بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها
  • ۰
  • ۰

این کتاب رو در اتوبوس خط واحد دیدم. معمولا کتابهای مچاله و درب داغونش رو برمیدارم و نگاهی میندازم. میدونم که راننده از آیینه میبینه. بعضا حتی بابت کتابا تشکر هم میکنم. (اگر از کتابی واقعا خوشم بیاد).. یا مثلا میپرسم این کتاب قدیمی دهه 50 از ابوالحسن بنی صدر تو قفسه کتابای شرکت واحد چه کار میکنه؟! یقین خود بنی صدر هم تو پاریس نداشته باشدش! که طرف میگه عه! این از کجا اومده لا لوی کتابا؟ و حواسشون رو بیشتر جمع میکنن.. 
دعا میکنم مسافرای اتوبوس به جای زل زدن به هم، شِرّ و ور گفتن، پسند کردنِ دخترا و پیله شدن و شماره خواستن برای امر خیر به زور!، آهنگ گوش دادن، چک تلگرام، و مچاله کردن کتابایی که برای خوندن گذاشتن اونجا ، مهربانانه کتاب بخونن.. تا سرانه مطالعه و فرهنگ عمومی بره  بالا.. تا به جای دغدغه ورود به ورزشگاه ، دغدغه ساخت کتابخانه های عمومی بوجود بیاد.. به جای کمپین سطل آب و هزار جور مسخره بازی، کمپین کتاب خوندن بوجود بیاد، به جای خیر مدرسه ساز و بیمارستان ساز، خیر کتابخونه ساز داشته باشیم.. تا به جای صدقه ی پول و جهیزیه و آزادی زندانیان نیازمند، صدقه ی کتاب داشته باشیم.. اینا واقعا آرزوهای منه.. چون کسی که کتاب میخونه لاجرم آگاهی بیشتر و روح و جسم سالم تری داره و سر از بیمارستان و ندامتگاه و زندان درنمیاره.. 
القصه این کتاب رو دیدم. یکی انگار دست گذاشته بود رو خاطرات نوجوانی من و از روی اون کتاب نوشته بود.. خوندن کتاب و اینکه یکی طرح تحقیقم رو برداشته و کتاب کرده برام جالب بود.. 
کلاس دوم راهنمایی بودم. 12- 13 ساله. کلاس دومِ صادقین! مدرسه ما یه مدرسه ی مذهبی با بیس بالای علمی بود و بعد از تیزهوشان مدرسه ما بود که تازه در مسابقات هنری و ورزشی از بچه های لاغر مردنیه تیزهوشان هم جلو میزدیم! اسم کلاسا هم همینطور بود: صادقین، متقین، .. بقیه اش یادم نیست ولی اسم کلاسا قرآنی بودن.. عمرا اگر ما شعور فهمیدن داشتیم! فقط از ساعت 6 صبح تا 4 عصر مثل ضبط صوت درس میخوندیم و حفظ میکردیم و امتحان میدادیم. معلمای خیلی خوبی داشتیم. معلم هامون دوست داشتنی و با انرژی و با تجربه و البته جوون بودند. از جمله معلم قرآن و دینیمون که فاصله سنی کمی از ما داشت و خیلی مذهبی و زیبا و خوش فکر بود. کلی انرژی صرف کرده بودیم تا اسم کوچیکش رو فهمیده بودیم. اسمش هم قشنگ بود. الان یادم به دغدغه های اون سالهامون میفته، خدا مرگمون بده.. 
خلاصه برای عید هر معلمی انگار با قاتل پدرش طرف حساب باشه تا جون داشتیم بهمون تکلیف میداد تا تلافی این تعطیلات 13- 14 روزه رو از دماغمون دربیاره. ما تا آخرین روز اسفند میرفتیم مدرسه و هیچ تعطیلات و تق و لقی در کار نبود. بعد هم پزشکی و خلاصه دنیا نخواست روی خوشش رو بهمون نشون بده.. من هیچ وقت نتونستم لذت اون بچه ای که ساعت 8 صبح میرفت مدرسه و 12 ظهر برمیگشت خونه رو درک کنم.. چون دو ساعت از هر روزم رو توی سرویس بودم و زنگ مدرسمون ساعت 7 صبح میخورد تا 3 بعد از ظهر! 
برای عید معلما تا میتونستن مشق و تکلیف و تحقیق ریختن سرمون که قشنگ این ده ساعت دوری روزانه جبران بشه! معلم قرآن و دینیمون یه مقدار سبک تر گرفت که از دین زده نشیم! گفت برای عید یه تحقیقِ کلاسی بهتون میدم که هم کار گروهی رو یاد بگیرید و هم با قرآن بیشتر آشنا بشید. دو نمره از نمره امتحان ثلث هم شد نمره اش. پس در حقیقت یه تحقیق اجباری بود!
قرار شد تمام آیات قرآن که با "یا ایها الذین آمنوا.." و "یا ایها الناس.." شروع میشدن رو از متن قرآن پیدا و جمع آوری کنیم. کلاس ما 32 نفره بود. 30 نفر ، نفری یک جزء بهشون می افتاد که بخونن و آیات اش رو دربیارن. یک نفر اون آیات رو مینوشت و یک نفر هم طراحی و نقاشی صفحات رو به عهده میگرفت.. دوست صمیمی من "ز" یه نقاش فوق العاده بود که آخرش هم نقاشی خوند و شد تصویرگر کتاب کودک. من عاشق نقاشی ها و مینیاتوراش بودم. از اونجایی که خطم خوب بود( اون موقع ها هم انجمن خوشنویسان میرفتم و با قلم رتبه میاوردم) و دروغ چرا حوصله ی قرآن خوندن نداشتم و از هیچ کار اجباری و اکراهی هم خوشم نمیاد، نوشتن نهایی آیات  رو هم من به عهده گرفتم.. گفتم سه چهار تا آیه که بیشتر نیست. با ترجمه فارسی تازه میشه 8 خط. مینویسم و خلاص! 
الان دارم فکر میکنم ما چقدر بدبخت بودیم. کامپیوتر و هزار جور نرم افزار و ال و بل نبود که بزنی و برات بیاد.باس تک تک صفحات قرآن رو میخوندی و مثل یه کاوشگر آیه های مشخص شده رو پیدا میکردی. هم مسابقه بود و هم کار تیمی. ولی کار من درومد. رسما بدبخت شدم. اول افتادم دنبال یه عده بچه پرروی بازیگوش و نوجوون سرتق به تقسیم جزء ها. بعد که اسم هرکسی و جزء قرآنش رو نوشتم حالا باید هر روز یاد آوری میکردم که فلانی داره عید میشه ها! پَ آیه هات کو؟ دیگه کار هر روز من شده بود دنبال زید و عمر رفتن که دِ بدید آیه هاتون رو لامصّبا! روز 28 اسفند دیگه التماسشون میکردم که زود باشید سر جدتون. نشوندمشون تو کلاس و قرآن از نمازخونه آوردم گفتم آیه هاتون رو ندید نمیذارم برید! باس از رو جنازه من رد شید! خیلی منت گذاشتن سرم و یه برگه از ته دفتراشون کندن و 4 تا اسم سوره و شماره نوشتن توش و پرت کردن کف دستم. گفتم کثافتا پَ آیه هاش کو؟ گفتن یونس خودت برو بنویس دیگه. ما بنویسیم متن آیه ها رو که چی؟ دوباره باس پاکنویس کنی! تازه قرآنه بعدش میخوای چکار کنی ، نمیشه ریخت دور که! میمونه رو دستت!  آره ارواح شکمشون اینا دغدغه شون فقط این بود! اینطور لاقید بودن خاک بر سرا.. 
من اومدم خونه با کلی برگه ی پاره پوره و بعضی اسم و شماره آیه و بعضی متن و ترجمه آیه با خطای خرچنگ قورباغه.. خیلی بیشتر از سه چهار تا آیه بود.. میدونستم که به فنا رفتم و کارم برای عید درومده ولی هنوز از عمق فاجعه بی خبر بودم.. که این دنیا چه بازیهایی که با ما نداره.. عِی روزگار... 
پایان قسمت اول..

  • ۹۶/۰۹/۲۷
  • دکتر یونس

نظرات (۷)

  • آرزوهای نجیب (:
  • دکتر یونس جان
    چه خوب که بیانی شدی 
    و من چه ذوق‌مرگ شدم بعد دیدن وبت(:

    پاسخ:
    سلام و رحمه الله! چطوری آرزوی نجیب؟! بابا من درس پس میدم ، شما نبودی نویسنده بودی؟!
    سلام :)
    ان شاالله که هممون به ساحل امن هدایت برسیم ...

    یاد دوران مدرسه خودم افتادم :) ... منم یکی از مسئولیت هام نوشتن بودن ، همیشه از دست هم گروهیام حرص می خوردم واسه همین جون نگرفتم ;) .... دغدغه هامون که عالی بود ، چه سخت به اطلاعات دست پیدا می کردیم :)

    منتظر دومیش هستیم .
    پاسخ:
    سلام.
    یا فهمیدن اسم بچه معلما!:)
    یعنی دهه شصتیا یه تجربه ها و فانتزیایی داشتن که هیچ کس نمیتونه به عمق لذت و ضایعیش پی ببره! آخه چقدر تباه بودیم ما؟!  آدرس نذاری از کجا افتراق بدمت با مزاحمین؟!
  • آرزوهای نجیب (:
  • سلام (:
    تقریباً نویسنده‌ام
    نویسندهٔ نوپا که اولین کتابم چندماهه از زیر چاپ دراومده «وریا» انتشارات آرما (:
    سمت چپ وبت نوشتی گلی٫ آرزوهای نجیب من همونم ولی خیلی وقته بیانی شدم (:
    پاسخ:
    بله یادم بود. خیلی مبارکا باشه چاپ کتابت. از انتشارات آرما کتابای خوبی خوندم. مثل کتاب "عشق زیر روسری" از شلینا زهرا جان محمد! ترجمه اش هم خیلی خوب بود. ان شالله کتابت رو میخرم و میخونم. 
  • آرزوهای نجیب (:
  • ممنون 
    واقعاً 
    خوشحال می‌شم نظرت رو بعد خوندن کتاب بدونم(:
    پاسخ:
    :)
  • آب‌گینه موسوی
  • اصلاً همۀ غصّه‌هام یادم رفت، بس که روضه خوندی! :((

    اوّلش خنده داشت، بعد هی بغض و اشک...

    من خیلی وقته سوارِ اتوبوس نشدم، یعنی اتوبوسا الآن کتاب دارن؟! شوخی میکنی؟! :)

     

    پاسخ:
    سلام بر آبگینه عزیزم. چرا بغض و اشک؟ مثلا با تِم طنز نوشتم! من به کسی فحش نمیدم، تو دلم چرا ولی یادم نمیاد به بچه هابا صدای بلند فحش داده باشم. حالا شاید در اوج عصبانیت یه "نادون یا دیوونه" گفته باشم. ناراحت نشید لطفا.. چیزی که اون لحظه تو ذهنم بود رو نوشتم! رو زبونم نبود که تو دلم بود.. 
    یکی از اتوبوسای ما آره یه قفسه ایستاده گذاشته کنار پنجره اش تو قسمت وسط و کتاب داره..
    منتظر بقیه ش هستیم...
    پاسخ:
    نوشتمش.. 
    یاد دوران شکوهمند!!! تحصیلاتدخودم افتادم.... جگر خودم و معلمام خون شد تا از اب و گل درومدم! مگه مشق مینوشتم؟؟؟ مگه میخوندم؟؟؟ ی بچه ی شب امتحانیِ رتبه اول و نورچشمی مدزسه ک همیشه قاطی بچه تنبلا جریمه مینوشت!!!
    تو هم دنباله دار نویس شدی یونسه!
    پاسخ:
    سلام برآبانای عزیزم. چطوری بابا جان؟ تو که خیلی مثبتی اصلا بهت نمیاد اهل پیچوندن درس و مشق باشی! من با اون همه شیطنت و کتاب خوندن و تی وی دیدن جرات مشق ننوشتن نداشتم.. تازه مشق بقیه رو هم مینوشتم! یه دوره شاید دو ساله از دبیرستانم رو یادم میاد که در شبانه روز 4 ساعت میخوابیدم! همون وقت بهم میگفتن درست نیست! احساس میکردم چون میتونم عیبی نداره ولی الان واقعا میبینم تعادل بهتره.. 
    نه اتفاقا همش رو یه نفس نوشتم ولی خیلی طولانی شد! خواستم کمی تعلیق ایجاد کنم و مهمتر اینکه میخواستم این انتشار در آینده ی وبلاگ رو امتحان کنم که دیدم کار میکنه! :) 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">