بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰


مشرکین در عصر جاهلیت در عین شرکشان،منتظر بودند ماه رجب بیاید تا حوائجشان را از خدا بخواهند!.. خداوند هیچ قومی را در ماه رجب عذاب نکرد و خشم الهی در این ماه شامل حال احدی نشده .. خیلی دلم برای ماه رجب تنگ شده بود.. خیلی منتظر بودم بیای، ماه رجب عزیز من. 
اینجا (+) از خوبیا و خوشگلیای ماه رجب نوشته بودم. کامنتاش رو خوندم. یه سید محمد نامی بود که فرداش داشت میرفت مرز کامنت گذاشته بود حلالیت طلبیده بود! اصلا یادم نمیاد سرِ چی! انگار حافظه ام رو از دست دادم! اگر هنوز اینجا رو میخونی بگو چی شدی؟ نکنه شهید شدی ؟ هوم؟! چقدر روزا تند تند میگذرن.. پیشاپیش عیدتون مبارک. سالی که با ماه رجب شروع بشه، حتما سال خیلی خیلی خوبیه... 
دو تا قرآن دارم که نصفه خوندم و میخوام ان شاالله تا قبل ماه رمضان تمومشون کنم. واقعا دارم جون میکنم سر خوندنشون. یادش به خیر قبلن با بچه ها پایه قرآن خونی پیدا میکردیم و با هم میخوندیم و رنگی پنگی میکردیم چه آیه هایی رو بیشتر دوست داریم! سوالامون رو علامت میزدیم تو قرآن، بعدش شماره آیه ها رو اس ام اس میکردیم! کوری عصا کش کور دیگر! انگار چقدر حالیمون هست اصلا..  یه بارم با دایی کوچیکه قرآن رو یه دور خوندیم. چقدر زود گذشت اون روزا... فکر کنم امسال عیدم باز اینطوری بشه(+). تازه سفارش دادم اون قرآن با ترجمه روان آقای ملکی انتشارات ویراستاران رو هم که بچه ها اینجا (+)معرفی کردن برام بیارن.. کلن فصل عشقبازی با خدا رسیده.. چقدر این 3ماه رجب و شعبان و رمضان خوبن.. خدایا شکرت..شکرت.. شکرت.. 
"همه آرزویم اما"، نه "هرآن کجا که باشد" / که مسافر بهشتم، "تو سرِ سفر نداری؟"
پ ن: ابیات از کتاب پنجره های آجری/ سروده حسن دلبری/ انتشارات شهرستان ادب

  • دکتر یونس
  • ۱
  • ۰

آیا مجلس باز هم شرافتش را به شامِ دولتی فروخت؟! داریم به کجا میریم؟ فاین تذهبون؟ از مجلسی که روزگاری مدرس (+) و شهید دیالمه و شهید آیت و شهید مهدی شاه آبادی (+) رو به خودش دیده به کجا رسیدیم؟ مجلس لابیجانی؟! (+)
درباره مجلس و نمایندگانش قبلا نوشتم. صرفا مینویسم تا امروز رو یادم بمونه که میل به قدرت و حفظ اش باعث میشه آدمیزاد هرکاری بکنه.. امام علی (ع) میفرماید: «آخِرُ ما یخْرُجُ مِنْ قُلُوبِ الصِّدِّیقینَ حُبُّ الْجاه آخرین چیزی که از محبت دنیا از قلب مومنان راستین خارج میشود، حب ریاست و جاه طلبی (شهوتِ قدرت) است.. 

من واقعا درک نمیکنم که وزیر بودن اینقدر مهمه؟ که آخرت و آبرو و دین و صداقتت رو فدا کنی؟ که دروغ بگی؟ 1000 میلیارد ثروت داری، به هر نماینده 100 میلیون رشوه دادی، برای قضات مبارزه با زمین خواری آپارتمان میخری بعد میگی تو حسابم 4 میلیون پول دارم؟!! جلوی 80 میلیون ایرانی دروغ میگی! از خدا نمیترسی؟ واقعا ارزشش رو داره؟ این آقایون اگر همین الان از تمام سمت های دولتیشون معاف یا اخراج بشن، اونقدر شرکت خصوصی و سهام کارخونه و زمین و ... دارند که تا 7 نسل بعدشون هم پول داره! دیگه چرا اینقدر برای حفظ این ریاست که آتش به آخرتتون زده تلاش میکنید؟! 

ازون طرف نماینده های مجلسی که فصل انتخابات در سمنو پزان تا ختنه سورانِ حوزه های انتخابیه شون شرکت میکنن و برای دو تا رای بیشتر فقط کم مونده لباسای شسته از روی بند مردم رو جمع کنن چطور یکهو اینقدر هار و زبون نفهم میشن؟! مگه سوگند نخوردن که نماینده مردمشون باشن؟! خب کو؟ یعنی یه صندلی اینقدر میتونه آدم ها رو تغییر بده؟ که 100 میلیون بگیری و چشمت رو بر گنده کاریهای فلان وزیر ببندی؟ که بری شب شامِ نوبخت رو بخوری، صبح رایت تغییر بکنه؟ مرد نیستید شماها؟ دین ندارید لااقل آزاد مرد باشید؟ اینقدر حقیرید که میشه رایتون رو خرید؟ بعد میگیم چطور مردم کوفه، 18000 نامه نوشتن برای امام حسین ولی با ابن زیاد توافق کردن و هانی و مسلم رو کشتن و بعد به جنگ امام حسین رفتن! یا بزرگانِ قبایل کوفه چطور با ابن زیاد و عمر سعد توافق کردن پول بگیرن و بی خیال حسین بن علی بشن؟ باز رقم اونا چرب تر از شما بود..  

بعد از دیدن پخش زنده ی جلسه رای اعتماد به آخوندی از سردرد هلاک شدم. مامان هم را به را میگفت آخه این از خدا بیخبرایِ بی دین اصلا نگاه کردن دارن؟ ولشون کن.. به خیالش داره دلداری میده.. به مامان میگم: این نماینده ها که از فضا نیومدن همین مردم انتخابشون کردن و بهشون رای دادن! نمایندگان مجلس عصاره فضائل و خصائص همین ملت هستند! اونها هم صرفا یک مسلمانِ شناسنامه ای هستند و در حقیقت نه ایمان دارند و نه خوف از معاد، نه سیری پذیری ونه ذره ای حُریّت و آزادگی. دروغگو،بد عهد، حقه باز، بدور از وقار و شرافت و مردانگی..  خدا به امام و رهبرِ این جامعه رحم کند..
امروز هرچقدر در مجلسِ "وکیل الدوله ها" تلخ و زشت و زننده بود اما یه وجه جالب هم برای من داشت. با یه شهید آشنا شدم که از قضا اسمش "احمد وکیلی ناطق" هست.
ولی فرق بین این احمد وکیلی با اون وکیل الدوله ها هزار راه از زمین تا آسمون هست. میخوام با رفیق جدیدم آشناتون کنم.

احمد متولد 1340 هست.(یعنی از همون سرباز هایی که امام موقع تبعیدش به اون افسر گفت تو گهواره هستند!) دو تا دیگه از برادرای احمد؛ محمود و هادی هم شهید شدن.  فتبارک الله احسن الخالقین.. بابایِ این سه تا پسرِ بهشتی یه طلبه است. ساکن قم. قدیما همه چیزش فرق داشت. بچه های طلبه ها، رزمنده میشدن. شهید میشدن. عاقبت به خیر میشدن. الان گویا برادرانِ انگلیسی و آمریکایی خیلی زحمت میکشن، را به را ژنِ خوب تولید میشه از این فرزندان آخوندها و دیگه نه به خودشون اعتباری هست و نه به آقازادگانشون.. مثلا همین جناب آخوندی و لاریجانی، آخوند زاده هستند!

کجا بودیم؟ ها.. احمد رشته اش انسانی بوده و پسر دبیرستانی بوده که میره و عضو سپاه میشه.. حتی یه دوره ای محافظ امام هم میشه.. بعد اعزام میشه کردستان. در قائله پاوه و سنندج حضور داشته. تا حوالی همین وقتا در سال 1358 که منافقین در سنندج اسیرش میکنن. ازین جا به بعد رو خوب گوش بدید.

75 روز اسیر دستِ وحشی ترین و سنگدل ترین و روسیاه ترین آدمهای روی زمین یعنی منافقین بوده. "هفتاد و پنج روز". اگر میخواهید بدونید منافقین با اسراشون چکار میکنن کتاب "حکایت زمستان" رو بخونید. (نمیدونم میتونید تحمل کنید یا نع. شاید خیلی به هم بریزید.)
اونها اول از همه به پاهای احمد نعل میکوبن.. با مته استخوان پاهاش رو سوراخ میکنن و نعل میزنن. و مجبور میکنن تا با همون وضعیت براشون هیزم و چوب جمع کنه.. ولی احمد هیچ رقمه کوتاه نمیاد و زیر شکنجه حرف نمیزنه.حتی به دوستاش قوت قلب میداده که تحمل کنن. براشون سوره عصر رو میخونده و میگفته به دشمن اطلاعات ندید.. بعد دو تا دستاش رو از بازو قطع میکنن.. میبرنش بیمارستان تا از شدت خونریزی نمیره.. باز شکنجه ها شروع میشه. اسمش رو میگذارن مرگِ تدریجی.. پوستش رو با برق یا حرارت میسوزونن و بعد روی زخمهاش نمک میریزن.. نها یتا در 4 اردیبهشت 1359 بدنش رو مثله میکنن. حتی جگرش رو تکه تکه میکنن و همسلولیهاش رو مجبور میکنن که از تکه های جگر احمد بخورن و خودشون هم شهادت احمد رو با خوردن قطعه های جگر یک پاسدار جشن میگیرن! 

باورتون نمیشه نع؟! جالب اینکه بعد از 37 سال جای جلاد و شهید عوض شد و مریم رجوی رنگ کت دامن و روسریش رو سال 88 با سبزک ها و سال 92 و 96 با بنفشها ست کرد و مدعی خونِ اعدامیهای سال 67 این فرقه شد! جالب اینکه مردم هم احمد ها و 17 هزار شهید ترور رو فراموش کردن و کاندیدای مورد حمایت همین فرقه امسال به ریاست جمهوری رسید.. اما شاید جالب تر از همه وصیت نامه ای هست که احمد 2 روز قبل از درگیری و اسارتش نوشته: امیدوارم که ناراحت برای من نباشید, چون‌که من راه و هدف خود را انتخاب کرده‌ام, که اگر خدا قبول کند آن راه را تا آخرین قطره خون خود ادامه خواهم داد و به هیچ فرد بیگانه و ضدانقلابی تا اندازه توانم اجازه نخواهم داد که حتی به یک وجب از خاک ما تجاوز کنند. به پدر و مادر ارجمندم می‌گویم, به بچه‌ها بگویید که راه حسین (ع) و راه حق را ادامه دهند و فقط گوش‌به‌فرمان امام خمینی باشند. 
توانش به اندازه ی یک بدنِ مثله شده و دو بازوی بریده و جگر قطعه قطعه بود.. توانِ شما چقدره؟!
راستی چرا پس از 37 سال قصه ی احمد را در هیچ فیلم و سریال و کتابی ندیده ایم؟! عجیب نیست؟ قصه ی حیرت انگیز قهرمانِ مظلوم ما در دلِ تاریخ گم شد. 
خوش به سعادت احمد.. این روزها رو چه کسی برای انقلابی که با این زحمت و جانفشانی بدست اومده تصور میکرد؟.. وکیل الدوله ها و غارتگران بیت المال فردای قیامت چه جوابی برای احمد ها دارن؟ چطور توی همین دنیا یکی احمد وکیلی مطلق میشه، یکی علی لاریجانی، یکی عباس آخوندی؟  اینقدر به این سوالا فکر کردم، سرم داره منفجر میشه. فقط اینو فهمیدم که دنیایِ شما نمایندگان مجلس و امثال لاریجانی و عباس آخوندی، از استخوانِ خوک در دهانِ سگِ جزامی پست تره.. 
گنده نامی، گند نامی، گم نامی.. خوشا گمنامان...

عنوان از کتاب قیدار/رضا امیرخوانی

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰
دو هفته قبل اعصابم خورد شده بود.. هر بار سایت را باز کرده بودم و دیده بودم اسمم نیست.. بعد حرص خورده بودم که چرا هرچه سنگ باید بر سر من فرود بیاید. غیر از این بود که اول از همه و منظم تر و دقیق تر از بقیه از چند ماه قبل.. حالا به خاطر حماقت یک کارمند یا ناهماهنگی فلان ارگان با فلان موسسه چرا باید دودش به چشم من میرفت؟ 
خسته شدم از جهنمِ بروکراسی خسته کننده ی اداری که با بی مسئولیتی و حماقت برای خودمان ساخته ایم.. خسته شدم از اینهمه "حالا کاریه که شده".. "من مامورم و معذور".. "به من چه"!.. خسته شدم وقتی هرکسی برای توجیه کم کاری و اشتباهش، برای فرار از مسئولیت و پاسخگویی فقط میتواند یک گند بزرگتر را نشان بدهد و بگوید: اینکه چیزی نیست! شما برو ببین ... 
به من چه؟ به من چه؟ اینکه رئیست گند زده، توجیه کننده ی گندکاری تو نیست. اینکه وزیر اله، مسئولین بل، دلیلِ بی عرضگی و کار نکردن شما نیست. اینکه بقیه میدزدند و میبرند و یک آب هم روش دلیلِ کار نکردن و دزدی شما نیست... 
دو هفته صبر کردم. آخرش گفتم پاشو باید کاری بکنی! خنده دار بود ولی میخواستم بی خیال نباشم. میخواستم کاری کنم حداقل برای یکبار هم که شده آخر قصه حق به حقدار برسد. اما روی کاغذ کارم احمقانه و عبث بود. دقیقا داشتم هزینه های یک کت را برای یک دکمه میپرداختم! داشتم یک دوزاریِ سوراخ را به قیمت 5 تومان رفو میکردم! خنده دار بود ولی یک دستی گلوم را گرفته بود و فشار میداد. نمیخواستم مثل همیشه مودب و صبور و آرام باشم. میخواستم کفشهام را بپوشم و بروم حقم را مطالبه کنم. اگر دادند که هیچ. اگر نه، حداقل جمله ای را توی صورتشان بکوبم و برگردم. اگر قرار بود ببازم، میخواستم ضعیف نبازم..
"درچنین لحظه ای آنچه به انسان ضربه میزند، درد جسمی نیست! بلکه این رنج روحی برخواسته از بی عدالتی و به طور کلی بی منطقی است که آزار دهنده است! آنچه موجب شگفتی است این است که ضربه ای که از خود نشانی به جای نمیگذارد، میتواند در شرایط ویژه ای بیش از ضربه ای که جایش باقی میماند آزار دهد"!
شبش حتی دیالوگ های احتمالی ام را مرور کردم. اینکه اگر چه اتفاقی افتاد چکار کنم؟ اینکه اگر بحث به کدام سمت رفت چه بگویم؟ اینکه حرمت و شخصیت خودم را حفظ کنم ولی کوتاه هم نیایم.. پلنA ، پلنB، پلنC، پلنD.. را طراحی کردم. همان آهوی پررویی بودم که داشت برای شکارچی خط و نشان میکشید! همینقدر بی دفاع و مضحک!
مثلا توی پلنA آخرین دیالوگم این بود: دزد فقط اونی نیست که 3 هزار میلیارد رو برمیداره و فرار میکنه کانادا. شما هم دزد هستید! اونیکه حریت و آزادگیش رو فدای شان و موقعیت انسانهای دیگه میکنه و حقِ آدمهای دیگه رو به پای آدمهای قدرتمند میریزه، اون هم دزده!
یا در پلنB باید قبلش میرفتم و فلان دکتر یا حتی فلان همکلاسی دوران دبیرستانم که حالا کارمند آن دولت فخیمه بود را در فلان طبقه اداره پیدا میکردم تا برود و کارم را درست کند! اما آیا اینکار با روحیه، ایدئولوژی و غرورم سازگاری داشت؟!
یا در پلن C باید سرم را به نشانه تاسف تکان میدادم و لبم را گاز میگرفتم که یکهو گریه ام نگیرد و بیخود و بیجهت با فلان کارمند بی ادب دهان به دهان نشوم.
یا در پلنD: باید اسمم را مینوشتم روی کاغذ و پرت میکردم روی میزِ یارو و میگفتم از آنجایی که وعده ی عذاب الهی در باب ظلم در این دنیا صادق و حتمی است؛ قطعا به اسمم برایِ رضایت طلبی و حلالیت احتیاج پیدا میکنید. بعد باید همه ی اینها را در حین رو برگرداندن تا لحظه ی خروج از در و کوبیدنش با صدای نه عصبانی و نه بلند به یارو میگفتم! 
و از همه مهمتر باید اینطور به نظر میرسید که اصلا این مساله برایم کوچکترین اهمیتی ندارد و من صرفا برای شرکت در همایشِ دیگری خیلی اتفاقی اینجا هستم!! واین حقیقتا سخت ترین جای پلن بود! چون با وجود بی طاقچگی قلب و صداقتِ ذاتی که از چشمهام شُرّه میکند و عدم توانایی ام در نقش بازی کردن و عدم کنترل خنده! کار بسیار پیچیده ای بود.. 
خلاصه فردا با فکری مغشوش به بهانه شرکت در سمینار خودم را موظف به حضور در پای معرکه کردم چون میدانستم یونسِ کوتاه بیایِ همیشه بخشنده ممکن است دقیقه نود بیخیال همه ی پلن ها بشود و بگوید: ولش کن! ارزشش رو نداره! خدا که هست و میبینه! اونم یه مریضه تو یه سیستم مریض!
ولی بلند شدم. لباس پوشیدم. و رفتم.. (البته اینکه پولِ ناقابلی را صرف ثبت نامِ آن همایش صوری(بهانه ی حضورم) کرده بودم هم بی تاثیر نبود!) در زدم و گفتم سلام. که مسئول اصلی حین حرف زدن با دوستش بی مقدمه گفت: شما اسمتون چیه؟ 
هنگ کردم. یعنی یهو رسیدیم به آخرِ پلنD؟ با تکان سر و حرکت چشم ها پرسیدم چطور؟
گفت: من خیلی تو این دو هفته دنبال اسم شما گشتم. از فردای اون روزی که اونطور باهاتون حرف زدم، خودم خیلی ناراحتم. خیلی از همه پرسیدم تا ببینم اسمتون چیه تا وارد سیستم کنم تا حقتون ضایع نشه. حتی از دکتر فلانی هم پرسیدم ولی کسی اسمتون رو نمیدونست.
گفتم: حالا میشه درستش کنید؟ (پلن ها را آب با خود برد..)
_:خیلی بعیده. از تایمش گذشته. سیستم نمیپذیره. 
ولی برمیگردد به سمتِ کامپیوترش. من سایلنت تماشا میکنم. (تغییر پلنِ فوری!) صد تا صلوات نذر میکنم برای حضرت زهرا.. صلوات میفرستم و چشمهام را میبندم. نا امیدانه و شاید برای رفع تکلیف و حتی چند بار وارد سایت میشود و آخرش نمیدانم چطوری سیستم قبول میکند!
_عه! شد!
از برگه پرینت هم میگیرد و میدهد دستم. دیگر چیزی نمیگوید. دیگر چیزی نمیگویم.
می آیم بیرون و به مردی فکر میکنم که همیشه جلوتر از من وارد اتاقها میشود.. به خوابِ فلان استادِ بد قلق و لجوج میرود و از خرشیطان پیاده اش میکند تا اذیتم نکند! یا به ساعت نشده به خواب دکتر فلانی رفته و یک اپسیلون به آبروی من و رودربایستی که با طرف دارم فکر نمیکند و بهش میگوید: غلط کردی به بچه ام گفتی فلان! و فرداش طرف مستاصل و در به در پیدام میکند و میگوید: هرچی گفتم اشتباه بود! بابات خیلی از دستم عصبانیه. عکسِ بابا را از توی کیف پولم نشانش میدهم و میگویم: این شکلی بود؟  _:اوه!آره!خودشه..
به مردی فکر میکنم که تا نیمه شب در کتابخانه کنارم مینشست تا تنهایی و بین انبوه استخوان ها و جمجمه ها و مولاژها خوابم نبرد.. مردی که پشت در سالن تشریح دستهام را میگرفت و بهم قوت قلب میداد تا از جسدِ قهوه ای سوخته و صورت وحشتناکش نترسم و از بوی بد فرمالین بالا نیاورم... همانی که چند ماه بعد وقتی که تیغ بدست، توراکسِ جسد را با دقت باز میکردم و پوستِ چرمی و تکه های عضلاتِ جسد روی صورتم میریخت، کنارِ استاد ایستاده بود و با خنده و حیرت به توانایی های محیر العقولِ این دانشجوی شیر شده، نگاه میکرد! مردی که در تمام امتحانها روی صندلی خالی کنارم مینشست و مواظبم بود.. مردی که گرمای وجودش در کلاسهای درس دانشکده پزشکی حس میشد.. مردی که در تمام مورنینگها و کنفرانس ها کنارم می ایستاد. بعد نه از شیطنت و مسخره بازیِ بچه هایی که به خونم تشنه بودند خبری بود و نه از اذیت کردنِ رزیدنتها.. با من میخندید. گریه میکرد. با من سوار اتوبوس میشد. با من از آن اتوبان و اتوبوسها و کامیونهای عصبانی اش رد میشد. مردی که هیچ چشمی جز قلبِ من نمیدیدش.. درودِ خدا بر تو ای برهم زننده ی پلن ها!
*بیتِ عنوان از:کاظم بهمنی/کتاب پیشامد/نشر نیماژ
*عکس:برشی از کتابِ انسان درجستجوی معنی/دکتر ویکتور فرانکل (یادم بندازید شاید یه روزی کتاب این روانپزشکِ یهودی رو معرفی کردم)
  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

هر جوانمرد کوهیست و آفتاب پشتِ شانه های جوانمردان زندگی میکند...*

"بعد از بوسیدنِ روی گلت"
.. اینها را "شهیدسید عباس موسوی" (دبیر کل سابق حزب الله لبنان) برای همسرش "ام یاسر" نوشته.. زنی که داستان عشق بی مثالش از نجف شروع میشود و در 30 بهمن 1370 در جنوب لبنان در ماشینی شعله ور تمام میشود.. طبق عهد و قول و قراری که باهم گذاشتند، عاقبت باهم شهید میشوند..

اگر جان داشتم به جای 38 دقیقه همپای مستند "زندگی خوب، مرگ خوب"؛ 38 سال و 38 ماه و 38 روز گریه میکردم. چرا باید همچو مرد خوب و مهربانی شهید بشود؟! 
مردی که مثل قهرمان توی قصه ها، مثلِ اسطوره ی توی افسانه ها، مثلِ رَجُلِ گمنامِ لابلای آیاتِ سوره یاسین، مثل یک شقایقِ رهاشده در آغوش نسیم؛ شجاع، غیر قابل توصیف، باور نکردنی، مهربان، جذاب، دوست داشتنی، پاک و زلال و رها ست.. 
چه کسی باور میکند مردی به همسرش بگوید: دوست دارم اگه کسی از تو سوالی پرسید، خودت جوابش رو بدی و "نگی باید از سید بپرسم"! میخوام بانوی باسوادی باشی.. 
بعد همسرش را بفرستد تا درس بخواند.. کارهای خانه و تمیز کردن یخچال را هم با آنهمه مشغله انجام بدهد تا همسر و خواهرش بروند سر درسشان و سر کلاس درسشان حاضر شوند! 
در جواب خواهرش که میپرسد چرا سرت را روی دست "ام یاسر"میگذاری و میخوابی؟ میگوید: "این زن تو خونه من خیلی زحمت میکشه و فداکاری میکنه. باید احساس کنه که راحتی من دست اونه و همه چیز من اونه تا بتونه ادامه بده به این زندگی"...
مردی که وقتی خواهرهایش را دعوت میکند که برای ناهار مهمانشان باشند، به همسرش میگوید: "بنشینید و با هم حرف بزنید! من و بتول(دخترش) براتون ناهار آماده میکنیم." کی؟! دبیر کل حزب الله لبنان! رهبر شیعیان لبنان! فرمانده محور مقاومت و جنگ مستقیم با اسرائیل! یک عالم و روحانی مطرح در سطح کشور و منطقه!
وقتی پسرش میپرسد: مادر چرا اینقدر بابا رو دوست داری؟ جواب میشنود: "چون بوی امیرالمومنین علی (ع) رو از او استشمام میکنم".. چه ارتفاع روح، وسعت قلب، پاکیزگی و صداقت در گفتار و کردار و بخت بلندی باید داشته باشد یک مرد که همسرش به چشم مولا علی به او نگاه کند.. 
مردی که همسرش را اینطور صدا میزند: "کو صاحب اون خنده های قشنگ؟ کو صاحب اون روی بشاش؟" 
مردی که برای بچه هایش غذا درست میکند تا همسرش برود به یک کشور دیگر و در همایش شرکت کند..
مردی که وقتی محافظش بوق میزند و یک گربه ی سر در سطل زباله میترسد! او را باز خواست میکند که فردای قیامت به خاطر ترسیدن این گربه چطور میخوای جواب خدا رو بدی؟ میخوای بگی محافظ و راننده سید عباس موسوی بودم؟ از خدا بترس و منو نبر تو آتیش جهنم..
مردی که یاسر پسرش را به صف مجاهدان حزب الله میفرستد و میگوید از همه بیشتر به او سخت بگیرند! مردی که به پسرش، پاره تنش میگوید: "یاسر! اگر میخواهی بزرگترین خدمت عمرت را به من بکنی، شهید شو!.. من وقتی به سراغ خانواده شهدا میرم ازشون خجالت میکشم!"
مردی که بچه هایش بی خجالت "ساندویج نون و روغن زیتون و نمک" میخورند و تازه همان را با محافظ پدرشان قسمت میکنند! و وقتی محافظ حیرت زده میپرسد همیشه از این میخورید؟ یاسر میگوید: آره، وقتی تو خونه چیزی نیست، از همین میخوریم! 
مردی که محافظش را "داداش" صدا میزند! بغلشان میکند.. مجاهد فی سبیل الله ای که از اسرائیل نمیترسد.. به زحمت افتادن یک پیرمرد یا خیس شدن روپوش مدرسه ی دو بچه مدرسه ای را در پیاده رو میبیند.. چرا باید با راکت مستقیم بالگرد اسرائیلی شهید بشود آنهم با همسر و فرزندخردسالش حسین؟!..
حالا چطور حزب الله لبنان به چنین قدرتی دست پیدا کرده که در یک جنگ 33 روزه بزرگترین و مدعی ترین و ثروتمند ترین ارتش دنیا یعنی اسرائیل را شکست میدهد؟! چرا حزب الله لبنان در بین تمام جوانان و اقشار و احزاب و ادیان لبنان مقبولیت و احترام دارد؟ چرا جوانان لبنانی عاشق این مرام و تفکرند؟ برای جواب به سید عباس موسوی نگاه کنید. او رو بشناسید.. 
سفر هرکجا سایه گسترده است/ چه ها بر سرِآدم آورده است/ توگویی که مارا برای وداع/ خداوند از آغاز پرورده است/ سفر هرکه را دیده ام بُرده است/ سفر هیچکس را نیاورده است.. 

پ ن1: ممنون از روچاک عزیز برای معرفی این مستند بی نظیر و دوست داشتنی:"زندگیِ خوب، مرگِ خوب". روچاک نسخه سینما مارکت و خریدنیش رو معرفی کرده. من به فکر شماها هستم. من چون به شخصه فی الحال زیر خط فقرم و تازه یارانه من هم توسط روحانی نماهایِ کم عقلِ بیشعورِ وطن فروشِ دروغگویِ از خدا بیخبر این دولت فخیمه قطع شده، نسخه دانلود رایگانش در آپارات رو بهتون معرفی میکنم اینجا:(+)
تف به این دنیایی که اینا توش زنده ان و سید عباس ازش رفته..
پ ن2:میگم این زنهای لبنانی شانس دارن به قرآن! حالا اگر زن ایرانی بود، تا کتاب دست میگرفت شوهره جوری با کمر بند به تو صورتش میکوفت که دست چپ و راستش رو به خاطر نیاره! جوری عربده میزد که زنیکه پاشو اون جورابای بو زنگِ آهنیه منو بشور!پَ چی شد این غذات ضعیفه؟ چرا پات رو جلو نَنَم دراز میکنی؟ چرا در طاقچه بازه؟ چرا دم خر درازه؟ درس میخوای بخونی چه کنی؟ خونه بابات میخوندی! خرچِ کتاباتم من باس بدم؟ برو از بابات بگیر! حالا دانشگاه نشد،زایشگاه! فرقش فقط یه نقطه است! که صاحب اون خنده های قشنگ کلن از زندگی پشیمون میشد.. عی روزگار،مصّبِت رو شکر! سیدعباس برا همسرش مینوشته:"بعد از بوسیدن روی گلت".. حالا تو دو دقیقه برو سر کوچه، اگر شوهرت ننوشت: "عنترکجایی؟!"
*خط اول از پردیس شریفی/ شعر از مژگان عباسلو..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

متن نامه ی #مسعود_رضایی به نامه ی #مهدی_کروبی رو خوندم. طولانی اما جالبه. اگر میخواهید یک دور تاریخ معاصر انقلاب رو از زاویه ی جناح چپ مرور کنید. اگر دوست دارید از نکته ها و فضای جاری و ساری در جامعه دهه 70 مطلع بشید، اگر دوست دارید لیست های بسته شده در انتخابات مجلس اون سالها رو ببینید و از دیدن اسامی ِ کاندیداها شگفت زده بشید، اگر میخواهید نحوه استدلال، مُچ گیری، و پاسخ دادنِ غیر رسمی با زبانِ فهمیدنی  رو ببینید حتما متن این نامه رو بخونید. هرچند از بیشمار رنج و زخمی که بر پیکر کشور وارد شده به خاطر جهالت و حماقتِ نیروهای مثلا خودی! (یا نفوذی، کی میدونه!؟) در حیرتم.. 

اما من اینهمه استناد به اسناد تاریخی، دقت و ریز بینی، و لحنِ روشن،مودبانه، منطقی و بی رو دربایستیِ آقای رضایی رو دوست داشتم. من عاشق این 40 سال انقلابم. عاشقِ تاریخش. طبیعیه که هرمستند صادقانه و صحیح  و جدیدی که از تاریخش روایت میشه رو دوست داشته باشم و بهتون معرفی کنم. 

خلاصه که این متن خیلی خوبه به خصوص اونجاش که بعد از کلی سند و مدرک و آوردن حتی متن بعضی نامه ها و خطبه های نماز جمعه از دهه 60 تا 80 (که عمرا اگه شنیده باشید چون  در هزار توی تاریخ یا آرشیو روزنامه ها و کتابخانه ها بایگانی شده و خاک میخوره!) به کروبی میگه:

من واقعا متأسفم که جنابعالی فرق میان «جامعه» و «فریزر» را نمی‌دانید! اگر ما محیط جامعه را همانند فضای درون یک فریزر به صورت منجمد و بدون تغییر و تحول در نظر بگیریم، آنچه شما در اینجا گفته‌اید، درست است. اما اگر محیط جامعه را یک محیط سیال و متحول بدانیم که تحت تأثیر علل و عوامل مختلف، در حال تغییر و تحول است، آنگاه حکمی که شما در این سخن خود کرده‌اید، به قدری سست و بی‌مبنا است که نگو و نپرس!

آقای کروبی! شما با فتنه‌گری، جشن ملی ما را عزا کردید، دشمنان در حال عقب‌نشینی ما را تهییج و تشجیع کردید، زمینه‌های در حال رشد سرمایه‌گذاری خارجی در کشور را از بین بردید، گروه‌های ضدانقلاب در حال مرگ را جانی دوباره بخشیدید، مردم را دو شقه کردید، شک و شائبه در دلها افکندید و هزینه‌ها و خساراتی را بر ایران و ایرانیان بار کردید بی‌حد و حصر!

آقای کروبی! من به عنوان یکی از آحاد ملت ایران، شما را با توجه به این اتهامات بزرگ و سنگین به اشد مجازات یعنی اخراج از حصار امن حصر و خاتمه برخورداری از این رانت سیاسی بزرگ، و پاسخگویی به انبوهی از سؤالات در پیشگاه افکار عمومی محکوم می‌کنم. باشد که خداوند در آخرت و مردم در این دنیا در مورد ما و شما قضاوت کنند.
متنِ کامل:اینجا (+)
مصاحبه با سید حمید روحانی از قدیمیترین دوستانِ وی! : اینجا (+)

سه عامل در آقای کروبی بود که او را به این روز نکبت‌بار کشاند. اول غرور و خودخواهی بود. همان مسئله‌ای که امام خمینی(ره)  زمانی به بنی‌صدر فرمودند "حُبّ دنیا رَأسُ کلّخطیئهٍ". آقای کروبی به شدت دچار غرور شد. مورد احترام دوستان و همکارانش بود و به او احترام می‌گذاشتند و در زمینه‌های مختلف از سوی دوستانش مورد احترام بود. البته آقای کروبی متوجه نشد که دلیل این احترام، تکریم و تجلیل، امکانات، پول و مسائل مالی است که در اختیارش قرار دارد.

 کروبی در حوزه تا رسائل و مکاسب بیشتر درس نخوانده بود! آقای کروبی نه با امام ممارست داشت نه معاشرت. از آن طرف هم فردی نبود که اهل مطالعه و تحقیق باشد که نوشته‌های امام(ره) و آثار او را مطالعه کند، لذا راه امام را گم کرد. راه امام را که گم کرد به شدت اندیشه‌های لیبرالی در او تقویت شد. او اصلا توانایی نوشتن یک نامه عادی رسمی را هم ندارد. همان‌هایی که او را به این روز کشاندند؛ اندیشه‌های لیبرالی را به او تزریق کردند،کارگردانی می‌کنند و این نامه را هم برای او می‌نویسند. در نامه‌ها ارکان و رهبری را مورد حمله قرار می‌دهد. یک ویژگی‌ که آقای کروبی دارد، کینه‌توزی است...

 از صبح تا شب در گوشش "پچ پچ" می‌کردند و من تدریجا متوجه شدم آقای کروبی دارد از نظام، زده می‌شود و نزدیک است نظام را زیر سوال ببرد. این موضوع را اول به خانم کروبی گفتم. خانم کروبی فرد هوشیاری بود علیرغم اینکه سواد بالایی ندارد خیلی از آقای کروبی بهتر می‌فهمید و آگاه‌تر است. او هم خیلی اظهار تاسف کرد که من هم متوجه می‌شوم که دارند روی شوهرم نسبت به نظام سمپاشی می‌کنند.
بعد موضوع را  با آقای موسوی‌خویینی‌ها در میان گذاشتم.گفتم من احساس می‌کنم آقای کروبی دارد از دست می‌رود. خیلی عذرخواهی می‌کنم که مجبورم این نقل قول آقای موسوی خوئینی‌ها که دور از ادب هم هست را نقل می‌کنم ولی نکته تاریخی است که باید گفت: آقای کروبی از نظر آنها آنقدر بی‌ارزش بود که آقای خوئینی‌ها در واکنش به این حرف من باخنده‌ای گفت "بابا، پدرش آخر عمری روانی شده بود او هم  دارد به این سرنوشت دچار می‌شود" یعنی هیچ ابزار تاسف و نگرانی نکرد. اینکه می‌گویم رابطه با آقای کروبی به دلیل مسائل پولی و مالی بود، به این دلیل بود. خوئینی‌ها ذره‌ای ابزار تاسف نکرد و نگران نشد. راحت گفت پدرش آخر عمری روانی شد و این هم به همان سو می‌رود!  افرادی که دوستان او بودند و او را به عنوان دبیر انتخاب کرده بودند، نسبت به او تا این حد ذهنیت منفی داشتند و برای آنها بی‌اهمیت بود..
امام یک جمله‌ای در درس اخلاقشان در نجف دارند که در کتاب مبارزه با نفس چاپ شده و خطاب به روحانیون ‌می‌گویند "خدا نکند قبل از اینکه شما خودتان را اصلاح کنید جامعه به شما روی کند که جز مفسده چیزی به همراه ندارد." افرادی که اصلاح نشدند. این آقایان پای کدام درس اخلاق نشسته بودند؟ کدام استاد اخلاقی اینها را پرورش داده است. مثل گیاه خودرو بودند قهرا آن چه برایشان مهم بود رسیدن به قدرت بود.

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

اولین و آخرین باری که من فوتبال دیدم: بازی ایران_آمریکا بود که حمید استیلی گل زد. نیمه اول رو فقط دیدم و فقط دعا میکردم که ایران ببره. بین دو نیمه برامون مهمون سرزده اومد و همون نیمه دوم رو هم ندیدم! 😐
بازی ایران_استرالیا رو مدرسه بودم و اتفاقا مسابقه انتخابی والیبال بود. با تیم سال بالایی هامون مسابقه داشتیم و فکر کنم 2_3 باختیم. من پاسور سال یکی ها بودم. همکلاسیای خاک برسرمون هم ول کرده بودن رفته بودن کنج دستشویی با رادیو قاچاقی که آورده بودن مدرسه فوتبال گوش میدادن.. قدمون نسبت به سال بالایی ها کوتاه بود و اونا خوب از رو تور رد میکردن و همین که خودمون رو تا گیم 5 رسوندیم خیلی بود! و البته که انتخاب هم شدیم:) ولی تیممون باخت! تو راه برگشت از مدرسه، مینی بوس سرویس مدرسه تو ترافیک خوشحالی مردم موند.. فکر کنم بعد فتح خرمشهر اولین شادی خیابانی مردم بود!(ما کارناوال شادی نداریم، این خیلی بده. خب جوونها چطوری انرژی و هیجانشون رو تخلیه کنن؟ به خصوص پسرا که در نوجوونی وحشی طور هم میشن. الان که ماشاللا مردای 40 ساله کارای پسرای 17 ساله رو میکنن. اینقدر جلف شدن!) 

به راننده کارد میزدی خونش درنمیومد.. خیلی غیرتی بود و ما رو امانت فرض میکرد وسط یه گله آدمِ هیجان زده و مخ تعطیل، مینی بوس ما دقیقا تو یه خیابون لات پرور گیر کرده بود! مام جیک نمیزدیم. من خسته و جنازه از بازی افتاده بودم صندلی عقب و یه کمی هم با دوستام سرسنگین بودم که چرا تشویقِ تیم مارو ول کردن و سنگینی باخت هم بود! که یهو یکی دست انداخت و در مینی بوس رو باز کرد و اومد بالا! یه آقایی که عین سیبِ از وسط نصف شده با مَمّدخاکپور بود با یه سینی گنده شیرینی اومد تو مینی بوس! داد میزد من پسر عمه، پسر خاله(؟) مَمّد خاکپورم، بخورید شیرینی ها رو .. راننده عصبانی از پشت فرمون نیم خیز شد با غیظ دستش رو با یه حالت خیلی خنده داری گذاشت پشت شونه طرف گفت: برو پایین تا شلو پلت نکردم! طرف با ترس پیاده شد. یعنی من دیگه غش کردم از خنده.. مگه خندم بند میومد.. مینی بوس ترکید از خنده! رانندمون هم خندش گرفته بود و زیر لب غر غر میکرد.. 

این راننده های سرویس ما خیلی آدمای خوبی بودن. یه پست باید راجبشون بنویسم. همه شون خیلی باشخصیت و آقا بودن. مثلا یکیشون ساعت 6.10 دقیقه صبح میومد دم درخونه یه بوق میزد تازه من از خواب بیدار میشدم! لامپ روشن میشد میفهمید خواب موندم. مامان یه داد میزد: یوووونسسسسس! قشنگ یه سکته میزدم. یه رگ تو مغزم پاره میشد! شلوارم رو پا میکردم و میدویدم. وضو میگرفتم و نماز صبحم رو با سرعت نور میخوندم و کیف و لباسام رو میگرفتم دستم، بقیه اش رو تو سرویس میپوشیدم! (من نفر اول تو سوار شدن و نفر آخر تو پیاده شدن بودم. چون از شانس.. ام. همسایه مربی سرویسمون بودم!) ولی آقای راننده اصلا بهم غر نمیزد. هیچوقت منو جا نذاشت. (هیچکدوم از بچه های مدرسه شاهد رو جا نمیگذاشت) میدونست اگر جا بذاره رسیدنمون به مدرسه چه مکافات و بدبختی داره. نه بابایی بود که ما رو ببره و نه ماشینی که تا اون سر شهر بره.. دیگه بقیه بچه ها رو که سوار میکردیم (مثلا با تاخیر 7 تا 5 دقیقه) یکیشون همین ز_د که سگ لرز میزد دم کوچه شون و میگفت چرا دیر کردید؟ نمیگفت رفیقت خواب مونده بود به من چه.. اصلا حرف نمیزد. به رو نمی آورد. نگاه نمیکرد. هرکجا هستی خدا پشت و پناهت باشه که خیلی لوطی بودی مرد. 
البت من همونطور که جورابم رو تو سرویس پا میکردم و دکمه هام رو میبستم،کماکان عذاب وجدان هم داشتم که الان بابای ز_د تو بهشت میره سراغ بابام  و بهش میگه: حاجی به بچه ات بگو زود راه بیفته بچه من تو سرما نمونه! بعد بابای من میاد به من میگه: یونس! جاج اسماعیل چی میگه؟! خب آدم باش. میخوام بگم به فکر آبروی بابام و تن نحیفِ رفیقم هم بودم اون وسط مسطا. اینم از بدبختیای دلِ ماست..

یه بارم وقتی راننده سرویسمون از تو کوچه بوق زد؛ (ز کلن تو خواب خر غلت میزنه! چطور از جاش غلت خورده بود و افتاده بود بالای سر من خدا میدونه. خدایا من چقدر عذاب کشیدم آخه) وقتی مامان گفت بچه ها خواب موندید! ز پاش رو جوری بلند کرد و کوبید توی صورت من که احساس کردم چشمم ترکید.. تا چند لحظه بیناییم رو از دست دادم و تو گوشام یه بوق ممتد مثل بوق گوشی تلفن بود.  فقط دستم رو گرفته بودم روی چشم چپم که نریزه بیرون و خونش نریزه وسط خونه و از شدت درد، عق میزدم.. با این حال از ترس اینکه نباید از سرویس جابمونم با همون حالت و درد و هق هق گریه لباس مدرسه پوشیدم و رفتم تو سرویس.. نفسم بالا نمیومد.. فقط گفت من شماها رو جا نمیذارم. نترسید. نمیخواد عجله کنید. از فرداش به جای بوق، زنگ خونه رو میزد و میرفت تو سرویس مینشست تا من برم. اینقدر باشعور بود. شعور ربطی به شغل و مدرک تحصیلی نداره. مثلا قسم میخورم یک دو جین استاد و دکتر و فوق تخصص فالان و فیلان تو بیمارستان، یک دو جین مدیر یقه سفید هیئت دولت و یک دو جین روحانی نمایِ بی خاصیتِ پرادو سوار! یک هزارم(0.001) این راننده درک و شعور و انسان دوستی ندارن. خلاصه یک لکه قرمز خونمردگی توی چشمم تا چند هفته بود.. خدا میدونه چطور کور نشدم یا شبکیه چشمم جدا نشد.. الان که با علم پزشکی بهش نگاه میکنم واقعا لطف خدا بود. الحمدلله.

بازی ایران_آرژانتین هم داشتم ساکمو میبستم و یه جورایی ناراحت و تو فکر بودم ولی از "شادیِ بعد شکست" ملت خب تعجب هم کردم! البته بعد از مواجهه مردم با قهرمانان دیپلماسی و آفتابِ تابانِ برجام  و خیراتِ سکه و مدال بین جواسیس دیگه از هیچ شادی ای تعجب نمیکنم! الان که در جریان کنفرانس امنیتی مونیخ،‌شرکت‌های تأمین سوخت از بیم تحریم‌ آمریکا حتی به هواپیمای ظریف سوخت‌رسانی نکردند! به قول آقای دژاکام:

-گلابیا طَبَق طَبَق... :)

خلاصه من پایه ی هرگونه شیطنت و هیجان و خُل بازی هستم اما هیچوقت نتونستم با فوتبال ارتباط برقرار کنم! حتی چند باری همون والیبال که حرفه ای بازی میکردمش رو دیدم ولی فوتبال رو نتونستم.. دوست دارم خودم وسط میدون باشم و بازی کنم، نه اینکه تماشاچی باشم.. 

ولی قدمم سبکه! رد شم از جلوی تی وی ، گل میزنن! البته این اعتقاد همون چِل هایی ست که فوتبال میبینن. 😉به همین دلیل یه بارم دستم رو گرفتن گفتن حالا بیا ببین شاید خوشت اومد! گفتم  چیزی رو که نفهممش نمیتونم ببینم و دوست داشته باشم.. گفتن خب ساده است.هر چی رو که نفهمیدی بپرس!

فوتبال نه که سخت باشه، برای من بیمزه است. وقتی دست داری و میتونی با دست هم توپ رو برداری چرا فقط با پا؟ اونوقت چرا دروازه بان میتونه توپ رو با دست برداره بقیه نمیتونن؟ تبعیض برا چی؟ چرا لباسش فرق میکنه با بقیه؟ وایساده تو دروازه، کمتر همه میدوه، مگه کیه؟توپ از کجا و چه جوری بره بیرون کورنر میزنن؟ بعد همون دروازه بان کی میتونه توپ رو با دست برداره کی نمیتونه؟ به اینجا که رسیدیم گفتن: پاشو برو گمشو.. 😤

واقعا حرمت ها داره از بین میره در کانون خانواده! مسئولین رسیدگی نمیکنن؟!
پ ن:عنوان جنبه ی تزئینی دارد!
الان یادم اومد تو اون 12 سال فقط سال آخر دبیرستان (پیش دانشگاهی) یه راننده سرویس بیشعور داشتیم که نه تنها یک دقیقه صبر نمیکرد بلکه تا سرکوچه هم نمیومد و هرچی بهش میگفتیم ساعت 6 صبح هوا تاریکه، اینجا دوره. سرده. دورش باغ میوه است. سگ داره. معتاد داره. بیابونه. شما که تو ماشینی خب حداقل بیا سر کوچه! میگفت به من چه!

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

فرید ابراهیمی نوشته: "حلقه امنیتی دولت و رسانه های نیابتی وابسته به آن یک ابزار جدید پیدا کرده اند برای شستن و بردن گندکاریها که عبارت است از: #دراویش_داعشی . شهادت نیروهای پلیس بدست عروسکهای سبیلو خونبهای انحراف افکار عمومی از فاجعه سقوط هواپیمای تهران-یاسوج و تداوم مدیریت خیانت بار آخوندی است."

چند سال قبل استاد عبدالحسین خسروپناه یک تحقیق مفصل و آکادمیک چندین ساله در باب حلقه های دراویش و فرقه ها و عرفانهای نوظهور و انحرافی انجام داد. احتمالا بتوانید دی وی دی اش را پیدا کنید. استاد به کشورهای مختلف (به خصوص آسیا) برای شناخت و مطالعه  انواع و سیر و سلوک دراویش و حلقه ها و تصوف و عرفان های مختلف سفر کرده بود و دست پُر با عکس و فیلم بسیار باز گشته بود.. نتایج  و عکسها و فیلمها حیرت انگیز بود.. مدعیانِ فرقه های به ظاهر مسلمان حتی از خواندن نماز و قرآن ناتوان بودند. به مانند بتی جلوی مریدان می ایستادند و پرستش میشدند.. نورعلی تابنده که قطب دروایش داعشی ایران است را همان موقع دیدم. تصاویر غیر قابل باور و منزجر کننده بود.. جهش ها و پرش های مریدان به سمتش.. سجده و دست بوسی.. بیهوش شدن ها.. اختلاط زن و مرد. دست درازی ها و تجاوز ها. مریدان باید خود را کامل در اختیار قطب قرار میدادند.. اما چرا؟ و بعد سکوت با ارعاب و ترس و ادامه این چرخه ی پلیدی به نام نزدیک شدن به خدا!!.. 

از دلِ تصوف چِچنی ها داعش سر برآورد. از دراویش ایرانی انتظار چه چیز دیگری دارید؟! 

چند سال قبل پزشک به ظاهر مذهبی!! گیر سه پیچ داده بود که بیا و در خیریه ی ما طبابت کن! خیریه درمانگاهی برای دراویش بود در بهترین محله تهران!با حقوق و شرایط عالی! پرسیدم دراویش چطور میتوانند همچین درمانگاهِ خیریه ای در شمال تهران داشته باشند؟گفت: نذورات بسیاری برایشان آورده میشود!! اما درحقیقت درمانگاه پوششی برای جذب نیرو بود .. پزشک به ظاهر مذهبی و عجیب قصه ما اصرار میکرد برای خواندن تفسیر قرآن، المیزانِ علامه طباطبایی و تفسیر نمونه و .. را بریز دور و صوتِ تفسیر قرآن مهندس فلانی از لندن را گوش بده!! آپ تو دیت تر است! سوالهایم از او غالبا بی جواب میماند. دراویش چه ربطی به مهندسِ لندن نشین داشتند؟! او اصرار میکرد بیا و یکبار قطب(همین تابنده) را ببین! تحت تاثیر قرار میگیری!! (حتما!! قحطی آدم اومده! با سوالها و چرا چرا هام همون اول نابودش میکردم جلوی مریداش و سکته اش میدادم!:) ) وقتی ازش پرسیدم تو پزشک این جامعه ای و ادعای فرهیختگی هم داری چطور دستِ یک مردِ بدتر از خودت رو بوسیدی که حتی نمیتونه نماز و قرآن بخونه؟این کار خلاف شرع نیست و حرام نبود؟ جوابی نداشت!
 نهایتا پزشک قصه که از جذب من ناامید شد !(البته قبلش بهم کلی فحش داد چون در جذب بقیه همکارا هم توفیقی بدست نیاورد!) در یک عمل حیرت انگیز حین سفرکاری آب شد و بعد با جوانی ایرانی - آمریکایی اتفاقی آشنا شد و ازدواج کرد!!حین سفر کاری! همه ی افعال و کردارش مبهم، غیرمنطقی و در پوشش بود. البته چیزی که من در طی یک روز همجواری اجباری در فرودگاه و بعد شنیدن شرح حالش در بین صحبتهای همکاران متوجه شدم.

اما حقیقتا در طی این سالها دولت امنیتی از خودش نپرسید اینها چطور دروایشی هستند که ساکن پاسداران و گلستان هفتمند؟ و اینهمه کارخانه دارند؟ کارخانه‌های ‎#لبنیات_دامداران ، ‎#مانیزان و ‎#تین ،  شرکت تولید کیک ‎#پچ_پچ و هم‌چنین شرکت تولید و بسته بندی ‎#چای_احمد و ‎#چای_محمود منابع اصلی تامین کننده مالی ‎#دراویش_داعشی هستند. شاید با تحریم  محصولات ِ کارخانه های دراویش بشود از نظر مالی آنها را تحت فشار گذاشت اما آیا جوانانِ شهیدِ دهه هفتادی ناجا به زندگی باز میگردند؟؟! 

حال مقصر اصلی کیست؟ لیدرهای اصلاح طلبی که از لجِ جمهوری اسلامی و برای جذبِ نیرو و رای، با دیدارهای رسمی و غیر رسمی به این فرقه رسمیت بخشیدند یا پرزیدنتِ نادانی که نیروهای پلیس را خلع سلاح کرده و به میدان اراذل قمه به دست و وحشی دراویش میفرستد؟کسی که حاضر نیست بدون محافظانش حتی از ماشین پیاده بشود!حتی بین مردم زلزله زده و کارگران معدن!

 به نظرم بهتر است آقای روحانی "هیچ کاری " نکنند چون هزینه و ضررش به مراتب کمتر خواهد بود! هم از نظر مالی و هم از نظر جانی..  در طی این 5 سال ایشان و دولت فخیمه ی پیرمردهای اشباع شده از ثروت و منصب و میز! قدرت حلِ هیچ بحرانی را نداشته است بلکه بحرانی با بحران ِ جدیدتر به فراموشی سپرده میشود.. 

خدا به حقِ مادرِ شهیده و پهلو شکسته ی مان به دلِ نوعروسِ پلیس دهه هفتادیمان صبر  عنایت بفرماید..


پی نوشت: خب دلیلِ خلع سلاح نیروی انتظامی و منع حملِ سلاح توسط پلیس در مقابلِ دروایش مشخص شد. دراویش گنابادی با توصیه ی جناب قطب (نورعلی تابنده) جهت شرکت در انتخابات به حسن روحانی رای داده اند! همینقدر وقیحانه، شرم آور و نفرت انگیز! 

  • دکتر یونس