو حیاط حرم حضرت عباس میخوابید و رنگ به رنگ شدن آسمون رو تو پیچ و تابِ پرچم بالای گنبد میدید؟ اون لذتِ روحی و معنوی کلمه نمیشه! باید بچشیدش تا بفهمید چی میگم. 
راستی یادتونه من دنبال یه ادکلن بودم؟ (اینجا) که بعد پیداش کردم و رفتم بو کردم و دیدم نمیخوامش ولی از فرانسه آورده بودن و تو رودربایستی موندم! خلاصه دست به دامن مریم شدم گفتم بیا برش دار! گفت: وااا؟! ادکلن 42 سال پیش با سلیقه ی پیرمردی به چه درد من میخوره!! ببین چه بیتربیته هما؟! افاده ها طبق طبق! خب بگیر پسفردا بده به پدر شوهرت.. اصلا ادکلنش زنونه است.. به من چه مردا میزدن.. خلاصه من مجبور شدم خودم برم بخرم  و بعد ببرم پس بدم و به جاش یه ادکلن دیگه بردارم و چند صد هزار تومن بسلفم! 
بعد یادتونه مریم هرسال امتحان ارتقاش میگفت دعا کن قبول شم برات ادکلن میخرم؟ (اینجا) شاید باورتون نشه ولی برام خریده بود! فکر کن بچه ام خدا تومن داده برا من همین ادکلنی که دوست داشتم رو خریده! نگفتم ایکسه، زود قضاوت نکنید؟! 
خب مریم جون! نمیدونی چقدر این ادکلن رو دوست دارم و هر بار که بخوام به خودم بزنم و نماز بخونم متاسفانه یادت می افتم و باید برات دعا کنم! چکار کنم دیگه؟ ذوی القربای منی! هرچند اون وقت که من داشتم تو اعمال ام داوود از فراز کوه و قرآن به سر با اون همه مشقت برای جنابعالی دعا میکردم، جنابعالی سوار بر تابی بر شاخه درخت در حال به در کردن سیزده بودی! بعد میگی چرا دعاهات مستجاب نمیشه؟! 
ای بهترین متخصص چشم!، ای ایکس ترین دختر ایران زمین!، ای مهربان ترین، ای خوش تیپ ترین و خوش پوش ترین و محجبه ترین دختر خاله، ای مومن ترین، پاک دست ترین و قلب پاک ترین دکتر!  امیدوارم عاقبت به خیر بشی و همین جمع باز حرم امام رضا و امام حسین رو با هم زیارت کنه. ممنون برای هدیه ارزشمندت :) 
این بود شرح دور همی ما! برای خاله ام که با هم همسفر اربعین بودیم باید یه پست جدا بنویسم. ایضا همین دعا ها رو برای خاله ام که آبجی کوچیکه ما محسوب میشه هم دارم.
پ ن: زبان شناس و معلم و شاعر و استاد ادبیات اینجا رفت و آمد میکنه! از نظر فرهنگ معین "زغال" و از نظر دهخدا "ذغال" درسته. ببینید از اون گذار و گزار چقدر آموختم!
  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

سیاره ی رنج...


سرانجامِ صاحب ِ این اندیشه و خط زیبا (+)

  • دکتر یونس
  • ۱
  • ۰

بعد از قریب 40 سال بالاخره یک نفر از مسئولین به دیدار عزت رفته. حدس بزنید چه کسی؟ دکتر جلیلی!
 عزت؛ همان قهرمانِ عزیز و دوست داشتنی و شجاع کتاب تحسین شده ی "خاطرات عزت شاهی" که سال 86 خیلی اتفاقی خریدمش. آن سالها دانشجوی سرخوش و سر به هوایی بودم که به جای دو روز اومدی خونه بشین ببینیمت، در زیرزمینِ موسسه عریض و طویل... به طمع تخفیف سی درصد! به دنبال کتابهای باب میلم میگشتم و لوتی مسلکی و محبتم باعث شده بود برای رفقای دیگر بلاد هم کارتن کارتن کتاب بخرم و رایگان پست کنم!!(من انقدر از اونجا خرید کردم که اون کتابفروشی و تخفیف سی درصد و پست رایگان رو برداشتن!!)
فروشنده اصرار کرد که فقط همین یک جلد از چاپ قبلی کتاب عزت شاهی باقیمانده و بخرش! از من انکار که کتاب تو این ژانر نخوندم و این زیاده و فونت پاورقیش ریزه و فلان.. از اون اصرار که چاپ جدیدش چون کاغذ گرون شده، گرونتره، بیا این رو با تخفیف سی درصد بردار ضرر نمیکنی! من با یه حساب سرانگشتی دیدم راست میگه و خریدمش اما در گیر و دارِ بیمارستان نوردی و کشیک و هزار امتحان و بدبختی نخونده موند تا سال 92 که خوندمش و هوش از سرم پرید. و حسرت خوردم چرا همچو انسان شریفی را نمیشناختم.
 ترسیدم که اگر میمیردم و این کتاب را نمیخواندم و عزت را نمیشناختم، زندگی برزخی ام چقدر حسرت آلود میگذشت..
قبل تر ها کتاب را معرفی کرده بودم 
(اینجا: هرکه به من میرسد بوی قفس میدهد).. آنقدر ذوقمرگی توی این نوشته بود که فلان استاد بگوید: "هوف! چطوری بگم! نوشته هات یه کم لووسه!!" ( و من یادم بیفتد که ای وای بر من! باید جمله دوم متن را حذف میکردم و یادم رفته!) خبر مرگم داشتم به فلان استادِ 80 ساله و کتابخوان قهار مملکت، برای مطالعه، کتاب معرفی میکردم! مثلا کتابهای محبوبم را.. و حین مباحثه ی ما، رزیدنت ارشد و فلوی استاد مربوطه از ترس این استاد خودشان را خیس هم مینمایند! (اعتماد به نفس رو دارید!!:) تازه تو ابرِ بالای سرم یه "حسود هرگز نیاسود" هم خطاب به استاد نقش بسته بود! که اگر به زبان میاوردم الان خاکسترم رو رزیدنتهای همون استاد از بالای کوه دماوند تو آسمون کل ایران پخش کرده بودن! به دستور استاد البته!)
یا دیگر استادِ دوست داشتنی، نویسنده ای را که 5 سال برای نوشتن کتاب خاطرات عزت شاهی زحمت تحقیق و نگارش و سفر به کوره دهات های ایران را به جان خریده از دور نشانم بدهد و بگوید:"ببین نویسنده همون کتابیه که خیلی دوست داری. همون که خاطرات عزت رو نوشته".. 
هرچند باز رویم نشد بروم جلو و از نویسنده ی کتاب بپرسم حال عزت چطور است؟!
واقعا یکی از آرزوهای کوتاه مدت من در زندگی همانا پیدا کردن و دیدن قهرمانهای واقعی در این دنیاست. دنیا پر از قهرمان های تقلبی و پوشالی شده.. دیدن و شناختن قهرمانهای واقعی کار سخت، پیچیده و پرهیجانی ست. 
دیدن این عکس و نوشته ی محمد محجوبی داغ دلم را تازه کرد.. 
"از روزی که کتاب خاطرات عزت شاهی را خواندم، همیشه چند صفحه آخر کتاب برایم علامت سوال بود: چرا یکی از قدیمی ترین مبارزین علیه رژیم شاه که سخت ترین شکنجه ها را با جسم و جان چشیده، تنها تا سال 59 و 60 در جمهوری اسلامی مسئولیتی دارد؟ چرا مسئول اطلاعات کمیته ناگهان از صحنه تاریخ محو می شود و در دهه نود باید در حجره کوچکی در فردوسی دنبالش بگردیم؟ اگر انقلاب، سفره باشد، چرا صدرنشین آن دختر صفدر حسینی و پسر عارف باشند ولی خود عزت شاهی در هیچ جای آن نیست؟! روزی که کسب و کار حاج آقا را دیدم، در مسجد همپایش شدم و در خانه ساده و بی تکلفش مهمان بودم اندکی به پاسخ پرسش نوجوانی رسیدم. سفره انقلاب و  ژن خوب و... همگی بهانه هایی اند برای مدیران بی صلاحیت  دولت پریبندال که جز رانت و امتیاز و انحصار چیزی نمی شناسند. اما...
اما عزت ها عزیزتر از سفره پهن کردن و سفره جمع کردن اند... عزتمندتر از کاسبی دنیوی... عزت ها با خدا معامله می کنند... مصداقی بر مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء..."
  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

یونس در به وقت شام!


حال کردید من تو فیلم بودم؟ حالا خود خودم که نبودم ولی اسم قشنگم که بود. خب همین اولش بگم که این فیلم حاتمی کیا خیلی معرکه است و اصلا یک سرو گردن از سینمایِ دلمرده و کپک زده و ژانر نکبتِ ایرانی بالاتره. تصاویر زیبا. بازیها خوب. فیلم با ریتمِ سریع و جون دارش نمیگذاره حتی یک ثانیه به آرومی نفس بکشید! اصلا وقت رو حروم نمیکنه. تصاویر و رنگ بندی ها با اینکه در متن یک جنگ بی رحمانه اتفاق میافته اما مثل یک قاب زیبا چشم نواز و زیباست. 
نقد من فنی نیست، دلیه. پس راحت و صمیمی مینویسم و سعی میکنم دستِ پر و راضی بفرستمتون سینما تا این شاهکار بی نظیر رو چند بار ببینید.
یادتونه وقتی داعش حمله کرد به عراق، من از نزدیک آواره های موصل رو دیدم و جگرم براشون خون بود.. خیلی امید داشتم برم خط مقدم ولی از چادرای آواره ها سر درآوردم. چقدر امید داشتم بالگرد سوار شم و مجروح جنگی ببینم ولی یک مشت زن و بچه ی لت و پار شده ی آواره نصیبم شد.. (اینجا). ناراضی نبودم ولی اون تکنسین دارویی نامرد و پرستارمون که شور و شوق من برای جبهه رفتن رو دیده بودن، تو راه برگشت از ویزیت آواره ها، روزی نبود که هلی کوپتر سوارنشدنم رو به روم نیارن و مثلا با دلقک بازی بخوان حواسم رو پرت کنن که بغضم از دیدن این حجم از رنج و درد نترکه و از حال دپرشن بیارنم بیرون! فقط دلم برای خودم میسوزه که اون اول چطور التماس میکردم منو انتخاب و اعزام کنن و جوری تند تند لباس میپوشیدم که بتونم تو خط مقدم تیز و بز بدوم! و از هلیکوپتر بپرم پایین!  تمام مدت با دیدن من تکنسین داروییمون کله اش رو میکرد تو کیسه داروها و به منِ پنچر شده میخندید! عِی روزگار.. هر چی هم بهش میگفتم پدر جان شما همسن پدر بزرگ من هستید! زشته جلوی آواره ها نخندید! میگفت: "کله ام رو میکنم تو پلاستیک داروها، نمیبینن! آخه قیافه ات خیلی خنده دارشده. کجا میخواستی بری الان کجایی!!" قضیه هلی کوپتر رو بصورت نان استاپ برای همه ی افراد غریبه و آشنا،عرب، عجم تعریف میکرد! یه چندبار فقط خودم شخصا مچش رو سر تلفظ کلمه هلی کوپتر و دکترفلانی گرفتم  وقتی تو غذاخوری یا حتی پیاده رو داشت قضیه رو برای فلان تازه وارد با خنده تعریف میکرد! واقعا هم حق داشت از هلی کوپتر سواری و دویدن در خط مقدم و بیمارستان صحرایی رسیده بودم به ویزیتهای غروبهای دلگیر و درمان انواع عفونتهای واگیر دار و ترجمه الگوریتم درمان شپش و گال به عربی و زیراکس گرفتنش برای بقیه موکب ها و آواره ها.. 
البته من اون موقع با داعش آشنا نبودم. بعد که کتاب "شامِ برفی" با اون حواشی (+) رو خوندم تازه به کله خری خودم پی بردم! (اینجا)
کتاب شام برفی رو بخونید تا چهره مشمئز کننده و نفرت انگیزِ داعشی های فیلم به وقت شام رو درک کنید. ابوخالد، شیخ قبیله، اون چچنی و طلحه بلژیکی دقیقا مثل عمر، توفیق و سمیرِ شام برفی هستند.. همونقدر نفهم و خون ریز و بی رحم.. همونقدر برداشتشون از اسلام ظاهری، چندش آور و احمقانه است.. اگر اونها رو بشناسید براتون قابل فهم میشه که چطور پاهای کاپیتان علی میلرزه، چطور یکشبه موهاش سفید میشه.. 
یه پرستار ایرانی در سوریه اسیر شد که تونسته بود از قفس های محل نگهداری اسرا با کشتنِ نگهبان فرار کنه و از بین کوه های سوریه با پای برهنه و یه لا پیرهن تو زمستون خودش رو به خط خودی برسونه.. مثل معجزه بود. شما هیچ وقت قصه اش رو در کتاب یا سینمای ایران نخواهید دید. مثل قصه ی هزار قهرمان دیگه که در لالوی تاریخ گم میشه.. سهم آیندگان، مردم دنیا از شناخت ما و سینمای ما همین معتادهای زنگی و مردنماهای داغون، هیز، دروغگو و خائن توی فیلمهای ایرانی هست.. همین ژانر نوید محمد زاده ای که به طمع جایزه فرنگی ها از ما یک قومِ عقب افتاده، وحشی، جهان سومی دروغگو به دنیا معرفی کرده...  کجان قهرمانهای سرزمین مادری؟! در بهشت زهراها زیر سنگ مزارشون در غربت خوابیدن.. شهدای زنده هم در پیچ و خم زندگی گم شدن و هر روز یه قصه ی بی نظیر از اون گنج دفاع مردمی زیر خاک میره و فراموش میشه.. 
پرستارِ تازه رهیده از دست داعش از شدت گرسنگی و سوتغذیه، پوست و استخون شده بود. چون توی قفسهای کوچیک به حالت چمباتمه نگهش میداشتن ستون فقرات و استخونهاش دفرمه شده بود. گوشت تنش آب شده بود. یک کاهش وزن شدید. و پیر شدن در مدت چند ماه رو به چشم میتونستی ببینی. یک قوز وحشتناک که برای یه پیرمرد هشتاد ساله بود نه یه پسر جوون بیست و چند ساله.. 
برگردیم به فیلم. نمیخوام همش رو تعریف کنم. ولی حاتمی کیا با شناخت دقیق و درست، بخش کمی از یک حقیقت تلخ رو با لطافت به تصویر کشیده.. چون خیلی از جنایتهای داعش قابل بیان و به تصویر کشیدن نیست. اما شما با گوشه ای از نوع فکر و نمای کلی از این حیوانات درنده و اونچه به مردم عراق و سوریه گذشته آشنا میشید.. نه بزرگنمایی در فیلم هست و نه اغراق. واقعا کسانیکه فیلم رو غیر واقعی میدونن چقدر از مطالعه و فضای واقعی و جاری در منطقه دور هستند! از پشت میز کافه ها و لالوی دود پیپ هاتون بیایید بیرون و حقیقت رو در مستندها ببینید! قرار نیست چون شما ندیدید ، غیرواقعی باشه! چشمهاتون رو باز کنید و چند متر دور تر از نوک بینیتون رو ببینید و بعد قلم فرسایی کنید!
مستند در باره حوادث اخیر و نبرد با داعش زیاده اما دو تا از بهترینهاش رو بهتون معرفی میکنم که مستِ دیدنشون هستم هنوز. با دیدن اینها مزه ی به وقت شام رو بهتر میچشید! 
مستند "امیر من علی" که یک کار بی نظیر از یک کارگردان جوان(محمد رضا نوری همدانی) هست. لینک دانلود رایگان این مستند از شبکه افق (اینجا) مستند 50 دقیقه ای درباره مردم شهر آمرلی عراق هست.(آمرلی به معنی امیر من علی/ چون قدمگاه امام بوده). یک شهر 88 هزار نفری که در محاصره داعش قرار میگیره. نه مثل موصلی ها تسلیم میشن و نه مثل سنجاریها فرار میکنن. میمونن در شهر و دور شهر خندق میکنن برای دفاع. قصه تلخ، حیرت انگیز و مرگ آوره.. داعش حتی آب رو به روشون میبنده.. مردها دور تا دور شهر دفاع میکنن و زنها در خونه ها موندن. درها رو 4 قفله کردن و هیچ زنی بیرون نمیاد. تا به دست داعش نیفتن. اما هر خونه پرچمی رو روی بامش برافراشته نگهداشته..  داعش تهدید میکنه هیچ مردی رو در این شهر زنده نمیگذاره. جنایتِ داعشی ها با زنان سنجار و ایزدی پیش چشم مردهای آمرلی هست.. پس می ایستن. تا آخرین نفس.. کار به جایی میرسه که حتی درختها و گیاهان از بی آبی خشک میشن. زنی در آمرلی نمیمونه که حتی شیر برای نوزادش داشته باشه.. اینها رو پسرهای نوجوون و مردهای مقاوم و آفتاب سوخته و تکیده آمرلی برای دوربین تعریف میکنن. دوربینی که بلافاصله با شکسته شدن محاصره شهر به داخل شهر اومده.. 
من بعدا مفصل درباره این مستند مینویسم ولی دیدنش رو توصیه میکنم تا بتونید تصاویر اولیه فیلم به وقت شام رو درک کنید.. نگاه به آسمان و انتظار بالگردی که شیر خشک و دارو برای مردم زخمی بیاره رو درک کنید.. 
مستند "کویرس، وطن کوچک من" رو هم خیلی دوست داشتم. یک مستند فوق العاده از سعید صادقی. لینک دانلود رایگان این مستند از شبکه مستند (اینجا). مستند به روایت سه سال مقاومت دانشجویان یه دانشکده نیروی هوایی در سوریه میپردازه که فرودگاه و دانشکده شون در محاصره داعش قرار گرفته. سه سال با دست خالی مقاومت میکنن و دونه دونه شهید میشن. دوستهاشون رو با دست خودشون در دانشکده دفن میکنن اما تسلیم نمیشن.براشون با هلی کوپتر بذر گیاه و .. میندازن تا خودشون رو زنده نگهدارن. ماشینهای انتحاری داعش رو در این مستند بهتر میشناسید. وحشتناک ترین جاش هم اونجایی هست که خیلی اتفاقی میفهمن داعش داره از زیر زمین تونل حفر میکنه برای تصرف پایگاه.. قشنگ به مرز سکته میرسه آدم.. واقعا جوونهای باغیرت و شجاع و قهرمانی هستن درست شبیه بلال و بقیه مجاهدینِ توی فیلم.. 
مستند ها رو ببینید بعدا مفصل دربارش حرف میزنیم. 
حواشی:
بازی کاپیتان علی و یونس عالی بود. یعنی همه عالی بودن. به خصوص بازیگرای عرب عالی بازی کردن. دیالوگها و زیرنویسها اونقدری نیست که اذیتتون بکنه.خیلی کمه. ولی قبول کنید تصور رابطه پدر پسری برای یونس و علی یه کم سخت بود چون این دو نفر تقریبا همسن هستند! و البته که یونس اونقدر عالی بود که میشد باورش کرد. ولی خب اگر سنِ بازیگرها رو هم لحاظ میکردن خوب بود. الان تابلوئه دلم میخواسته پرویز پرستویی تو فیلم باشه؟! 
دو تا صحنه تلخ تو فیلم هست که اول خودتون برید ببینید بعد با بچه برید که بدونید کجا جلوی چشمشون رو بگیرید که نترسن. بقیه اش مشکلی نداره. هرچند دو تا خانوم با نوزاد (نوزاد قنداق شده!!) اومده بودن سینما و وقتی دو تا ماشین منفجر شدن چنان ضجه ای میزدن از ترس که من به عقل اون زن ها شک کردم. سینما تاریک. صدای موج انفجار و گلوله. یک بند این نوزاد ها گریه کردن. زنه از جاش بلند نشد!! شوهره بچه قنداقی رو بلند کرد برد بیرون! این زنیکه به روی خودش نیاورد!! به امام حسین.. یعنی همچین زنِ بیخیال، نادان و بی فکری رو هیچ جوره نمیتونم بفهمم! 
دو سه تا پسر بچه نوجوون از این مثبت نورانیا هم بودن که قبل شروع فیلم هی میپرسیدن کی اذان میشه؟ ما نمازمون رو بخونیم! به همین سوی چراغ وسط فیلم اذان شد، بلند شدن رفتن نمازاشون رو خوندن برگشتن به دیدن ادامه فیلم. یعنی برگای همه مدعیان دینداری ریخت!
نقش زنان: اون دو تا زن داعشی خوب پرداخت شده بودن. همسر اون شیخ قبیله که عالی بود و خیلی با احساس و مسلط دیالوگ میگفت و بازی میکرد. اون دختره خوانندهه رو مخ بود ولی. در مقابل؛ زنانِ این جبهه خیلی کم رنگ بودن. همسر علی که (این دختره آفرین بود تو سریال آنام که همونجا هم ازش خوشم نمیومد) درحالیکه دستش رو شکمش بود دو خط دیالوگ گفت. مادر زن علی که دو کلوم اومد حرف بزنه فقط غر زد اعصاب اون بدبختِ در محاصره و ماها رو خورد کرد! مادر علی هم که فقط سر صحنه سر بریدن چادرش رو کشید رو سرش!خسته نباشی! سهمِ زنها همین بود؟!! شما کجا بودی وقتی این زنهای بدبخت مثل اسفند رو آتیش جلز ولز میکردن تا شوهراشون برگردن. تا یک دقیقه یک شب درمیون بتونن با شوهراشون در منطقه جنگی حرف بزنن؟ ضمنا موبایل برای بچه های ما اونجا ممنوع بود!(نکته خارج از رفرنس). دختر کاپیتان هم که یه جورایی ماست بود! ناسلامتی بابات رو کشتن. یعنی چی تو شوکه؟!! اون ابوخالد چندشِ کثافتِ آشغال اومده میگه این کنیز منه! همینطور وایساده نگاه میکنه! نکرد با پشت دست بزنه تو دهن یارو.. دیگه فیلما و عکسای بازار فروش برده و کنیز داعشی ها رو که دیده خانوم! 
تلخ ترین نکته هم: صدای گریه مردها در سینما بود. تمرین کنید بی صدا گریه کنید. من خودم ده ساله تمرین کردم الان بی صدا گریه میکنم.
عاشقِ این هواپیماهه هم شدم. به قول هولدن: باقی بقای ایلوشینِ توی فیلم، که گرچه فقط یه هواپیما بود، اما هیبتش و نوع به کارگیریش باعث شده بود این هواپیما خودش کاراکتر داشته باشه!
راستی جای کاپیتان علی بودید، شما هم همون کار رو میکردید؟! من خیلی بهش فکر کردم. دیدم آره.. زندگی نبردِ بین تصمیمهای لحظه ای هست. اگر خوب زندگی نکردیم، لااقل خوب بمیریم.. من به تصمیمِ آخر خیلی احترام میگذارم. تصمیم آخر یه جورایی غولِ مرحله آخر و یه شانس مجدد برای عوض کردنِ نتیجه است. یه جور فرصت که خدا از روی محبت و عشق به بنده هاش، اون لحظه آخر به همه ی آدما میده، یه جور شانس که باید رو هوا بقاپیش.. یه جور از فرش به عرش رسیدن یا بالعکس به قهقرا رفتن.. بستگی به انتخابِ خودت داره (+).. من دلم میخواد خوب قصه ام رو تموم کنم. ان شا الله خدا کمکم کنه اون کار رو انجام میدم..
پ ن: لینک دانلود رایگان هر دو تا مستند رو هم که گذاشتم براتون. فقط مونده لقمه ها رو بجوم بذارم دهنتون..
یه نقد دیگه از به وقت شام به قلم هولدن کالفیلد رو (اینجا) بخونید.
یه نقد دیگه به قلم حاج حسن صنوبری رو (اینجا) بخونید.
یه نقد دیگه به قلم ویار تکلم رو (اینجا) بخونید.

  • دکتر یونس
  • ۲
  • ۱

بهار آمده،تنها بهار میداند/ که قدر یارسفرکرده یارمیداند

رها شده است و گرفتار قلب من، این را/ کسی که شد به غمِ تو دچار میداند

چه ها به روز من آورد شب، شبِ چشمت / فقط مدبّر لیل و نهار میداند

بهار غیر شقایق گلی نخواهم چید/ که داغدار،غمِ داغدار میداند

تو آمدی غمِ شیرین و شادیِ تلخیست/ چنان که عاشقِ چشم انتظار میداند

برای ماندنت اسفند دود خواهم کرد/ بهار میرود اما بهار میداند

پ ن: شعر از کتاب "هم قفسان". سروده دکتر مژگان عباسلو. انتشارات شهرستان ادب.
عکس رو قبلا اینجا(+) توضیح داده بودم.. وقتی یونس کوچک بود! باز بگید خط دکترا بده.. رها بشید از این کلیشه های ذهنی غلط! امسال خودتون باشید. جهان اصل رو ستایش میکنه.. 
سال نو رو هم به همه ی خوننده های خاموش و روشنِ اینجا و بالاخص رفیقام تبریک میگم. انشالله سال خوبی باشه برای آدمای خوب. عاشقا. مهربونا. با ادبا. دلسوزها. صادقا. زُلالا. ساده ها. فقرا. مظلوما. محروما. بی پناها. راستگوها. با محبتا. بی ادعاها. صبورا. کتابخونا. متواضعا. خاکیا. لوطیا. بامراما. یه کلوم ؛ حسینیا. و برای همه صاحبانِ چشم ها و قلب ها و دستهای پاک. اونایی که با زحمت و عرق جبین پولِ حلال درمیارن. اونایی که عزت نفس دارن. اونایی که حتی اگر دین ندارن، لااقل آزاده ان و انسانیت و شرفشون رو به هیچ قیمتی نمیفروشن.. به همه شون مبارک... در غیر این صورت این سال هم مثل همون سالهایی که زندگی خودتون و بقیه و این دنیا رو به گه کشیدید میگذره! حالا از ما گفتن.. یه چیز جالبی هم که ذهنم رو به خود مشغول کرده اینه که چرا اونایی که بیشتر به این دنیا گند زدن، با حرارت بیشتری عید رو جشن میگیرن؟! نه واقعا چرا؟!

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰


مشرکین در عصر جاهلیت در عین شرکشان،منتظر بودند ماه رجب بیاید تا حوائجشان را از خدا بخواهند!.. خداوند هیچ قومی را در ماه رجب عذاب نکرد و خشم الهی در این ماه شامل حال احدی نشده .. خیلی دلم برای ماه رجب تنگ شده بود.. خیلی منتظر بودم بیای، ماه رجب عزیز من. 
اینجا (+) از خوبیا و خوشگلیای ماه رجب نوشته بودم. کامنتاش رو خوندم. یه سید محمد نامی بود که فرداش داشت میرفت مرز کامنت گذاشته بود حلالیت طلبیده بود! اصلا یادم نمیاد سرِ چی! انگار حافظه ام رو از دست دادم! اگر هنوز اینجا رو میخونی بگو چی شدی؟ نکنه شهید شدی ؟ هوم؟! چقدر روزا تند تند میگذرن.. پیشاپیش عیدتون مبارک. سالی که با ماه رجب شروع بشه، حتما سال خیلی خیلی خوبیه... 
دو تا قرآن دارم که نصفه خوندم و میخوام ان شاالله تا قبل ماه رمضان تمومشون کنم. واقعا دارم جون میکنم سر خوندنشون. یادش به خیر قبلن با بچه ها پایه قرآن خونی پیدا میکردیم و با هم میخوندیم و رنگی پنگی میکردیم چه آیه هایی رو بیشتر دوست داریم! سوالامون رو علامت میزدیم تو قرآن، بعدش شماره آیه ها رو اس ام اس میکردیم! کوری عصا کش کور دیگر! انگار چقدر حالیمون هست اصلا..  یه بارم با دایی کوچیکه قرآن رو یه دور خوندیم. چقدر زود گذشت اون روزا... فکر کنم امسال عیدم باز اینطوری بشه(+). تازه سفارش دادم اون قرآن با ترجمه روان آقای ملکی انتشارات ویراستاران رو هم که بچه ها اینجا (+)معرفی کردن برام بیارن.. کلن فصل عشقبازی با خدا رسیده.. چقدر این 3ماه رجب و شعبان و رمضان خوبن.. خدایا شکرت..شکرت.. شکرت.. 
"همه آرزویم اما"، نه "هرآن کجا که باشد" / که مسافر بهشتم، "تو سرِ سفر نداری؟"
پ ن: ابیات از کتاب پنجره های آجری/ سروده حسن دلبری/ انتشارات شهرستان ادب

  • دکتر یونس
  • ۱
  • ۰

آیا مجلس باز هم شرافتش را به شامِ دولتی فروخت؟! داریم به کجا میریم؟ فاین تذهبون؟ از مجلسی که روزگاری مدرس (+) و شهید دیالمه و شهید آیت و شهید مهدی شاه آبادی (+) رو به خودش دیده به کجا رسیدیم؟ مجلس لابیجانی؟! (+)
درباره مجلس و نمایندگانش قبلا نوشتم. صرفا مینویسم تا امروز رو یادم بمونه که میل به قدرت و حفظ اش باعث میشه آدمیزاد هرکاری بکنه.. امام علی (ع) میفرماید: «آخِرُ ما یخْرُجُ مِنْ قُلُوبِ الصِّدِّیقینَ حُبُّ الْجاه آخرین چیزی که از محبت دنیا از قلب مومنان راستین خارج میشود، حب ریاست و جاه طلبی (شهوتِ قدرت) است.. 

من واقعا درک نمیکنم که وزیر بودن اینقدر مهمه؟ که آخرت و آبرو و دین و صداقتت رو فدا کنی؟ که دروغ بگی؟ 1000 میلیارد ثروت داری، به هر نماینده 100 میلیون رشوه دادی، برای قضات مبارزه با زمین خواری آپارتمان میخری بعد میگی تو حسابم 4 میلیون پول دارم؟!! جلوی 80 میلیون ایرانی دروغ میگی! از خدا نمیترسی؟ واقعا ارزشش رو داره؟ این آقایون اگر همین الان از تمام سمت های دولتیشون معاف یا اخراج بشن، اونقدر شرکت خصوصی و سهام کارخونه و زمین و ... دارند که تا 7 نسل بعدشون هم پول داره! دیگه چرا اینقدر برای حفظ این ریاست که آتش به آخرتتون زده تلاش میکنید؟! 

ازون طرف نماینده های مجلسی که فصل انتخابات در سمنو پزان تا ختنه سورانِ حوزه های انتخابیه شون شرکت میکنن و برای دو تا رای بیشتر فقط کم مونده لباسای شسته از روی بند مردم رو جمع کنن چطور یکهو اینقدر هار و زبون نفهم میشن؟! مگه سوگند نخوردن که نماینده مردمشون باشن؟! خب کو؟ یعنی یه صندلی اینقدر میتونه آدم ها رو تغییر بده؟ که 100 میلیون بگیری و چشمت رو بر گنده کاریهای فلان وزیر ببندی؟ که بری شب شامِ نوبخت رو بخوری، صبح رایت تغییر بکنه؟ مرد نیستید شماها؟ دین ندارید لااقل آزاد مرد باشید؟ اینقدر حقیرید که میشه رایتون رو خرید؟ بعد میگیم چطور مردم کوفه، 18000 نامه نوشتن برای امام حسین ولی با ابن زیاد توافق کردن و هانی و مسلم رو کشتن و بعد به جنگ امام حسین رفتن! یا بزرگانِ قبایل کوفه چطور با ابن زیاد و عمر سعد توافق کردن پول بگیرن و بی خیال حسین بن علی بشن؟ باز رقم اونا چرب تر از شما بود..  

بعد از دیدن پخش زنده ی جلسه رای اعتماد به آخوندی از سردرد هلاک شدم. مامان هم را به را میگفت آخه این از خدا بیخبرایِ بی دین اصلا نگاه کردن دارن؟ ولشون کن.. به خیالش داره دلداری میده.. به مامان میگم: این نماینده ها که از فضا نیومدن همین مردم انتخابشون کردن و بهشون رای دادن! نمایندگان مجلس عصاره فضائل و خصائص همین ملت هستند! اونها هم صرفا یک مسلمانِ شناسنامه ای هستند و در حقیقت نه ایمان دارند و نه خوف از معاد، نه سیری پذیری ونه ذره ای حُریّت و آزادگی. دروغگو،بد عهد، حقه باز، بدور از وقار و شرافت و مردانگی..  خدا به امام و رهبرِ این جامعه رحم کند..
امروز هرچقدر در مجلسِ "وکیل الدوله ها" تلخ و زشت و زننده بود اما یه وجه جالب هم برای من داشت. با یه شهید آشنا شدم که از قضا اسمش "احمد وکیلی ناطق" هست.
ولی فرق بین این احمد وکیلی با اون وکیل الدوله ها هزار راه از زمین تا آسمون هست. میخوام با رفیق جدیدم آشناتون کنم.

احمد متولد 1340 هست.(یعنی از همون سرباز هایی که امام موقع تبعیدش به اون افسر گفت تو گهواره هستند!) دو تا دیگه از برادرای احمد؛ محمود و هادی هم شهید شدن.  فتبارک الله احسن الخالقین.. بابایِ این سه تا پسرِ بهشتی یه طلبه است. ساکن قم. قدیما همه چیزش فرق داشت. بچه های طلبه ها، رزمنده میشدن. شهید میشدن. عاقبت به خیر میشدن. الان گویا برادرانِ انگلیسی و آمریکایی خیلی زحمت میکشن، را به را ژنِ خوب تولید میشه از این فرزندان آخوندها و دیگه نه به خودشون اعتباری هست و نه به آقازادگانشون.. مثلا همین جناب آخوندی و لاریجانی، آخوند زاده هستند!

کجا بودیم؟ ها.. احمد رشته اش انسانی بوده و پسر دبیرستانی بوده که میره و عضو سپاه میشه.. حتی یه دوره ای محافظ امام هم میشه.. بعد اعزام میشه کردستان. در قائله پاوه و سنندج حضور داشته. تا حوالی همین وقتا در سال 1358 که منافقین در سنندج اسیرش میکنن. ازین جا به بعد رو خوب گوش بدید.

75 روز اسیر دستِ وحشی ترین و سنگدل ترین و روسیاه ترین آدمهای روی زمین یعنی منافقین بوده. "هفتاد و پنج روز". اگر میخواهید بدونید منافقین با اسراشون چکار میکنن کتاب "حکایت زمستان" رو بخونید. (نمیدونم میتونید تحمل کنید یا نع. شاید خیلی به هم بریزید.)
اونها اول از همه به پاهای احمد نعل میکوبن.. با مته استخوان پاهاش رو سوراخ میکنن و نعل میزنن. و مجبور میکنن تا با همون وضعیت براشون هیزم و چوب جمع کنه.. ولی احمد هیچ رقمه کوتاه نمیاد و زیر شکنجه حرف نمیزنه.حتی به دوستاش قوت قلب میداده که تحمل کنن. براشون سوره عصر رو میخونده و میگفته به دشمن اطلاعات ندید.. بعد دو تا دستاش رو از بازو قطع میکنن.. میبرنش بیمارستان تا از شدت خونریزی نمیره.. باز شکنجه ها شروع میشه. اسمش رو میگذارن مرگِ تدریجی.. پوستش رو با برق یا حرارت میسوزونن و بعد روی زخمهاش نمک میریزن.. نها یتا در 4 اردیبهشت 1359 بدنش رو مثله میکنن. حتی جگرش رو تکه تکه میکنن و همسلولیهاش رو مجبور میکنن که از تکه های جگر احمد بخورن و خودشون هم شهادت احمد رو با خوردن قطعه های جگر یک پاسدار جشن میگیرن! 

باورتون نمیشه نع؟! جالب اینکه بعد از 37 سال جای جلاد و شهید عوض شد و مریم رجوی رنگ کت دامن و روسریش رو سال 88 با سبزک ها و سال 92 و 96 با بنفشها ست کرد و مدعی خونِ اعدامیهای سال 67 این فرقه شد! جالب اینکه مردم هم احمد ها و 17 هزار شهید ترور رو فراموش کردن و کاندیدای مورد حمایت همین فرقه امسال به ریاست جمهوری رسید.. اما شاید جالب تر از همه وصیت نامه ای هست که احمد 2 روز قبل از درگیری و اسارتش نوشته: امیدوارم که ناراحت برای من نباشید, چون‌که من راه و هدف خود را انتخاب کرده‌ام, که اگر خدا قبول کند آن راه را تا آخرین قطره خون خود ادامه خواهم داد و به هیچ فرد بیگانه و ضدانقلابی تا اندازه توانم اجازه نخواهم داد که حتی به یک وجب از خاک ما تجاوز کنند. به پدر و مادر ارجمندم می‌گویم, به بچه‌ها بگویید که راه حسین (ع) و راه حق را ادامه دهند و فقط گوش‌به‌فرمان امام خمینی باشند. 
توانش به اندازه ی یک بدنِ مثله شده و دو بازوی بریده و جگر قطعه قطعه بود.. توانِ شما چقدره؟!
راستی چرا پس از 37 سال قصه ی احمد را در هیچ فیلم و سریال و کتابی ندیده ایم؟! عجیب نیست؟ قصه ی حیرت انگیز قهرمانِ مظلوم ما در دلِ تاریخ گم شد. 
خوش به سعادت احمد.. این روزها رو چه کسی برای انقلابی که با این زحمت و جانفشانی بدست اومده تصور میکرد؟.. وکیل الدوله ها و غارتگران بیت المال فردای قیامت چه جوابی برای احمد ها دارن؟ چطور توی همین دنیا یکی احمد وکیلی مطلق میشه، یکی علی لاریجانی، یکی عباس آخوندی؟  اینقدر به این سوالا فکر کردم، سرم داره منفجر میشه. فقط اینو فهمیدم که دنیایِ شما نمایندگان مجلس و امثال لاریجانی و عباس آخوندی، از استخوانِ خوک در دهانِ سگِ جزامی پست تره.. 
گنده نامی، گند نامی، گم نامی.. خوشا گمنامان...

عنوان از کتاب قیدار/رضا امیرخوانی

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰
دو هفته قبل اعصابم خورد شده بود.. هر بار سایت را باز کرده بودم و دیده بودم اسمم نیست.. بعد حرص خورده بودم که چرا هرچه سنگ باید بر سر من فرود بیاید. غیر از این بود که اول از همه و منظم تر و دقیق تر از بقیه از چند ماه قبل.. حالا به خاطر حماقت یک کارمند یا ناهماهنگی فلان ارگان با فلان موسسه چرا باید دودش به چشم من میرفت؟ 
خسته شدم از جهنمِ بروکراسی خسته کننده ی اداری که با بی مسئولیتی و حماقت برای خودمان ساخته ایم.. خسته شدم از اینهمه "حالا کاریه که شده".. "من مامورم و معذور".. "به من چه"!.. خسته شدم وقتی هرکسی برای توجیه کم کاری و اشتباهش، برای فرار از مسئولیت و پاسخگویی فقط میتواند یک گند بزرگتر را نشان بدهد و بگوید: اینکه چیزی نیست! شما برو ببین ... 
به من چه؟ به من چه؟ اینکه رئیست گند زده، توجیه کننده ی گندکاری تو نیست. اینکه وزیر اله، مسئولین بل، دلیلِ بی عرضگی و کار نکردن شما نیست. اینکه بقیه میدزدند و میبرند و یک آب هم روش دلیلِ کار نکردن و دزدی شما نیست... 
دو هفته صبر کردم. آخرش گفتم پاشو باید کاری بکنی! خنده دار بود ولی میخواستم بی خیال نباشم. میخواستم کاری کنم حداقل برای یکبار هم که شده آخر قصه حق به حقدار برسد. اما روی کاغذ کارم احمقانه و عبث بود. دقیقا داشتم هزینه های یک کت را برای یک دکمه میپرداختم! داشتم یک دوزاریِ سوراخ را به قیمت 5 تومان رفو میکردم! خنده دار بود ولی یک دستی گلوم را گرفته بود و فشار میداد. نمیخواستم مثل همیشه مودب و صبور و آرام باشم. میخواستم کفشهام را بپوشم و بروم حقم را مطالبه کنم. اگر دادند که هیچ. اگر نه، حداقل جمله ای را توی صورتشان بکوبم و برگردم. اگر قرار بود ببازم، میخواستم ضعیف نبازم..
"درچنین لحظه ای آنچه به انسان ضربه میزند، درد جسمی نیست! بلکه این رنج روحی برخواسته از بی عدالتی و به طور کلی بی منطقی است که آزار دهنده است! آنچه موجب شگفتی است این است که ضربه ای که از خود نشانی به جای نمیگذارد، میتواند در شرایط ویژه ای بیش از ضربه ای که جایش باقی میماند آزار دهد"!
شبش حتی دیالوگ های احتمالی ام را مرور کردم. اینکه اگر چه اتفاقی افتاد چکار کنم؟ اینکه اگر بحث به کدام سمت رفت چه بگویم؟ اینکه حرمت و شخصیت خودم را حفظ کنم ولی کوتاه هم نیایم.. پلنA ، پلنB، پلنC، پلنD.. را طراحی کردم. همان آهوی پررویی بودم که داشت برای شکارچی خط و نشان میکشید! همینقدر بی دفاع و مضحک!
مثلا توی پلنA آخرین دیالوگم این بود: دزد فقط اونی نیست که 3 هزار میلیارد رو برمیداره و فرار میکنه کانادا. شما هم دزد هستید! اونیکه حریت و آزادگیش رو فدای شان و موقعیت انسانهای دیگه میکنه و حقِ آدمهای دیگه رو به پای آدمهای قدرتمند میریزه، اون هم دزده!
یا در پلنB باید قبلش میرفتم و فلان دکتر یا حتی فلان همکلاسی دوران دبیرستانم که حالا کارمند آن دولت فخیمه بود را در فلان طبقه اداره پیدا میکردم تا برود و کارم را درست کند! اما آیا اینکار با روحیه، ایدئولوژی و غرورم سازگاری داشت؟!
یا در پلن C باید سرم را به نشانه تاسف تکان میدادم و لبم را گاز میگرفتم که یکهو گریه ام نگیرد و بیخود و بیجهت با فلان کارمند بی ادب دهان به دهان نشوم.
یا در پلنD: باید اسمم را مینوشتم روی کاغذ و پرت میکردم روی میزِ یارو و میگفتم از آنجایی که وعده ی عذاب الهی در باب ظلم در این دنیا صادق و حتمی است؛ قطعا به اسمم برایِ رضایت طلبی و حلالیت احتیاج پیدا میکنید. بعد باید همه ی اینها را در حین رو برگرداندن تا لحظه ی خروج از در و کوبیدنش با صدای نه عصبانی و نه بلند به یارو میگفتم! 
و از همه مهمتر باید اینطور به نظر میرسید که اصلا این مساله برایم کوچکترین اهمیتی ندارد و من صرفا برای شرکت در همایشِ دیگری خیلی اتفاقی اینجا هستم!! واین حقیقتا سخت ترین جای پلن بود! چون با وجود بی طاقچگی قلب و صداقتِ ذاتی که از چشمهام شُرّه میکند و عدم توانایی ام در نقش بازی کردن و عدم کنترل خنده! کار بسیار پیچیده ای بود.. 
خلاصه فردا با فکری مغشوش به بهانه شرکت در سمینار خودم را موظف به حضور در پای معرکه کردم چون میدانستم یونسِ کوتاه بیایِ همیشه بخشنده ممکن است دقیقه نود بیخیال همه ی پلن ها بشود و بگوید: ولش کن! ارزشش رو نداره! خدا که هست و میبینه! اونم یه مریضه تو یه سیستم مریض!
ولی بلند شدم. لباس پوشیدم. و رفتم.. (البته اینکه پولِ ناقابلی را صرف ثبت نامِ آن همایش صوری(بهانه ی حضورم) کرده بودم هم بی تاثیر نبود!) در زدم و گفتم سلام. که مسئول اصلی حین حرف زدن با دوستش بی مقدمه گفت: شما اسمتون چیه؟ 
هنگ کردم. یعنی یهو رسیدیم به آخرِ پلنD؟ با تکان سر و حرکت چشم ها پرسیدم چطور؟
گفت: من خیلی تو این دو هفته دنبال اسم شما گشتم. از فردای اون روزی که اونطور باهاتون حرف زدم، خودم خیلی ناراحتم. خیلی از همه پرسیدم تا ببینم اسمتون چیه تا وارد سیستم کنم تا حقتون ضایع نشه. حتی از دکتر فلانی هم پرسیدم ولی کسی اسمتون رو نمیدونست.
گفتم: حالا میشه درستش کنید؟ (پلن ها را آب با خود برد..)
_:خیلی بعیده. از تایمش گذشته. سیستم نمیپذیره. 
ولی برمیگردد به سمتِ کامپیوترش. من سایلنت تماشا میکنم. (تغییر پلنِ فوری!) صد تا صلوات نذر میکنم برای حضرت زهرا.. صلوات میفرستم و چشمهام را میبندم. نا امیدانه و شاید برای رفع تکلیف و حتی چند بار وارد سایت میشود و آخرش نمیدانم چطوری سیستم قبول میکند!
_عه! شد!
از برگه پرینت هم میگیرد و میدهد دستم. دیگر چیزی نمیگوید. دیگر چیزی نمیگویم.
می آیم بیرون و به مردی فکر میکنم که همیشه جلوتر از من وارد اتاقها میشود.. به خوابِ فلان استادِ بد قلق و لجوج میرود و از خرشیطان پیاده اش میکند تا اذیتم نکند! یا به ساعت نشده به خواب دکتر فلانی رفته و یک اپسیلون به آبروی من و رودربایستی که با طرف دارم فکر نمیکند و بهش میگوید: غلط کردی به بچه ام گفتی فلان! و فرداش طرف مستاصل و در به در پیدام میکند و میگوید: هرچی گفتم اشتباه بود! بابات خیلی از دستم عصبانیه. عکسِ بابا را از توی کیف پولم نشانش میدهم و میگویم: این شکلی بود؟  _:اوه!آره!خودشه..
به مردی فکر میکنم که تا نیمه شب در کتابخانه کنارم مینشست تا تنهایی و بین انبوه استخوان ها و جمجمه ها و مولاژها خوابم نبرد.. مردی که پشت در سالن تشریح دستهام را میگرفت و بهم قوت قلب میداد تا از جسدِ قهوه ای سوخته و صورت وحشتناکش نترسم و از بوی بد فرمالین بالا نیاورم... همانی که چند ماه بعد وقتی که تیغ بدست، توراکسِ جسد را با دقت باز میکردم و پوستِ چرمی و تکه های عضلاتِ جسد روی صورتم میریخت، کنارِ استاد ایستاده بود و با خنده و حیرت به توانایی های محیر العقولِ این دانشجوی شیر شده، نگاه میکرد! مردی که در تمام امتحانها روی صندلی خالی کنارم مینشست و مواظبم بود.. مردی که گرمای وجودش در کلاسهای درس دانشکده پزشکی حس میشد.. مردی که در تمام مورنینگها و کنفرانس ها کنارم می ایستاد. بعد نه از شیطنت و مسخره بازیِ بچه هایی که به خونم تشنه بودند خبری بود و نه از اذیت کردنِ رزیدنتها.. با من میخندید. گریه میکرد. با من سوار اتوبوس میشد. با من از آن اتوبان و اتوبوسها و کامیونهای عصبانی اش رد میشد. مردی که هیچ چشمی جز قلبِ من نمیدیدش.. درودِ خدا بر تو ای برهم زننده ی پلن ها!
*بیتِ عنوان از:کاظم بهمنی/کتاب پیشامد/نشر نیماژ
*عکس:برشی از کتابِ انسان درجستجوی معنی/دکتر ویکتور فرانکل (یادم بندازید شاید یه روزی کتاب این روانپزشکِ یهودی رو معرفی کردم)
  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

هر جوانمرد کوهیست و آفتاب پشتِ شانه های جوانمردان زندگی میکند...*

"بعد از بوسیدنِ روی گلت"
.. اینها را "شهیدسید عباس موسوی" (دبیر کل سابق حزب الله لبنان) برای همسرش "ام یاسر" نوشته.. زنی که داستان عشق بی مثالش از نجف شروع میشود و در 30 بهمن 1370 در جنوب لبنان در ماشینی شعله ور تمام میشود.. طبق عهد و قول و قراری که باهم گذاشتند، عاقبت باهم شهید میشوند..

اگر جان داشتم به جای 38 دقیقه همپای مستند "زندگی خوب، مرگ خوب"؛ 38 سال و 38 ماه و 38 روز گریه میکردم. چرا باید همچو مرد خوب و مهربانی شهید بشود؟! 
مردی که مثل قهرمان توی قصه ها، مثلِ اسطوره ی توی افسانه ها، مثلِ رَجُلِ گمنامِ لابلای آیاتِ سوره یاسین، مثل یک شقایقِ رهاشده در آغوش نسیم؛ شجاع، غیر قابل توصیف، باور نکردنی، مهربان، جذاب، دوست داشتنی، پاک و زلال و رها ست.. 
چه کسی باور میکند مردی به همسرش بگوید: دوست دارم اگه کسی از تو سوالی پرسید، خودت جوابش رو بدی و "نگی باید از سید بپرسم"! میخوام بانوی باسوادی باشی.. 
بعد همسرش را بفرستد تا درس بخواند.. کارهای خانه و تمیز کردن یخچال را هم با آنهمه مشغله انجام بدهد تا همسر و خواهرش بروند سر درسشان و سر کلاس درسشان حاضر شوند! 
در جواب خواهرش که میپرسد چرا سرت را روی دست "ام یاسر"میگذاری و میخوابی؟ میگوید: "این زن تو خونه من خیلی زحمت میکشه و فداکاری میکنه. باید احساس کنه که راحتی من دست اونه و همه چیز من اونه تا بتونه ادامه بده به این زندگی"...
مردی که وقتی خواهرهایش را دعوت میکند که برای ناهار مهمانشان باشند، به همسرش میگوید: "بنشینید و با هم حرف بزنید! من و بتول(دخترش) براتون ناهار آماده میکنیم." کی؟! دبیر کل حزب الله لبنان! رهبر شیعیان لبنان! فرمانده محور مقاومت و جنگ مستقیم با اسرائیل! یک عالم و روحانی مطرح در سطح کشور و منطقه!
وقتی پسرش میپرسد: مادر چرا اینقدر بابا رو دوست داری؟ جواب میشنود: "چون بوی امیرالمومنین علی (ع) رو از او استشمام میکنم".. چه ارتفاع روح، وسعت قلب، پاکیزگی و صداقت در گفتار و کردار و بخت بلندی باید داشته باشد یک مرد که همسرش به چشم مولا علی به او نگاه کند.. 
مردی که همسرش را اینطور صدا میزند: "کو صاحب اون خنده های قشنگ؟ کو صاحب اون روی بشاش؟" 
مردی که برای بچه هایش غذا درست میکند تا همسرش برود به یک کشور دیگر و در همایش شرکت کند..
مردی که وقتی محافظش بوق میزند و یک گربه ی سر در سطل زباله میترسد! او را باز خواست میکند که فردای قیامت به خاطر ترسیدن این گربه چطور میخوای جواب خدا رو بدی؟ میخوای بگی محافظ و راننده سید عباس موسوی بودم؟ از خدا بترس و منو نبر تو آتیش جهنم..
مردی که یاسر پسرش را به صف مجاهدان حزب الله میفرستد و میگوید از همه بیشتر به او سخت بگیرند! مردی که به پسرش، پاره تنش میگوید: "یاسر! اگر میخواهی بزرگترین خدمت عمرت را به من بکنی، شهید شو!.. من وقتی به سراغ خانواده شهدا میرم ازشون خجالت میکشم!"
مردی که بچه هایش بی خجالت "ساندویج نون و روغن زیتون و نمک" میخورند و تازه همان را با محافظ پدرشان قسمت میکنند! و وقتی محافظ حیرت زده میپرسد همیشه از این میخورید؟ یاسر میگوید: آره، وقتی تو خونه چیزی نیست، از همین میخوریم! 
مردی که محافظش را "داداش" صدا میزند! بغلشان میکند.. مجاهد فی سبیل الله ای که از اسرائیل نمیترسد.. به زحمت افتادن یک پیرمرد یا خیس شدن روپوش مدرسه ی دو بچه مدرسه ای را در پیاده رو میبیند.. چرا باید با راکت مستقیم بالگرد اسرائیلی شهید بشود آنهم با همسر و فرزندخردسالش حسین؟!..
حالا چطور حزب الله لبنان به چنین قدرتی دست پیدا کرده که در یک جنگ 33 روزه بزرگترین و مدعی ترین و ثروتمند ترین ارتش دنیا یعنی اسرائیل را شکست میدهد؟! چرا حزب الله لبنان در بین تمام جوانان و اقشار و احزاب و ادیان لبنان مقبولیت و احترام دارد؟ چرا جوانان لبنانی عاشق این مرام و تفکرند؟ برای جواب به سید عباس موسوی نگاه کنید. او رو بشناسید.. 
سفر هرکجا سایه گسترده است/ چه ها بر سرِآدم آورده است/ توگویی که مارا برای وداع/ خداوند از آغاز پرورده است/ سفر هرکه را دیده ام بُرده است/ سفر هیچکس را نیاورده است.. 

پ ن1: ممنون از روچاک عزیز برای معرفی این مستند بی نظیر و دوست داشتنی:"زندگیِ خوب، مرگِ خوب". روچاک نسخه سینما مارکت و خریدنیش رو معرفی کرده. من به فکر شماها هستم. من چون به شخصه فی الحال زیر خط فقرم و تازه یارانه من هم توسط روحانی نماهایِ کم عقلِ بیشعورِ وطن فروشِ دروغگویِ از خدا بیخبر این دولت فخیمه قطع شده، نسخه دانلود رایگانش در آپارات رو بهتون معرفی میکنم اینجا:(+)
تف به این دنیایی که اینا توش زنده ان و سید عباس ازش رفته..
پ ن2:میگم این زنهای لبنانی شانس دارن به قرآن! حالا اگر زن ایرانی بود، تا کتاب دست میگرفت شوهره جوری با کمر بند به تو صورتش میکوفت که دست چپ و راستش رو به خاطر نیاره! جوری عربده میزد که زنیکه پاشو اون جورابای بو زنگِ آهنیه منو بشور!پَ چی شد این غذات ضعیفه؟ چرا پات رو جلو نَنَم دراز میکنی؟ چرا در طاقچه بازه؟ چرا دم خر درازه؟ درس میخوای بخونی چه کنی؟ خونه بابات میخوندی! خرچِ کتاباتم من باس بدم؟ برو از بابات بگیر! حالا دانشگاه نشد،زایشگاه! فرقش فقط یه نقطه است! که صاحب اون خنده های قشنگ کلن از زندگی پشیمون میشد.. عی روزگار،مصّبِت رو شکر! سیدعباس برا همسرش مینوشته:"بعد از بوسیدن روی گلت".. حالا تو دو دقیقه برو سر کوچه، اگر شوهرت ننوشت: "عنترکجایی؟!"
*خط اول از پردیس شریفی/ شعر از مژگان عباسلو..

  • دکتر یونس