بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها
  • ۰
  • ۰


چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی/ چه شد که شیوه ی بیگانگی رها کردی

به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود/ چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردی

منم که جور و جفا دیدم و وفا کردم/ تویی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی
بیا که با همه نا مهربانیت ای ماه! / خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی

بیا که چشم تو تا شرم ناز دارد کس/ نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی

منت به یک نگه آهوانه میبخشم/ هر آنچه ای ختنی خط من خطا کردی

اگر چه کار جهان بر مراد ما نشود/ بیا که کار جهان بر مراد ما کردی
هزار درد فرستادیَم به جان لیکن/ چو آمدی همه آن دردها دوا کردی
کلید گنج غزل های شهریار تویی/بیا که پادشه ملک دل گدا کردی...


تیتراژ سریال بانوی عمارت، آهنگ فریدون خلعتبری با صدای محسن چاوشی و شعر زیبای استاد شهریار (+)

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

مستند ملازمان حرم قسمت شهید حمید سیاهکلی(گفتگوی خانم دکتر شهره پیرانی با فرزانه سیاهکلی مرادی) رو قبلا دیده بودم (اینجا).
 همون موقع برام جالب بود که یه دختر دهه هفتادی چقدر متین و باوقار و فهمیده است و چقدر زیبا این عشق عفیفانه رو روایت میکنه.. چقدر عاقل و با ایمانه که در این سن به این درجه رسیده و همسر و همسفر یه شهید بوده.. من خیلی دیر تحت تاثیر شخصیت و ارتفاع روحِ کسی قرار میگیرم، هم ازین جهت که در دوره و زمانه ی ما شخصیت های نمایشی و توخالیِ زیادی وجود دارند که با زهدفروشی، مرید پروری میکنند و هم در محدوده رنج سنی ماها واقعا آدم باشعور و باشخصیت و کار درست خیلی کمه.. هر چی هم به سمت دهه هفتاد و هشتاد میاییم وضع بدتر میشه.. همون ادب و یه کم حجب و حیایی که نسل ما داشت  هم این نسل جدید نداره و خب فرزانه سیاهکلی مرادی واقعا با هم دوره ای های خودش فرق داشت.. واقعا الان هم همچین بچه هایی تربیت میشن؟! اونقدر تعجب کرده بودم که نتونستم بیخیال شبکه افق بشم و تا آخر مستند رو در کمال حیرت و ناباوری دیدم و توصیه میکنم شما هم ببینید.. چیز عجیبیه.. 

یه بچه دهه هفتادی که من یه سطل ماست رو جرات نمیکنم بدم دستش تا سرکوچه ببره، چطور زندگی کرده.. به کجا رسیده.. نگاهش به زندگی و حتی سختی هاش چقدر زیباست.. چقدر قیامت باورانه و زیبا زندگی کرده.. یعنی این کجا و اون دخترایی که شب تا صبح نمیشه از آرایشگاه و باشگاه و مغازه ها جمعشون کرد کجا؟! زندگیِ مومنانه و ساده و صمیمیِ فرزانه و حمید کجا و زندگیهای آبکی و حال به هم زن و هزار جور خیانت و کثافتکاری بعضی ها کجا؟! 
دیشب کتاب "یادت باشد" که روایتی از زندگی حمید و فرزانه هست رو خوندم. کتاب رو عموم بهم هدیه داد و منم اول باز کردم حسب عادت یه نوکی بزنم که دیدم کتاب رو دیگه نمیتونم بذارم زمین و همینطور به حیرتم اضافه میشد..  تا صبح تمومش کردم.. واقعا قشنگ بود.. خیلی از جاهای کتاب رو دوست داشتم.. 
مثلا اونجایی که حمید و فرزانه میرن آزمایش ژنتیک قبل از ازدواج و تو تاکسی دارن برمیگردن و فرزانه از خجالت حرف نمیزده.. حمید یه مژه اش رو برمیداره میگه انقدر باهام حرف نزدی و حرصم دادی مژه هام داره میریزه! فرزانه نا خودآگاه میخنده! بعد میادخونه گریه میکرده عذاب وجدان داشته که من چرا با یه نامحرم خندیدم! 
یا اونجایی که بعد عقد حمید با موتور میرفته دم در دانشگاه دنبال فرزانه و هربار صد متر جلوتر منتظر می ایستاده تا فرزانه بیاد.. و وقتی فرزانه میگه چرا؟ میگه دلم نمیخواد جلوی دوستات خجالت بکشی از اینکه من موتور دارم! (آخه چقدر باشعور بودن این دوتا) 
میدونی من یه قانون دارم. به نظرم آدمای بزرگ رو نباید از روی تالیفات و کارهای بزرگ و حرفهاشون شناخت.. آدمای بزرگ رو از رفتارهای کوچیکشون میشه شناخت.. آیا انسانیت و ایمانشون به رفتارشون سرریز شده؟ رفتار و کارهای بزرگ و قابل دید نع! همین رفتارهای کوچیک و خارج از دید و قضاوت.. 
حمید اهل مراقبه ی دائم بود.. این رو از نماز شبها و تعقیبات طولانی نماز صبحش نمیگم.. از ظرف شستنش پا به پای همسرش میگم.. از گل خریدنش میگم.. از توجهی که به همسرش داشت میگم.. از اینکه نصفه شب تو سوز سرما میره و برای فرزانه چیپس و پفک میخره میاره دم درخوشون! از اینکه برای برآورده کردن آرزوهای سطحی و کوچیک فرزانه هم عجله میکنه.. 
یه جاهایی از کتاب حیرت انگیزه.. شب رفتن مهمونی خونه دوست و همکارِ حمید که اونم پاسداره! نوزادشون روی چادر فرزانه شیر بالا میاره و فرزانه چادرِ خانمِ خونه رو امانت میگیره تا برگردن خونه و فردا که میذاره تا حمید ببره سر کار و به همکارش بده، حمید میگه چون چادر رو میخوام ببرم بدم به همکارم نمیتونم با سرویس برم! چون استفاده ی شخصی میشه!! این قصه نیست! افسانه نیست! برای دهه شصت نیست! روایت زندگی یه پاسدارجوونه در سال 1393! ای کاش همه مدیرا و وزیرا و وکیلا سرشون رو بگذارن زمین و بمیرن! صدقه سرِ خونِ حمید سیاهکلی شماها نشستید پشت میزاتون و سرِ بالا کشیدن بیت المال به جون هم میفتید!
 آقا عدالت خدا کجاست؟! من میخوام اون عدالت رو تو همین دنیا ببینم.. قیامت دیره.. چرا حمید باید شهید بشه و این آدمای هرزه توی این دنیا هی نفس بکشن و بخورن و بچاپن و پروار تر بشن و بوی گندشون ما رو خفه کنه؟!.. 

یه جاهایی از کتاب اینقدر خندیدم فکر کردم مهمونامون بیدار میشن! دو دفعه ای که حمید سر عقد شناسنامه اش رو خونه جا گذاشته بود! اونجایی که عقدشون عقب افتاد به خاطر آزمایش!رفت شناسنامه اش رو بیاره وسط راه موتور رفیقش رو درست میکنه!! بعد سر سفره عقد با انگشت روغنی میخواست عسل بذاره دهن دختر مردم! یا حاضر شدناش که طول میداد تا تیپ بزنه! غذا پختنش و کمک کردناش! اون شامِ سرآشپزی که درست کرد! تازه آقا میگفت داداشم اینا به من میگن یانگوم!! خدا رحم کرده اونا دیگه چی بودن که حمید یانگومشون بوده!! :)
اونجایی که فرزانه حمید رو قلقلک میداد و بهش میگفت داعش اینطوری میتونه ازت اعتراف بگیره! ازش اسم فرمانده و هر کی رو سوال میکرد حمید میگفت: تقی مرادی (بابای فرزانه که مربی و فرمانده حمید بوده) بعد فرزانه میگه بابا تو باید اسم پدرزنت رو آخر همه اعتراف کنی نع اول همه!! :)
یه جاهایی هم واقعا تصویرسازی کتاب معرکه بود.. اون شب اعزام که حمید لباس نظامیش رو میاره میگه فرزانه اتیکت اسمم رو بشکاف تا اگر دست داعش بیفتیم نتونن تشخیص بدن پاسداریم.. من در لحظه لحظه اش همپای فرزانه زجر کشیدم.. اونجایی که با بشکاف اتیکت رو از روی لباس برمیداره و با اتو جای درزش رو محو میکنه.. شب که بلند میشه و توی تاریکی روی جای اتیکت دست میکشه ببینه معلوم نباشه.. له شدم.. غم و اضطراب اون ثانیه ها کلمه نمیشه.. 
تندیس زیباترین تصویر هم میرسه به اون شب آخر اعزامش به سوریه که فرزانه میگه حمید میخوام خودم محاسن و موها و دستات رو حنا بذارم مثل جبهه ها که اگر شهید شدی....
چقدر این دو تا فوق العاده بودن خدایا... 
کتاب خوندنشون.. قرآن خوندنشون.. شعر گفتنای حمید.. یادداشت نوشتنای قشنگ فرزانه.. درس خوندناشون باهم.. این سطح از همدلی و همکاری و حتی اولین باری که از پشت در بسته به هم گفتن "دوستت دارم" همه و همه اش زیبا بود.. 
هم درباره شهید حججی و هم درباره شهید حمید سیاهکلی دو ویژگی مشترک کشف کردم! 
یک اینکه قرآن در زندگیشون خیلی پررنگ بود.. محسن حججی که حفظ قرآن مهریه خانمش بود و 15 جزء از قرآن رو به خاطر خانمش حفظ کرد.. فرزانه هم قبل از ازدواج با حمید 5 جزء قرآن رو حفظ بود که با حمید بقیه اش رو حفظ کرد..
دوم تقوای بی نظیر و عجیبی که آدم از یه عالم هفتاد ساله انتظار داره و اینها در اوج جوونی بهش رسیدن.. آخه اگر شما انسانید پس ما چی هستیم؟! اون از محسن حججی که خانمش میگه مرتب استغفار میکرد! بهش میگفتم تو که هیچ گناهی مرتکب نمیشی برای چی اینقدر استغفار میکنی؟! میگفته من گناه نمیکنم ولی دارم حق این زمین رو به جا میارم.. این زمین چه گناهی کرده بقیه روش گناه کردن.. استغفار میکنم برای زمین.. یعنی از ادای حق الله و حق الناس و حق گیاه و دار و درخت و حیوانات رسیده به حق زمین!

خدایا ممنون از اینکه بهمون نشون دادی در این وانفسای آخرالزمانی هم میشه مثل پیامبران زندگی کرد.. ممنون از اینکه خوندن این کتاب رو که مثل عبادت بود قسمتم کردی.. ممنون از اینکه من هم در دوره و سالهایی زندگی کردم که حمید سیاهکلی درش زندگی کرد و روی زمینی راه رفتم که او راه رفت و در هوایی نفس کشیدم که او نفس کشید.. 
به قول پروانه ی کتاب اینک شوکرانِ منوچهر مدق: اینهمه چیز توی دنیا اختراع شده، اما هیچ اکسیری برای دلتنگی نیست! 
سومین باری بود که گردنم از اشکهای چشمم خیس شد.. 
پ ن1: عنوان مصراعی است از سروده های شهید حمید سیاهکلی. عنوان هر فصل از کتاب از سروده ی خود شهید حمید هست و من این خلاقیت رو خیلی دوست داشتم.. 
پ ن2: سایت کتاب "یادت باشد" (اینجا). فروش اینترنتی و نذر فرهنگی هم داره. کتاب به چاپ بیستم رسیده.. 
پ ن3: مثلا داشتم درس میخوندم! یادتونه من یه بار خواب دیدم رزیدنت نورولوژی شدم تو خواب انقدر گریه کردم از خواب بیدار شدم؟! انقدر از نورولوژی بدم میاد و دوست نداشتنیه برام! بعد چند وقت قبل خواب عجیبی دیدم.. هیچی دیگه الان دارم نورولوژی میخونم و به نظرم خیلی هم قشنگ میاد و باورم نمیشه درس به این جذاب و خوشگلی رو من چرا دوست نداشتم؟! فی الحال نورو افتالمولوژی رو توی سر خودم میزنم و رمزگشایی میکنم! چه کردی آخدا؟! فدای دست و پنجه و قدرت و علم و ظرافتت که ما در پیچ و خمِ یه گوشه اش موندیم!

پ ن۴: الان کاشف به عمل اومد بابای فرزانه خانم دوست بابا بوده و کردستان با هم بودن! بعد خونه ما هم اومده (اون موقع مجرد بوده البت) و کلی هم اونموقع عکس گرفته و عکسای بابا رو باید تو آلبوم جبهه شون داشته باشن! ببین دنیا چقدر کوچیکه... آقا اگر صدای ما رو کسی از خانواده سیاهکلی مرادی میشنوه لطفا عکسای بابای ما رو رد کنه بیاد، خودمون نداریم...

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

توئیت صلیب سرخ: اگر یمن ۱۰۰ نفر جمعیت داشته باشد:

🔺۸۰ نفر به کمک‌های حیاتی نیاز دارند.

🔺۶۰ نفر غذایی برای خوردن ندارند.

🔺۵۸ نفر به آب سالم دسترسی ندارند.

🔺۵۲ نفر به بهداشت دسترسی ندارند.

🔺۱۱ نفر سوتغذیه شدید دارند.

🔺اما جمعیت یمن ۱۰۰ نفر نیست؛ ۲۷ میلیون نفر است!

هر ده دقیقه یک کورک یمنی میمیره! رونوشت به: رسانه های جهان و وجدانهای خفته، خبرنگارهای ایستاده پشت سفارت عربستان در ترکیه برای خاشقچی!
بچه ها سایت جوانانِ امت واحده (اینجا) رو ببینید. از این طریق میشه به یمنی ها کمک کرد و محموله پنجم کمک خیرین بهشون رسیده.. قبلا هم برای آوارگان میانماری خیلی زحمت کشیدن و ده چاه آب و یه مدرسه به کمک خیرین ایرانی برای اونها ساختند.. درگاه کمک آنلاین هم داره..(اینجا)
طرح تبسم شون که بی نظیره و به کودکانِ مستعد  مناطق جنگ زده کمک میکنه تا درس بخونن و تحصیل رو رها نکنند..(اینجا)
 لطفا به دیگران معرفی کنید و هرچقدر که مقدوره به هم نوعان و هم کیشانمون کمک کنیم.. به خدا اگر اینها آواره های مسیحی و یهودی، حتی حیوانات و گیاه و درخت یا سازه های بیجان هم بودند، من از کنارشون ساده عبور نمیکردم.. چه اینکه مسلمانند.. به سمت قبله ما نماز میخونن.. مهر و محبت و ایمان به خدا و حضرت رسول (ص) مثل یک نخ نامرئی قلب هامون رو بهم وصل میکنه و رنج اونها در کیلومترها دورتر، قلب ما رو آزرده میکنه.. این روزها برای آرامش قلب امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) دعا میکنم.. برای چشمانِ غمگین و قلب مجروح حضرت محمد(صلی الله علیه) دعا میکنم که عصاره مهر و محبت بود و مسلمانان و پیروانش در چنین وضعیتی هستند.. 

پ ن: بیت عنوان از مهدی اخوان ثالث.
  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

خب بالاخره فیلم روایت نبرد تن با تانک گردان عمار در "تنگه ابوقریب" رو دیدم. محشر بود و بی اغراق حتی بیشتر از "به وقت شام" دوستش داشتم. یعنی فوق العاده زیبا بود. بی نظیر بود.. دقیقا یک برش از یک دفاع مردمی تمام عیار.. به جز از گریم و سن بالای فرمانده گردان یعنی برادر یزدی که نقشش رو مهدی پاکدل بازی میکرد از هیچ چیز دیگه ای نتونستم ایراد بگیرم. (بابا ماکزیمم سن فرمانده های لشگر و تیپ و گردان 27 تا 29 سال بوده. هرچند ما فرمانده گردان 19 و 21 ساله هم داشتیم. مثلا بابای خودم یا شهید محسن نورانی یا علیرضا ناهیدی).  ضرباهنگ و ریتم تند فیلم. بازیهاشون که فوق العاده بود. گریم و طراحی صحنه و لباس که عالی بود. بازیگرِ دماغ عملیِ رو اعصاب حتی بین سیاهی لشگر ندیدم.. و نکات پزشکی و مجروحا که برام مهم بود درست باشه که درست بود.. حتی رنگ خون ها و دست و پاهای قطع شده و تاولهای شیمیایی ها طبیعی بود. و بسیار نکات ریز و جزئیاتی که در عکسهای جنگی دیدم و در فیلم رعایت شده بود.. 

خب فقط خدا میدونه من دوکوهه رو چقدر دوست دارم و چقدر خاطره خوب ازش دارم. یعنی اینقدر که اگر شهید شدم ، به اوس کریم گفتم ما رو ببره کربلا، حرم امام حسین. میدونم کلاسِ سید الشهدا و مقیم کربلاش شدن به سطح ما نمیخوره و ممکنه اوس کریم با این درخواست شاهانه ما موافقت نکنه، پلن دومم دوکوهه است! یعنی اگر قرار باشه من دوکوهه باشم به جای بهشت، قبوله. انقدر که دوست دارم اونجا رو و برام زنده است.. اون لحظات آماده شدن بچه های گردان عمار رو خیلی دوست داشتم. (منم تو اون ساختمون گردان عمار خوابیدم، سوز به دل همه). این یک دفعه کنده شدن از زندگی شون رو خیلی دوست داشتم. اون از پله ها بالا رفتن فرمانده گروهانشون (عمو خلیل با بازی بینظیر حمیدرضا آزرنگ) رو خیلی دوست داشتم. من از اون راه پله ها خیلی بالا پایین رفتم و شلنگ تخته انداختم!:)


راستی فرمانده گردان عمار " مهدی خندان" هست که رشادت و شجاعتش زبانزد همه است و یه چشمه ازش رو در کتاب "کوچه نقاش ها" تعریف میکنن.. اون جایی که مهدی روی کانیمانگا شهید میشه جزو زیباترین و تاثیر گذارترین صفحاتی هست که توی عمرم خوندم و از کسی که در روز عاشورای 1340 به دنیا میاد و در روز اربعین سال 1362 در عملیات والفجر4 با گلوله مستقیم کاتیوشا شهید و سالها مفقود الجسد میشه چه انتظاری دارید؟! کسی که انقدر شجاع بوده که دهان مار رو میدوخته! انقدر شر و پر جنب و جوش بوده که همه عاشق خنده ها و مرام و مسلکش بودن.. و وقتی میگفته داوطلب میخوام بخوابه رو مین، شیر بچه های گردان عمار مثل خودش بلند میشدن و راه رو با تن خودشون باز میکردن.. 

گردان عمار، مهدی خندان رو به خودش دیده و اگر اون رو میشناختیم تیپ و شخصیت حسن (با بازی امیر جدیدی) برامون ملموس میشد. یعنی برای دیدن و شناختن تیپ بچه های مثل حسن باید کتاب "کوچه نقاش ها" رو بخونید. با فاصله یکی از بهترین کتابهای جنگی هست که در تاریخ شفاهی ضبط و به قلم تحریر دراومده.. این کتاب مست کننده است.. یه بار برای آبگینه نوشتم چرا این کتاب رو اینقدر دوست دارم. راوی کتاب "سید ابوالفضل کاظمی" یه جوون پهلوون و لوتی کفتر بازه که میره جبهه و به خاطر شجاعت و شهامت و مدیریتش فرمانده هم میشه.. اونقدر لحن روایت و جمله ها فوق العاده است که من باورم نمیشد یه خانم( راحله صبوری) چطور میتونه اینقدر تکیه کلام های لاتی و اِندِ کفتر بازی رو بلد باشه و اینقدر روون و خوب این خاطرات رو بنویسه! 
حالا یه کتاب دیگه هم نوشته خانم صبوری خاطرات یه خلبان هست، "کتاب مهمان صخره ها" اونجا اطلاعات پرواز و کلمات دقیق و تخصصی از خلبانی میده.. یعنی اون جنبه تحقیقات و ذوق ادبی و این قدرت قلم نویسنده است که میتونه زیباترین کتاب ها رو بنویسه و قهرمانش یه جوون کفتر باز لوتی مسلک  که گیوه پاش میکنه باشه یا یه خلبانِ باکلاسِ اتو کشیده ی ادکلن زده.. این فوق العاده نیست؟ 
اگر کتاب کوچه نقاش ها رو بخونید یه صفحات بی نظیری داره که من هر بار میخونم نمیتونم جلوی اشکم رو بگیرم.. مثلا شهادت مهدی خندان رو چقدر زیبا نوشته، یا اون پسر عشق کبوتره که رو جاده شهید میشه.. من اون قلم رو دوست دارم.. قلمی که از شدت زنده بودن و زنده گی من رو ببره وسط کتاب و حس کنم این خودمم که پشت سیم خاردار با بچه های مهدی خندان رو یال صخره گیر افتادم، اوووو این منم که دارم تیر میخورم.. یا این منم که تو ساختمونای دوکوهه پشت بند مهدی خندان، بی خیال پچ پچ بچه ها و اخم و تخم متشرعا، با بی خیالی میگم: بعد نماز صبح خواب میچسبه، تعقیبات و تسبیحات زیر پتو! خدام نمیخواد ما اذیت شیم! :) من دلم میخواد با یه کتاب بتونم زندگی کنم. لا بلای صفحاتش بدوم و نفس بکشم.


این هم حسنِ واقعیِ گردان عمار که در همون روز 22 تیر 1367 شهید شده.. و اینم جمعی بچه های گردان عمار دم ساختمونشون در دوکوهه..اون ساختمونی که پشت ساختمون گردانه و دقیقا تو تصویر پشت حسن هست دستشویی و حمومه. من چقدر این راه رو رفتم و سر به سر بچه های بدبختی که رفته بودن حموم و دستشویی گذاشتم! مع الاسف اونجا هم WANTED هستم.. :)

به نظرم جواد عزتی داره تبدیل به یه بازیگر بینظیر و بی بدیل میشه.. لامصب هر نقشی بهش میدن معرکه بازی میکنه.. چطور ممکنه در لاتاری، ماجرای نیمروز و حالا تنگه ابوقریب بهترین باشه.. اینقدر تفاوت در نقش هاش و در همه هم عالی.. شهادتش خیلی معرکه و عالی بود.. 

ما هزاران حادثه خارق العاده و بی نظیر از این دفاع مردمی 8 ساله داریم که اگر این گنجینه متعلق به اروپایی ها و آمریکاییها بود تا حالا هزاران فیلم ازش ساخته بودن و به کمک هالیوودشون به خورد ملت ها و دنیا داده بودن.. بعد ما با اینهمه داستان واقعی و رشات های حیرت انگیز و غرور آفرین از فقر فیلمنامه خوب مینالیم! و مجبوریم سینمای ژانر نکبت و فلاکت و بدبختی سینماگرامون رو تحمل کنیم! 
آقای بهرام توکلی و سعید ملکان و بازیگران و عوامل با استعداد و خوش ذوق و سلیقه ی فیلم زیبای "تنگه ابوقریب" خسته نباشید. 
خب حالا که دستتون گرم شده دو تا سوژه فوق العاده دیگه بهتون معرفی میکنم. 
1. کتاب "5 روز پدافند" روایت مقاومت جانانه دسته اول گروهان سوم گردان حمزه لشگر 27 هست روی جاده فاو- ام القصر در اسفند 1364. 
این کتاب یکی از فوق العاده ترین و بهترین کتابهایی هست که خوندم و و قلم علی رضا اشتری رو هم دوست داشتم. کتاب از مجموعه روایت نزدیک و چاپ انتشارات روایت فتح هست. یه جای کتاب که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه اونجاست که طی این 5 روز مهمات و همه توش و توانِ این بچه ها تموم میشه.. هیچی نداشتن! فرماندشون میگه برید از عراقی ها غنیمت بگیرید و به سمت خودشون شلیک کنید.. در نبرد تن با تانک! حتی تانک عراقی رو به غنیمت میگیرن و باهاش مقاومت رو ادامه میدن.. 
2. در عملیات فتح المبین شب عملیات غذای بچه ها توسط منافقین مسموم میشه و بچه های یکی از گردانای لشگر 27 در حالیکه همه مسموم شده بودن جلوی پاتک عراقی ها رو میگیرن. اونقدر مقاومت میکنن که صدام گارد مخصوص خودش رو وارد اون منطقه میکنه! فکر کن یه مشت بچه نوجوون و جوون تو رنج سنی 16 تا 22 سال با لباسای خاکی و صورتهای غبار آلود در حالیکه از پاچه شلوارهاشون اسهال میچکیده در مقابل تکاورهای گارد ویژه حزب بعث می ایستن! عجیب ترین لحظه جنگ اونجایی رقم میخوره که این پسر بچه های تشنه و گرسنه، با دست خالی، موهای ژولیده و لباس های نامرتب و شلوارهای آلوده دنبال تکاورهای عراقی میدویدن.. اون فرار تکاورها و شکست گارد ویژه برای صدام اونقدر تلخ بوده که فرمانده شون رو اعدام میکنه!  
وقتی آقای بهزاد این رو در برنامه آقای طالب زاده تعریف میکرد باید حیرت رو در چشمهای آقای طالب زاده میدیدید! چرا ما این تصاویر و حقایق رو هیچ وقت نخوندیم و در سینمامون ندیدیم؟! 
کاش تنگه ابوقریب آخرین فیلم از این ژانر نباشه.. کاش سه گانه بشه.. کاش 5 روز پدافند گردان حمزه و مقاومت بچه ها در عملیات فتح المبین رو هم روی پرده سینما ببینیم.. 

فقط کتونی هاش.. حالا شاید بعدها نوشتم چرا اینقدر این تیپ سازی واقعی بود و به دلم نشست.. بعضی عوامل سازنده فیلم جنگ رو از نزدیک دیده بودند و تحقیقاتشون هم خیلی خوب بوده. ای ول!
خب حالا که از بازخوردهاتون میبینم که میخواهید برید فیلم رو ببینید بذار با دست پر بفرستمتون سینما. 
بچه ها تو فیلم اولاش یه جایی فرمانده گردان عمار، یزدی (با بازی مهدی پاکدل) که هنوز هم زنده است کنار غلامرضا صالحی هست و دارن نیروها رو جمع میکنن بفرستن خط. تو فیلم فقط یه جا عزیز میگه این غلامرضا صالحی جانشین فرمانده لشگره و خیلی شجاعه و حتما اوضاع خیلی وخیمه که خودش شخصا داره میاد جلو. و یه جای دیگه ما او رو روی موتورش توی تنگه میبینیم. خود این غلامرضا صالحی پتانسیل سریال شدن داره. میخوام بهتون بگم کیه که موقع دیدن فیلم از اینکه میشناسیدش تو دلتون کیف کنید! :)

غلامرضا صالحی جانشین فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله هست. متولد 1337 نجف آباد. یه مدت طلبگی هم خونده بعد نمیدونم تو کلاسای دانشجوها با شهید حسن آیت چکار میکرده که اونجا هم هست.. بعد پاسدار میشه و.. ماشاللا این اصفهانیا به همه جا متاستاز میدن. تو جبهه خودشون دو تا لشگر دشتن بعد این جانشین لشگر بچه های تهرانم هست. 

یه شوخی بود نمیدونم تو کدوم کتاب خوندم. میگفتن رسم اینطوری بود که فرمانده لشگر شهید میشد، جانشینش فرمانده میشد. یعنی این روتین بود تا اینکه محمد کوثری فرمانده شد، رسم برگشت. تا آخر جنگ محمد کوثری فرمانده لشگر زنده بود ولی همه جانشیناش شهید میشدن. مثلا اولای جنگ متوسلیان مفقود الاثر شد، همت فرمانده شد. همت شهید شد، دستواره فرمانده شد. اون شهید شد، عباس کریمی فرمانده شد. اون شهید شد بعدی... و تا محمد کوثری. غلامرضا صالحی جانشینِ کوثری بود که دقیقا تو همون روز 22 تیر 67 و در تنگه ابوقریب با گلوله توپ عراقی ها شهید میشه و مراسم سومش همزمان میشه با پذیرش قطعنامه 598. بیشترش رو اینجا بخونید.

این عکس هم واقعیه. جانشین فرمانده لشگره (نفر اول سمت چپ شهید غلامرضا صالحی) داره نون خشک رو میزنه تو ماست میخوره!! ما اینطوری در جنگ پیروز شدیم و از خاک و آبرو و ناموس و عزتمون دفاع کردیم. خبری از تبعیض و حقوق نجومی و سهم خواهی نبود. فرمانده میره ته کامیون میشینه کنار نیروهاش. فرمانده لبش از لب تموم بچه هاش خشک تره، از همه شون تشنه تره.. غذا نمیخوره تا نیروهاش غذا نمیخورن.. جلو تر از همه تو میدون میدوه و میجنگه.. هر وقت مسئول و مدیر و وزیر و وکیل مملکت شبیه همون فرمانده های دهه شصت شدن، شبیه یزدی و شهید غلامرضا صالحی شدن، ما از این بحران اقتصادی و تحریم با عزت خارج میشیم و میتونیم مقاومت کنیم. وگرنه وضعمون همینه که هست.. هزاران فیلم باید ساخته بشه، هزاران کتاب به قول حضرت آقا نوشته بشه تا ما قهرمانهای واقعیمون رو بشناسیم. ارزش های واقعی، انسانیت رو بشناسیم. باید ذائقه هامون در سطح ملی تغییر بکنه تا تصمیمهای درستی بگیریم و هر دست و رو نشسته ی پاچه ورمالی رو انتخاب نکنیم بفرستیم مجلس یا دولت بشه بلای جونمون. خفتمون بده. خارمون بکنه. ازمون طلبکار هم باشه! ما باید برگردیم به روزهای اوجمون در دهه شصت. 

آخرش این بی ذوق ها بلند شدن نذاشتن من آهنگ و تیتراژ رو تا آخر ببینم و بشنوم! ملت بی ذوقن! ولی من تقریبا تا تهش نشستم تا بلیط نیم بهام هدر نره! :) بعدم بدون آسانسور تا طبقه 4 رفتیم نماز خوندیم. 
پ ن 1: یه بار دیگه باید فیلم رو ببینم ولی نقدا اون انفجارهایی که میخورد پشت خاکریز و خاک ها رو مثل شعاع نور میریخت توی صحنه خیلی زیبا و شاعرانه بود. پایان فیلم فوق العاده بود. دست مجید روی مجروحش و سرش روی خاک.. حسن با دستها و پاهای بسته روی خاکریز.. اون رد خونی که از سینه فرمانده ریخت روی خاک.. اون تکیه اش به شنی تانک.. اون لبهای ترک خورده.. اون بال بال زدن فرمانده برای حفظ جون بچه های گردانش.. دویدن های حسن تو میدون تانک ها.. شوخی ها و اذیت هاش.. اون خاطره گفتنشون تو کانال.. اون ترکش ریزی که خورد زیر پلکِ چشمِ چپِ عمو خلیل و رد خونش با اشک چشمش قاطی شد.. اون قطره اشکی که از چشمِ راستِ دکتر مجید راهش رو از وسطِ غبار و باروت گونه اش باز کرد و چکید.. اون لبخند مجید وقتی داشت لباسش رو عوض میکرد و در جواب حسن گفت برو برو بزن..  همه رو دوست داشتم. و بله قویا توصیه میکنم برید فیلم رو ببینید تا از دستتون نرفته.. 

پ ن2: و یک موسیقی خوب بشنویم: بیت عنوان از این شعر بینظیر محمد مهدی سیار که سالار عقیلی اون رو خیلی زیبا خونده..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰
22 مهر سالروز شهادت باباست. داشتم توی عکسها میگشتم یکی غیر تکراری رو انتخاب کنم، دیدم همه اش قشنگه.. همه جوره زیباست.. حالا شاید از چشم من اینطوری باشه.. اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی.. تو مو میبینی و من پیچش مو.. تو ابرو، من اشارت های ابرو.. 

 این عکس بابا با شهید ابوالفضل محشره، من شهید ابوالفضل (نفرجلو) رو خیلی دوست دارم، از رفیق فابریکای باباست که مفقود الاثره.. اون وقتا هم داش مشتیا میرفتن جبهه، خشکه مقدسا استخاره میکردن، بد میومد میموندن پشت جبهه! درختی که داش مشتیا کاشتن و با خونشون آبیاری کردن، حالا همون قاعدین نشستن تو سایه اش! سر سهم بر داشتن از سفره انقلابی که براش حتی یک سیلی نخوردن، به صورت هم چنگ میندازن، درخت رو زخمی میکنن.. چقدر حقیرن بعضیا.. چقدر کوچیکن بعضی از آدما.. قد بعضی از آدما اندازه دنیاشونه، اندازه ی توشه آخرتشونه، اندازه دغدغه هاشونه.. 

این دشت شقایق رو من هم دیدم. یه بار که با بابا اومدم این دشت رو نشونم داد.. یکی از منظره های بی نظیری که دیدم اینجاست.. البته یادمه یه ملخ افتاده بود دنبالم و من میترسیدم، بعد بابا منو گرفته بود بالا و میخندید و مثلا تند میرفتیم که ملخ روم نیوفته.. حالا یادمه وسط اون هاگیر واگیر حواسم بود پاهام رو بالا بگیرم شقایق ها پرپر نشن.. 

من اغلب بابا رو اینطوری یادمه، قد دومتری و بلند تر از همه ی مردا، شونه های پهن، آستینایی که براش یه کم کوتاه بود، چون بازوها و ساعدش بلند و کشیده بود، لب خندون و اون ترک وسط لب پایینش که یا از سوز سرما بود یا از خشکی گرما..
بیت عنوان نمیدونم از کیه، ولی یادمه من همیشه سرم رو روی شونه بابا میذاشتم و حتما باید توی بغلش میخوابیدم. یعنی لپم رو باید میگذاشتم روی سطح مدیال بازوش تا خوابم ببره.. به بابا میگفتم بغلت مثل بهشته.. بعدا عمو معروف از شنیدن این جمله گریه میکرد.. سال 93 خواب دیدم بابا اومده دنبالم و منو سوار ماشینی که خودش هست کرده.. پلیس جلومون رو گرفت و گفت این چه وضعه سوار شدنه؟ماشین در حال حرکت.. جا نداره..  بابا جلو نشسته بود خندید گفت جای ایشون خیلی وقته اینجا خالیه.. بعد دقیقا سطح مدیال بازو و بغلش رو نشون داد و بغلم کرد و نشستیم رو یه صندلی .. گفت جاش اینجاست، پیش خودم... 
این خوابم که تعبیر نشد.. از تعبیر اون یکی خوابم هم بی خبرم.. 

پ ن1: تو خواب این آهنگ (ای کاروان، ای ساربان، لیلای من کجا میبری..) رو شنیدم و چون میدونستم خوابم و متن آهنگ وقتی بیدار شم یادم نمیمونه یه کلمه اش رو حفظ کردم و وقتی بیدار شدم سرچ کردم و آهنگش رو پیدا کردم! دفعه دومه که یه آهنگ رو اینطوری خواب میبینم و پیدا میکنم و واقعا هم زیباست! 
پ ن2: میخوام مثل سالهای قبل(+)  (+) (+) (+) به بابا ختم قرآن هدیه بدم. هرکی پایه است بسم الله.
جزء1: خانم موسوی- راضیه خانم                          
جزء2: f-young- راضیه خانم
جزء3: زهرا- راضیه خانم
جزء4: محدثه- زهرا جان
جزء5: حمیده- خ اصغری
جزء6: من.. - دکتر یونس
جزء7: خانم احمدی- آقای رئوف
جزء8: پریسا - آقای رئوف
جزء9: معصومه خانم- مهربانو
جزء10: آسیه خانم- خ حسینی
جزء11: معصومه ج- مامان معصومه
جزء12: فائزه- فاطمه سادات
جزء13: آقا محسن- دنیا 
جزء14: مامانِ محمد- دنیا
جزء15: خدیجه خانم- دنیا
جزء16: مامانِ کوثر- دنیا
جزء17: عادله- دنیا
جزء18: رهرو - لوسی می
جزء19: مهتاب- مطهره خانوم
جزء20: نسرین- مطهره خانوم
جزء21: نسرین- مطهره خانوم
جزء22: فاطمه زهرا - دکتر هوپ
جزء23: بهار - کیانی
جزء24: خانواده من..- کیانی
جزء25: خانواده من..- کیانی
جزء26: خانواده من..- خانواده من..
جزء27: دکتر یونس - من..
جزء28: کیانی - دوستِ من..
جزء29: پلک شیشه ای- ماه
جزء30: بلوئیش- معصومه کوچولو
  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰


1. من فرزند یک تروریستم #حسین_قدیانی

🔸پدرم! اگر روزی آمد که در همین مجلس شورای اسلامی، شهدای «الی بیت‌المقدس» را هم تروریست خواندند، هیچ تعجب نکن! ما هم قول می‌دهیم تعجب نکنیم! آری! ما باید عادت بکنیم به یک جمهوری اسلامی باب دل آمریکا که به‌رغم افه‌های گاه‌گاهش، نظامی کاملا مطیع استکبار جهانی است!

🔹اینکه ما هسته‌ای داشته باشیم یا نه، اینکه ما در منطقه حضور داشته باشیم یا نه و حتی اینکه ما شهید داشته باشیم یا نه، جملگی بسته به نظر سران کاخ سفید است! شگفتا حضرت ابوی! برای همین چیزها، شاه را از کشور بیرون کردید! دلم می‌خواهد با کلمات، بازی کنم؛ «اراده‌های انقلاب اسلامی» و‌ «اداره‌های جمهوری اسلامی»! «روزگار جنگ» و «جنگ روزگار»! و حالا نوبت بوسه بر دستان علی لاریجانی است!

🔸نظامی که خودش به حال خودش و شهدای خودش دل نسوزاند، قطعا لایق همین رئیس مجلس است! یعنی من عاشقتم نظام مقدس جمهوری اسلامی! باز هم از ما ایستادگی بخواه! شورای نگهبانت صلاحیت فتنه‌گران را تأیید کند لیکن تو باز هم از ما بخواه که فتنه را خط قرمز بدانیم! نظرت چیست کمی با هم درددل کنیم؟! خدایی اگر بعضی از همین چیزها در رژیم پهلوی تصویب می‌شد، خشتک شاه را پرچم نمی‌کرد خمینی؟! 

🔹که هَمه چیز ما را بردند! استقلال ما را بردند! خخخخخ! توی بسیجی چقدر اسگلی که رفتی جلوی اهرام ثلاثه‌ی بهارستان و شعار دادی؛ «عزا، عزاست امروز»! ول کن بابا! کاسه‌ی داغ‌تر از آش نشو برای نظام! پس‌فردا همین شعار تو می‌شود عامل عدم لغو تحریم! جوانی تو خب! برو دختربازی کن! برو دوست‌پسر داشته باش! برو بشو مثل #نوادگان_روح‌الله! برو حالت را بکن! آن‌وقت همین نظام، چنان منتت را می‌کشد که! دعوتت می‌کند به شرکت در انتخابات! نه مثل حالا که هم مرغ عزایی، هم اکبرجوجه‌ی عروسی! شعبه‌ی گلوگاه! 

🔸بله خب! تا مجلس شورای اسلامی، تصویب نکرده، خودم اعتراف کنم که تیر دشمن خورد به گلوی تروریست‌پرور پدرم! و قریب ۴۰ سال است من فرزند یک تروریستم! تا همین جا هم جمهوری اسلامی به ما لطف کرده که گفته؛ «فرزند شهید»! عاقبت اسم عملیات‌شان، خیلی مشکوک بود؛ «الی بیت‌المقدس»! راست کار تروریسم!

🔹کاش شورای نگهبان، همان شورای نگهبان ۹۲ و ۹۶ باشد و موافقت کند با شاه‌کار مجلس! کاش جنتی و اصحابش این همه بازی نکنند با ما! به خدا ما گناه داریم! آقای علی لاریجانی! آقای حسن روحانی! آقای اسحاق #جهانگیری! خوش به حال بچه‌های شما! آقای ناطق نوری! آقای آخوندی! خوش به حال زنان شما! مادر من خیلی وقت است پیر شده! سهمیه‌ی زخم، سوی چشمانش را گرفته؛ نمی‌تواند ویلاهای‌تان را خوب ببیند...

2. غمنامه FATF | دکتر مجید شاکری

تعهداتی که ایران در برنامه اجرایی FATF داده است به مراتب، بارها و بارها سنگین‌تر از تعهدات ایران در #برجام است. با این وجود سطح تعهد دهنده آن نزد FATF #وزیر_اقتصاد وقت است! باز با وجود آن که رهبری صراحتا حتی مصوبه مشروط شورای عالی امنیت ملی برای پذیرش برنامه اجرایی fatf را رد کردند، آقایان #سیف و #طیب‌نیا و #جهانگیری به انحای مختلف اصول آن را اجرایی کردند تا به نقطه امروز رسیدیم. 

🔹اکنون به برکت وجود FIU (واحد اطلاعات مالی) اطلاعات کلیه تراکنش‌های ایران کاملا در اختیار طرف غربی است. کافی است #اسرائیل اراده کند از تراکنش ریالی رخ داده در فلان بانک ایرانی و طرفین و ذینفعان آن خبر بگیرد، آنگاه به راحتی به نمایندگی یک کشور دیگر مثلا ترکیه این اطلاعات را با کمال میل تقدیم خواهیم کرد.

🔸 این شاید نخستین بار باشد که مجموعه ای از قوانین بسیار مهم ایران به صلاحدید یک طرف خارجی از بن تغییر می‌کند و نمایندگان محترم آن قدر خواب یا وکیل الدوله تشریف دارند که عملا بدون فهم یک به یک اصلاحات پیشنهادی دولت که دقیقا قالب برنامه FATF است را یک به یک تایید کرده و خواهند کرد.

🔹کسانی هنوز آن قدر خوابند که فکر می کنند نتیجه اجرای کامل FATF حداکثر ان است که مثلا به #حماس و #حزب_الله نمی شود کمک کرد و خبر ندارند وقتی کل تراکنش های اقتصادی ارزی (از طریق افزونه SANCTION SCREEN روی سوئیفت بانک های ایرانی) و ریالی (از طریق گزارشات عملا اجباری FIU) برای طرف خارجی آشکار و واضح است تا چه حد #تحریم کردن ایران آن هم تحریم موثر و سوزاننده برای آنها راحت خواهد شد.

🔸کسانی هنوز انقدر خوابند که فکر می‌کنند این برنامه اجرایی برای همه کشورها یکسان است! و حتی یکبار برنامه اجرایی ایران را با #عربستان یا حتی سوریه مقایسه نکرده اند که ببینند چه تعهدات یگانه ای را تقدیم کرده ایم.

🔹با این طرز مملکت گرداندنِ باری به هر جهت و بی در و پیکر همین که ایران باقی مانده بخت بسیار با ما یار است.

3. «نقش ما در تصویب FATF»/ مسعود یا رضوی #بچه_سرراهی_نظام

تصویب «FATF روحانی و اصلاح‌طلبان» هم طلیعه دیگری از برگ و بار دولت روحانی است که باید مایی که اکثریتمان به او رأی داده‌ایم؛ تبعاتش را درست مثل آش کشک خاله! بپذیریم.

توضیح و تفصیلی هم نیاز ندارد! عقل باصره‌ای اگر باشد خوب یادش هست که داشتیم زندگی‌مان را می‌کردیم و خوب هم زندگی می‌کردیم اما به یکباره با امضای چیزی به نام #برجام، فکر کردیم در یک اقتصاد خرابه زیست می‌کنیم، اسم تحریم‌های بزرگ را شنیدیم، دلار به 20 هزار تومان رسید، #گرانی از آسمان نازل شد و غیره. و حالا هم نوبت هدیه جدید دولت و اصلاح‌طلبان یعنی FATF است.

درباره FATF بیان همین نکته کافیست که این معاهده در واقع همان «برجام 2» است که از این لحظه به بعد میهمان خانه تک به تک ایرانی‌ها می‌شود.

ولی از کارخانه تولید #احمدی_نژاد که تعجبی نیست...

✅ که از برخی خواص دلسوز کشور تعجب است که چرا این اصلح‌بازی‌ها را دیدند و تأثیر انتخابات را بر 4 و 8 سال از زندگی مردم و حیات کشور هم می‌دانستند اما از «جهاد سیاسی» امتناع کردند.

بله! حالا که #رهبری مجبور است، بگوید من تا جان و توان در بدن دارم نخواهم گذاشت اتفاق #تسلیم در کشور بیافتد؛ نه فقط شما که همه آنهایی که در #جهاد_سیاسی کم گذاشتند هم اگر سر به گریبان ببرند، فائده‌ای ندارد.

که با یک برداشت نادرست از سخن امام راحل؛ لام تا کام چیزی نگفتید و به تماشای لگدمال کردن مدیریت جهادی در کشور نشستید تا اینکه آقایان فعلی در کشور رأی آوردند.

جالب است که حتی حمله همزمان هر 5 کاندیدای دیگر به نماد وقت مدیریت جهادی هم شما را به واکنش وا نداشت که چرا این اتفاق می‌افتد؟!

شمایی که در شب انتخابات مجلس دهم از #لاریجانی حمایت کردید و می‌دانستید آن کسی که فعلا نماد مدیریت جهادی شده، در پیشرفت موشکی کشور هم سهم داشته است؛ اما تمام این حرف‌ها را در شب انتخابات 92 و 96 حرام دانستید و نگفتید. تا اینکه مرغ از قفس پرید...

🔺بله! آنقدر به این سؤال مهم که آن روزها زیاد پرسیدم پاسخ ندادید تا به امروز رسیدیم که فرمانده #سپاه می‌گوید «مدیریت جهادی گمشده کشور است» اما مدیر جهادی این کشور دارد توی خانه‌اش برف پارو می‌کند و شما هم مجبورید امثال #آخوندی و #زنگنه و غیره را در کنار تصویب FATF تحمل کنید.

4."ابلهانه‌تر از FATF" / مسعود یارضوی

اعضای ستاد مشترک دولت و #اصلاح_طلبان در روزهای امضای FATF از این می‌گویند که اگرچه این معاهده نه مسئله برجام را حل می‌کند نه مسئله تحریم‌ها را! اما می‌تواند #بهانه را از آمریکا بگیرد.

 جدای اینکه تکّه اول حرفشان در وادی سیاست بیشتر نوعی قدّاره‌کشی و گردن‌کلفتی است اما خواستم، بگویم تکّه دوم حرفشان از نفس پیوستن به FATF حتی تلخ‌تر است...

✅ چه اینکه اولا آقایان پس از شکست برجام هم از این حرفهای صد من یک غاز زدند و مثلا گفتند که برجام -اگرچه مسئله تحریم‌ها را حل نکرد اما- توانست آمریکا را منزوی کند!

این در حالیست که به قول حضرت آقا(حفظه) مذاکره کردند برای تحریم‌ها یا برای منزوی شدن آمریکا؟ ضمن اینکه همین حرفشان هم دروغ است و منزوی دنیای امروز حسن #روحانی است که حتی #روسیه هم به او تکلیف می‌کند باید در FATF عضو شود نه آمریکا که مشغول تلکه کردن عالم و آدم است و همه هم از او می‌ترسند.

✅ ثانیا بهانه، اسمش روی خودش هست... بهانه!

و این یعنی شما با کسی طرف هستید که برای مقاصدش به بهانه احتیاج دارد نه به پروتکل عقلانی. و بهانه هم که مثل ریگ بیابان، در سیاست به وفور یافت می‌شود.

🔺فلذا اکنون آقایان باید توضیح بدهند که FATF را با پشتوانه همین خزعبلات پذیرفتند و بر آن اصرار کردند یا اینکه مثل برجام پای چیزهای دیگری در میان است؟!

کاش لااقل پای دومی در میان نباشد...

5. من به لبخند گرگ بدبینم! به قلم: حسین شریعتمداری

چرا دشمنان ایران اسلامی اینهمه اصرار دارند که رسما و با تصویب لوایح ۴‌گانه تعهدات خود به FATF را قانونی کنیم؟! پاسخ این سؤال را می‌توان در برخورد ترامپ با برجام جستجو کرد.
۱- روی سخن در این یادداشت با شورای محترم نگهبان است و سخن درباره وظیفه خطیری است که در مواجهه با کنوانسیون به اصطلاح «مبارزه با تامین مالی تروریسم- CFT- بر عهده دارد. انتظاری که در حوزه ماموریت و شرح وظایف این شورا قابل تعریف است و آن پیشگیری از خطری است که تصویب نهایی این کنوانسیون می‌تواند به ملت و نظام تحمیل کند.
درباره FATF و مخصوصا کنوانسیون CFT که یکی از پیوست‌های چهارگانه آن است بحث و بررسی‌های فراوانی صورت گرفته و کیهان نیز طی نزدیک به دو سال گذشته، بارها در گزارش‌ها و یادداشت‌های خود به آن پرداخته و به گونه‌ای مستند از فاجعه‌ای که تصویب این سند در پی دارد خبر داده است که نیازی به تکرار آن نیست، ولی دولت محترم در مقابل مستندات ارائه شده پاسخ قابل قبولی ارائه نکرده است. با این حال در یادداشت پیش‌روی ابتدا به دو نمونه از استدلال‌های دولت و سایر موافقان این سند که اصلی‌ترین سخن آنان است ‌اشاره می‌کنیم و در ادامه به انتظاری که از شورای محترم نگهبان در‌میان است می‌پردازیم.
۲- روز چهارشنبه ۱۸مهرماه، آخرین بخش از لوایح چهارگانه FATF که عنوان «مبارزه با تامین مالی تروریسم- CFT» را داشت با رای لرزان ۱۴۳ موافق در مقابل ۱۲۰ رای مخالف و ۵ رای ممتنع به تصویب مجلس شورای اسلامی رسید. اصلی‌ترین دلیلی که موافقان این لایحه برای ضرورت تصویب آن ارائه می‌کردند، همان بود که آقای ظریف در جلسه علنی آن روز مجلس بر زبان آورد؛ «نه بنده و نه آقای رئیس‌جمهور نمی‌توانیم تضمین دهیم که با پیوستن به لایحه حمایت مالی از تروریسم مشکلاتمان حل خواهد شد، اما می‌توانیم تضمین بدهیم که با نپیوستن به این لایحه، آمریکا بهانه مهمی را برای افزایش مشکلات ما پیدا خواهد کرد»! همین؟! جناب دکتر ظریف تنها خاصیت این کنوانسیون را در گرفتن بهانه از دست آمریکا می‌دانند! یعنی تاکید می‌کنند که این لایحه غیر از آنکه -به زعم ایشان- قرار است بهانه را از دست آمریکا بگیرد، هیچ خاصیت دیگری ندارد! به بیان دیگر، از نگاه وزیر محترم امور خارجه کشورمان، ملاک و معیار قانونگذاری در ایران اسلامی باید تامین خواسته‌های آمریکا باشد! با این توضیح که هرگاه آمریکا با موضوع یا پدیده‌ای در ایران اسلامی مخالفت کرد و علیه آن بهانه‌ای ساز کرد، باید مجلس و دولت به صف شوند و قانونی وضع کنند که تامین‌کننده خواسته آمریکا باشد تا بهانه‌ای که تراشیده است را از دستش خارج کند! آیا استدلال جناب ظریف در بیان ضرورت تصویب کنوانسیون مبارزه با تامین مالی تروریسم-CFT-  می‌تواند معنا و مفهومی غیر‌از این داشته باشد؟! باید از ایشان پرسید، مگر طی چهل سال گذشته، بهانه تراشی‌های آمریکا علیه ایران اسلامی نقطه پایانی داشته است؟! و مگر هم‌اکنون ده‌ها بهانه دیگر در آستین ندارد؟! آیا برای تامین نظر آمریکا و گرفتن بهانه‌هایی که تراشیده است و همه روزه نیز بر تعداد آن افزوده می‌شود، باید به خواسته‌هایش تن بدهیم؟! و در یک کلمه، دست بسته تسلیم آمریکا بشویم؟! با عرض پوزش و با اطمینان از اینکه آقای ظریف به تبعات و پی‌آمد‌های نظر خود توجه نداشته‌اند باید پرسید اینگونه قانونگذاری با دیکته کردن نظرات آمریکا به نظام سیاسی ایران که در دوره طاغوت مطرح بود چه تفاوتی دارد؟! آن روزها سفارتخانه‌های آمریکا و انگلیس خواسته خود را به دولت دیکته می‌کردند و دولت برای تامین نظر آنان- بخوانید گرفتن بهانه از دست آنها- خود را موظف! به پذیرش آنچه دیکته شده بود می‌دانست! و امروز از آن سوی آب‌ها نظر خود را به عنوان مسئله و قانونی که برایشان قابل قبول نیست (همان بهانه) اعلام می‌کنند و ما خود را موظف به پذیرش آن می‌دانیم!
این تصور که آمریکا برای بهانه‌جویی علیه ایران اسلامی نیاز به فراهم آوردن مقدمات و زمینه دارد نیز خیالی خام است. مگر ترامپ برای خروج از برجام که اگر ما هم از آن خارج شویم به موفقیت بزرگی دست یافته‌ایم- نیازی به مقدمه‌چینی و زمینه‌سازی داشت؟!
 
آیا شورای محترم نگهبان که وظیفه پاسداری و صیانت از مصوبات مجلس شورای اسلامی و ضرورت عدم مغایرت آن با شرع مقدس و قانون اساسی را بر عهده دارد، این استدلال دولت برای تصویب کنوانسیون موسوم به مبارزه با تامین مالی تروریسم- CFT- را می‌پذیرد و آن را با شرع مقدس و قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مغایر نمی‌داند؟!
۳- دومین استدلال موافقان که به آن لباس منطق کلاسیک پوشانده‌اند اینکه می‌گویند در تصویب الحاق ایران به این کنوانسیون بین دو گزینه «احتمال» و «قطعیت» قرار گرفته‌ایم! و توضیح می‌دهند که سوء‌استفاده دشمنان از تصویب این لایحه فقط یک احتمال است! ولی آشفتگی اقتصادی در صورت عدم تصویب آن قطعی است! از این روی راه‌حل عاقلانه و منطقی آن است که بین ضرر احتمالی و زیان قطعی، ضرر احتمالی (یعنی تصویب لایحه) را به زیان قطعی (یعنی عدم تصویب آن) ترجیح بدهیم!
این استدلال در حالی است که؛
 الف- سوء‌استفاده دشمن در حد احتمال نیست، بلکه قطعی است. گویا آقایان هنوز باور نکرده‌اند با دشمنان قسم‌خورده‌ای طرف هستند که بارها نشان داده‌اند کمترین فرصتی را برای مقابله با ایران اسلامی و مردم آن از دست نمی‌دهند. بنابراین عقل سلیم حکم می‌کند که کمترین فرصتی را در اختیار آنان قرار ندهیم. با FATF تمامی اطلاعات اقتصادی و تراکنش‌های مالی کشورمان در اختیار حریف قرار می‌گیرد و بدیهی است که این اطلاعات در جنگ اقتصادی یکی از اصلی‌ترین و استراتژیک‌ترین نیازهای دشمن را تامین می‌کند. این نگاه شبیه آن است که بگوییم اگر در جنگ نظامی اطلاعات نظامی خود را به دشمن بدهیم، احتمال دارد که از آن علیه خودمان استفاده کند!
 
ب- نزدیک به دو سال است که دولت با زیر پا گذاشتن اصل ۷۷ قانون اساسی و بدون اطلاع مجلس، کشورمان را در مقابل FATF متعهد کرده است! و بیش از 37 بند از ۴۱ بندِ تعهداتی FATF را اجرا می‌کند! و تنها ۴ بند که نیاز به تصویب قانون دارد را - اجباراً- در قالب لایحه به مجلس ارائه کرده است! و سؤال این است که اگر پذیرش تعهدات در FATF مانع از سوءاستفاده دشمن می‌شد چرا طی ۲ سال گذشته نشده است؟!
 
ج- چرا دشمنان ایران اسلامی اینهمه اصرار دارند که رسما و با تصویب لوایح ۴‌گانه تعهدات خود به FATF را قانونی کنیم؟! پاسخ این سؤال را می‌توان در برخورد ترامپ با برجام جستجو کرد. ترامپ اصرار داشت که محدودیت صنایع موشکی و ممانعت از حضورمان در منطقه نیز به متن برجام اضافه شود. و این در حالی بوده و هست که آمریکا و متحدانش هیچ فرصتی را برای مقابله با برنامه‌های موشکی کشورمان و مخالفت با حضورمان در منطقه از دست نداده و نمی‌دهند و سؤال این است که وقتی با همه توان به مقابله با این برنامه‌ها برخاسته‌اند دیگر چه اصراری به وارد کردن این خواسته‌ها در برجام دارند؟! پاسخ بسیار روشن است، آمریکا درپی آن است که مخالفت‌ها و مقابله خود و متحدانش با برنامه موشکی و حضورمان در منطقه را به یک « قانون» با پشتوانه شورای امنیت سازمان ملل تبدیل کند! یعنی دقیقا همان انگیزه‌ای که امروزه با اصرار بر قانونی‌شدن پذیرش تعهدات FATF از سوی ایران اسلامی دارند!
 
۴- دیروز حجت‌الاسلام و‌المسلمین جناب مصباحی‌مقدم به نقل از حضرت آیت‌الله مکارم‌شیرازی نکته‌ای را از قول رهبر معظم انقلاب نقل کرد که دفتر آیت‌الله مکارم‌شیرازی انتساب این نقل قول به خود را تکذیب کردند. نقل قول این بود:
حضرت آیت‌الله مکارم‌شیرازی در دیداری که در مشهد با رهبر انقلاب داشتند نظر خودشان را در این موارد مطرح می‌کنند و از حضرت آقا سؤال می‌کنند که نظر خود شما چیست؟ مقام معظم رهبری در جواب می‌فرمایند «من اینها را دیدم خودم به جمع‌بندی نرسیدم و چون خودم به جمع‌بندی نرسیدم نظر خاصی ندارم».
 این نقل قول بر فرض که صحت داشت نیز دلیل محکمی بر ضرورت رد مصوبه مجلس بود. چرا که حضرت آقا در دیدار اخیر با نمایندگان مجلس و با ‌اشاره به همین لوایح ۴‌گانه FATF فرموده بودند:
«فرض کنیم (موضوع) مبارزه با تروریسم یا با پولشویی است، خیلی خب، مجلس شورای اسلامی یک مجلس رشید و عاقل و بالغی است و پشتوانه‌های کاری خیلی خوبی هم دارد، بنشینند یک قانون بگذرانند، این قانون، قانون مبارزه با پولشویی است، هیچ مشکلی هم ندارد، شرایط زیادی هم ندارد و همان کاری که خود شماها می‌خواهید بکنید، در این قانون مندرج است، این مهم است. هیچ لزومی ندارد که ما برویم چیزهایی را که نمی‌دانیم ته آن چیست یا حتی می‌دانیم که مشکلاتی هم دارد، به خاطر آن جهات مثبت و جنبه‌های مثبت، قبول بکنیم».
 به آنچه حضرت ایشان در دیدار نمایندگان فرموده‌اند توجه کنید. می‌فرمایند؛ «هیچ لزومی ندارد که ما برویم چیزهایی را که نمی‌دانیم ته آن چیست یا حتی می‌دانیم که مشکلاتی هم دارد، به خاطر آن جهات مثبت و جنبه‌های مثبت، قبول بکنیم». حالا با فرض اینکه نقل قول مورد ‌اشاره از رهبر معظم انقلاب صحت داشته باشد، باید گفت که ایشان نیز در سودمند یا زیان‌آور بودن این لوایح به نتیجه نرسیده‌اند.
بنابر این به قول حضرتش در دیدار با نمایندگان لزومی ندارد لوایحی را تصویب کنیم که «نمی‌دانیم ته آن چیست». از این روی رد لایحه مورد ‌اشاره از سوی شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت نظام، اقدامی عقلایی، منطقی، ضروری و لازمه تبعیت از رهنمود حکیمانه رهبر معظم انقلاب است. گفتنی است که نقل قول منتسب به حضرت آقا توضیح دیگری بر بیانات یاد شده ایشان در جمع نمایندگان است.
 
۵- انتظار از شورای محترم نگهبان این است که با دعوت از صاحبنظران موافق و مخالف FATF و شنیدن نظرات و استدلال‌های آنان درباره پذیرش یا رد مصوبه مجلس تصمیم بگیرد و توصیه می‌شود که موافقان را از میان دولتمردان دست‌اندر‌کار که در این خصوص حرف آخر را می‌زنند انتخاب کند. بی‌تردید با مقایسه نظراتی که از دو سوی ماجرا مطرح می‌شود به عمق موضوع و تبعات خسارت‌آفرین مصوبه مجلس پی خواهد برد و از تکرار برجام ۲ که تحمیل فاجعه‌ای دیگر به ملت است خودداری خواهد شد. و به قول شاعر متعهد کشورمان برادر محمد مهدی سیاری: 
«من به لبخند گرگ بدبینم»!



پ ن1:بروید آدم انتخاب کنید.. (+)

پ ن2:"نفهمیِ عمدی" با بررسی موردی مردم کوفه، ده شب سخنرانی حاج آقا حامدکاشانی در دهه محرم 94 هست. صوت و متن مکتوب اش رو اینجا بخونید. واقعا روانشناسی مردم کوفه جالب و حیرت انگیزه.. البته آقایون خواص! دستِ رجال کوفی، عمرسعد، عبید لله و قاضی شریح رو از پشت بستن! 

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰
ساعت ده شب، از شبکه یک "سریال دوست داشتنی و محترم و حال خوب کنِ بچه های گردان بلال " رو میبینم و چقدر هم این سریال رو دوست میدارم. اگر از اولش ندیدید از دستتون رفته بیچاره ها.. من دیدم و سوز به دلتون. شخصیت پردازی عالی، بازیها عالی، طراحی لباس عالی، بچه های شر و شور عالی، فرمانده شون عالی. یعنی کظم غیض فرماندشون خیلی باحاله. نمیدونم اینا چرا آب نمیشن از خجالت؟ آدم نمیشن؟ امشب که ماشین رو برداشته بودن سر خود راه افتاده بودن ردِ فرمانده، رحیم میخواست تیکه تیکه شون کنه.. قشنگ معلومه اونا وسط اون خاک و خل ها و پشت ماشین سنگین و توپ و خمپاره حال میکنن، حالا یه دوربینم گرفتن دستشون شیطنت هاشون رو ثبت کنه.. خیلی واقعی و دوست داشتنی هستند همشون.. لحن سریال قصه گوئه و من این رو دوست دارم. تا الان تقریبا با شخصیت و خصوصیات اکثر بچه ها آشنا شدیم و حالا باید داستان رو دور تند بیفته. فیلمبرداریش خارق العاده نیست ولی همینی که هست رو هم دوست دارم. اصلا با این سریاله حال میکنم. و چون ازش خوشم اومده نقصاش رو هم نمیبینم. مشکلی هست؟! حالا نیایید کامنت بذارید اعصاب منو خورد کنید اونجاش ال بود، اونجاش جیم بل بود.. 
 عکسهای گردان بلال واقعی رو (اینجا) ببینید. اگر بهمن و خیرو و عنبری شهید بشن وای به حال کارگردان! از الان گفتم که بعدا نگید نگفت! یه وبلاگم پیدا کردم خاطرات بعضی از رزمنده های زنده گردان بلال رو نوشته( اینجا).. خلاصه این بچه مچه نوجوونا با این سلاحا و ماشینا حال میکنن مام هوایی میشیم.. یادش به خیر تو اردوهای جنوب چقدر آتیش میسوزوندم. اونجا هم wanted هستم مع الاسف!
اینم یه عکس از پشت صحنه است و هنوز موهاشون رو کوتاه نکردن. خب چون من فوق تخصص دارم تو دیدن عکسای جبهه و خوندن کتاباش، باس بگم از تیپ و گریم نوجوونهای توی فیلم راضی ام خیلی واقعیه ولی در قسمت اول ریش های مصنوعی بعضی از بازیگرا رو اعصابم بود!
همه عالی ان، دو تا خیرو ها که یکبند دعوا میکنن و خیرو لاغره که به اون یکی خیرو با لهجه میگفت جوونمرگ شده!:)، بهمنِ اخمو و یکدنده، یزدی عشق اسلحه، عنبری با کیسه نون خشکش، نریمانی بیسیمچی رو مخ، تک پسره جعفری که اومده جبهه مرد بشه، جلالی که همیشه دهنش نیمه بازه، حیدری که خداییش با بچه های زمان جنگ مونمیزنه، سعیدِ تمیز که چهره اش مثل شهیدای اون زمانه (کپ سعید طوقانی شده)، رضا، سلیمانی(که نمیدونم چه بچه روستاست که دماغش اون موقع عملیه!)، حسین که عشقِ تعزیه است و ترومپِت سروان شربتی رو پوکوند و سِد هادی که عاقل جَمعه... 
این عکسم برا وقتیه که اعتصاب کردن که کلاس عقیدتی نمیان و حاج آقای قبلی که پیرمرد بوده رو ذله کردن، اون رفت به جاش یه روحانی جوون اومده، اینم اول کار باهاشون یه مسابقه روپایی گذاشت و این اسکولا یک دل که هیچ، صد دل عاشقش شدن، گفتن ناهار بمونه پیششون. 
این عکسم برای اونجاست که اینا حاج آقا رو دعوت کردن ناهار بمونه بعد زدن قابلمه ناهار رو انداختن تو آب.. یعنی فقط خفت میدن فرماندشون رو.. بعد مثلا فرماندشون آقا رحیم باهاشون قهر کرده بود باهاشون کاری نداشت. اینا به جای اینکه متنبه و سر به راه بشن یه کم خجالت بکشن، از ذوقشون شیرجه میزدن تو اون استخر وسط گردان.. اون تپله عنبری رو میغلتوندن و مینداختن تو آب.. 

کیا کتابِ "جنگ دوست داشتنی" خاطراتِ خود نوشتِ "سعید تاجیک" رو خوندن؟! این نادر یزدی شبیه عکسای "ممّد طاهری" نیست؟ هرکدوم از پسرا شبیه یه شخصیت واقعی هستن، حالا بیشتر فکر کنم و تو فولدرای مغزم بگردم باز شباهت پیدا میکنم و میام باهاتون در میون میگذارم. 

پ ن1: بیت عنوان از میلاد عرفانپور.
پ ن2: شما هم این مقاله زیبا را بخوانید؛ حسین همازاده نوشته :

اگر در یک جنگ جهانی، مثلا تهران و مشهد با بمب اتم مورد حمله قرار می‎گرفت و با خاک یکسان می‎شد، 4 درصد جمعیت کشور (یعنی به نسبت جمعیت ایران چیزی بیش از 3 ملیون نفر!/ 10 برابر شهدای جنگ تحمیلی) کشته می‎شدند، 40 درصد از ثروت ملی نابود می‎شد؛ با قحطی و تورم شدید و با میلیون‎ها مجروح، میلیون‎ها آواره و میلیون‎ها گرسنه چه آینده‎ای برای ایران تصور می‎کردید؟ بی‎تردید جواب همه ما سیاهی و فلاکت مطلق است! ژاپن نوین اما دقیقاً از دل همین خاکستر متولد شد!
شرایط امروز کشور سخت است اما هرچه هم که باشد قابل قیاس با ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم نیست. برخی از ما ولی جان می‎دهیم برای آیه یأس خواندن و توجیه ناامیدی! بله! با یک گل بهار نمی‎شود ولی کسی هم از شما نخواست یک تنه بهار را برای ملت به ارمغان بیاورید! هر کدام از ما به اندازه ظرفیت خودمان مسئولیت داریم. اگر عادت کرده‎ایم هر روز در افقی به اندازه کل ایران نقد کنیم، حداقل در پهنایی به اندازه ظرفیت خودمان اصلاح کنیم. نسبت به اطراف‎مان احساس مسئولیت کنیم و واکنش نشان بدهیم. چه مثبت و چه منفی. چه ایجابی و چه سلبی و مطمئن هم باشیم به اندازه‎ای که در انتخاب روش‎ها درست عمل کنیم، نتیجه می‎گیریم. گل هر کس که شکوفا بشود هیچ جای مملکت هم که بهار نشود درون خودش بهار غوغا می‎کند.
راستش را بخواهید خود خدا هم همین نظر را دارد. وقتی می‎گوید «یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم!» (ای کسانی که ایمان آورده‎اید، خویشتن را بپایید!) می‎خواسته بگوید بنده من! حالا اگر مسئولین آنجایی که زندگی می‎کنی بی‎تدبیرند، تو پوشک بچه‎ها را احتکار نکن! می‎خواسته بگوید وقتی ترامپ می‎رود در سازمان ملل موجودیت تو و اطرافیانت را تهدید می‎کند، برای دلار 19 هزار تومانی و سکه ۵ میلیونی صف نکش! می‎خواسته بگوید حالا اگر مَسکن مملکت گرفتار کسی مثل آخوندی شده تو مراعات مستأجر بیچاره خودت را بکن. وقتی فرمود «علیکم انفسکم» حواسش به سال 1397 شمسی هم بوده. می‎خواسته بگوید وقتی تحریم شدی تا جایی که راه دارد کالای اجنبی نخر! نمی‎میری اگر به جای سامسونگ و ال جی و آاگ لوازم خانگی اسنوا بخری. می‎خواسته بگوید وقتی شرکت فیروز برای 1000 نفر معلول اشتغال‎زایی کرده و محصولات بهداشتی تولید می‎کند، هوایش را خیلی بیشتر داشته باش! می‎خواسته بگوید وقتی روشنا و فطرس و آزاده و قاصدک نوشت‎افزار ایرانی تولید می‎کنند، لوازم التحریر خارجی برای بچه‎ات نخر! می‎خواسته بگوید اگر توان مالی داری گوشت وارداتی نخر! دامدار و کشاورز کشور خودت را ورشکسته نکن! می‎خواسته بگوید اگر یک جمع سالم هر جای کشور یک کسب و کار راه انداخته‎اند، هوایشان را بیشتر داشته باش!
محله ایران به خاطر بی‎تدبیری مسئولینش به هم ریخته شده. ما ولی حواس‎مان به کوچه خودمان باشد! کل محله هم کثیف باشد، حداقل کوچه خودمان را تمیز کنیم. اگر در حد تمیز نگه داشتن کل کوچه هم توان نداریم، حداقل جلوی خانه خودمان را آب و جارو کنیم.
پ ن3: 
بیااا! من از یه سریالی دیشب تعریف کردم، امشب قسمت آخرش رو گذاشت، نصف اون کاراکترایی که دوست میداشتم هم شهید شدن. خیرو، جعفری، سِدهادی، سعید، حیدری، حسین.. خیر نبینه اون کارگردان و سقِّ سیاهایی که دیگه از علایقم براشون نمینویسم! لعنتیا.. سریال محبوبم تموم شد..
  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا برای من تماشای کاشی کاریهای حرم های مطهره.. من در پیچ و تاب طرح ها، در لابلای گلبرگِ گلهای نقاشی شده ی استاد صنیع خوانی ، همون ها که وسط درب های ورودی کار شده غرق میشم.. ساعت ها و ساعت ها از این دنیا و صداها و آدم ها کنده میشم.. اونقدر هنر و زیبایی و عشق و محبت لابلای رنگ ها و آیینه کاریها و کاشی کاری ها هست که قابل محاسبه نیست.. از دور میبینیم و میگیم قشنگه.. اما اگر بیاییم نزدیک تر، به جزئیات اونها با دقت نگاه کنیم، اونوقت ظرافت و زیبایی خیره کننده جزئیات رو میبینیم.. رد خونِ دست استادکار آیینه کاری که تیزیِ آیینه کف دستش رو باز کرده و توی دستش جاگیر شده.. صدای تنگی نفسِ استاد سنگ کاری که شیمیایی بود و میخواست سنگ کاری تا عید فطر تموم بشه... رد اشک و لبخند استاد کاشی کاری بعد از تموم شدن کار..  من حتی به تک تک گلبرگ های گل رزِ وسط درب ورودی حرم دقت کردم و یکی از آرزوهای کوتاه مدتم دیدن استاد صنیع خوانی ست! اینکه اون گل های گرد چرا خاکستری هستند، چرا درب سمت راست دو تا پروانه داره و درب سمت چپ یکی؟! چرا رنگ بالهاشون با هم فرق میکنه؟! چرا نقاشی همه ی درب های حرم ها رو او کشیده؟! 

ایندفعه هم پله ها رو رفتم بالا و باز موزه رو با دقت دیدم.. اونقدر صورتم رو چسبوندم به شیشه شمشیرها و اونقدر اندازه گرفتم طول و عرض و نقش و نقوششون رو و خودم رو شمشیر به دست تصور کردم که صدای همراهم درومد که تو باید جنگجو میشدی نه پزشک!.. حتی شمشیرم رو هم انتخاب کردم! بعد هر بار اومدم و در راه خروجی همونجا که زیر پات شیشه است و آب روونه، نزدیک به سقف حرم نشستم، هی به گنبد نگاه کردم، هی به گلدسته ها نگاه کردم، هی به ضریح نگاه کردم، هی به حبیب نگاه کردم، هی غرق شدم وسط کاشی کاریها.. هی چشمام تار شد... هی دلم تنگ شد.. خدایا منم مثل اون شهیده بهت میگم اگر شهید شدم منو به جای بهشت، ببر کربلا، حرم امام حسین(ع).. اونجا بهشت منه..

پ ن1: اون شهید بچه زرنگ اصفهونیه (شهید مرادی) رو کی یادشه که گفته بود اگر شهید شدم برام یه روز نماز قضا بخونید اون دنیا جبران میکنم؟! بعد من هی اون شهید مشهدیه (شهید عطایی) رو به روش میاوردم که برای تشییع کنندگانش تو حرم امام حسین نماز خونده بود؟! بعد ده هزار نفر مشهدی رفته بودن تشییعش! آها همون.. من نماز قضای ظهر و عصرو مغرب و عشاش رو در نجف و حرم حضرت امیر خوندم! خودمم باورم نمیشه ولی اینطوری شد.. چون ثوابِ یک رکعت نماز در حرم حضرت امیرالمومنین چند صدهزار برابره، دیدم اصفهانیا اونجا زیاد نماز قضا میخونن! خدایا توبه.. گفتم من چیم کمتر این حسابگراست؟! اومدم برا خودم نماز قضا بخونم و ایضا بابام و بقیه شهدای رفیق که یاد شهید مرادی افتادم و شک کردم که تا چه نمازی رو براش خونده بودم! این شد که اینقدر نماز قضا خوندم اونجا از پای فتادم.. 
گفتم من روحیه ام با شهید عطایی بیشتر جوره. 
 28 رمضان = 23 خرداد 1397 برای همه ی اونایی که برام "نماز لیله الدفن" میخونن، در حرم امیر المومنین یه زیارت به نیابت و امین الله خوندم. بعدش که رفتم کربلا در حرم سید الشهدا هم به نیابتشون زیارت کردم و جلوی ضریح نماز خوندم. این کاری که از دست من برمیومد. حالا یادتون باشه اگر ان شاالله شهید شدم یا خدایی ناکرده زبونم لال مُردم، حتما نماز شب اول قبر رو برام بخونید.. جلو جلو زیارت براتون فرستادم و زیارت امین الله هم خوندم که امام محمد باقر(ع) میگن هرکسی این زیارت رو نزد قبر امیرالمومنین یا یکی از امامان بخونه ،این زیارت و دعا رو در نامه ای از نور بالا میبرند و با مُهر حضرت رسول(ص) حفظ میشه تا به دست قائم آل محمد برسه..
آخرش در مفاتیح نوشته "پس استقبال نماید صاحبش را به بشارت و تحیت و کرامت ان شا الله". کی استقبال نماید؟ این زیارت که مهر و موم شده در آسمان حفظ میشه یا حضرت مهدی(ارواحنا له الفدا)؟ 
پ ن2 : بیت عنوان از علیرضا قزوه.
پ ن3: اونایی که میخوان اربعین برن کربلا، حتما حتما حتما "واکسن آنفولانزا" رو بزنن. الان وقتشه. دقت کنید واکسن برای امسال باشه.(تاریخ انقضاش رو نگاه کنید باید نوشته باشه 2019) و از وقتی که میخرید تا وقتی که تزریق میکنید بیشتر از یک ربع فاصله نشه. زنجیره سرد رو باید رعایت کنید. رو داشبورد و جلوی نور مستقیم آفتاب و جای گرم نگذاریدش. سعی کنید از داروخونه بیمارستان یا درمانگاهای بزرگ تهیه کنید و سریع برید قسمت تزریقات و به عضله بازو تزریقش کنید. یکی دو روز یه تب خفیف و میالژی مختصر میده که رفع میشه. یادتون باشه بدن طی چند هفته آنتی بادی میسازه و ایمن میشه، پس وقت زدنش الانه. آخر شهریور و اول مهر! علاوه بر زائران اربعین، تمام گروه های در معرض خطر (طبق رفرنس قبلی)، و رفرنس جدید که نوشته "همه" باید واکسن رو بزنن. اما به نظرم همون گروه در معرض خطر و خانواده هاشون بزنن کافیه. یعنی: افراد بالای 60 سال، کودکان. مادر باردار.افراد مبتلا به بیماری های قلبی و ریوی، دیابت و هر بیماری مزمنی، بیماری نقص ایمنی و یا افراد مبتلا به سرطان که شیمی درمانی و یا رادیوتراپی میشن، افرادی که در سرباز خونه، خوابگاه، یا مراکز نگهداری زندگی میکنند، پرسنل اونجاها و پرسنل مراکز درمانی و ... 
قیمت چهار فازیش که بهتر از سه فازیش هست بین 41 هزار تا 45 هزارتومنه.

  • دکتر یونس
  • ۱
  • ۰

لبخَندِ خُدا بَسته به لَبخَندِ حُسین است/ پَس باش پیِ آنچه خوشایَندِ حُسین است

تَعریفِ مَن از عشْق هَمان بود که گُفتَم/ در بَندِ کَسی باش که دَر بَندِ حُسین است

دَر مَعرکه اَز‌ سَنگدلان حُرّ بِتَراشَد/ این ویژگیِ چَشمِ هُنَرمَندِ حُسین است

شیرین تَر اَز این شور نَدیدیم هَمه عُمْر/ شوری که خُدا دَر دلَم اَفکَنده حُسین است

آهَنگِ خوش و رَقصِ خوش و بویِ خوش اصلاً/ طَبل و عَلَم و پَرچَم و اِسفَندِ حُسین است

بی روضه ی او حال خوشی نیست... ، اَگَرهست/ از حال ‌گُذَشتیم که آیَنده حُسین است

اَز بَس که (عَلی) نامِ قَشَنگیست عَجَب نیست/ این نام اَگَر رویِ سه فَرزَندِ حُسین است

دَر جَنگ سَراَفکَنده نَبودیم و نَگَردیم/ چون بَر سَرِمان یکسَره سَربندِ حُسین است

پَس باش پیِ آنچه خوشایَندِ دِلِ اوست/ لَبخَندِ خُدا بَسته به لَبخَندِ حُسین است


پ ن: شعر از محسن کاویانی است. راستی جلسات سخنرانی استاد سیدمحمدمهدی میرباقری در هیئت ثارالله در مدرسه فیضیه شروع شد.. 
نمیدانم باز متن مکتوب و صوت جلسات را در سایت خود استاد قرار میدهند یا نع، اما در سایت خود هیئت ثارالله صوت جلسه اول هست. (اینجا).. جا نمونیم.. جا نمونیم.. 

آه من یه خاطره تباه از هیئت دارم. چند سال قبل فکری شدم یکی از شبای محرم یه چیزی برای هیئت ببرم. آخ الان باز یاد آبانا افتادم که نمیدونسته هر شب محرم مربوط به کدوم شخصیت کربلاست و روضه ی چه کسی رو میخونن.. (خدایا این بچه اینطوری تو ذهن من سیو شده، چکار کنم!)

خلاصه به مسئولش گفتم، گفت هزینه اش رو میدید چیزی بخریم یا خودتون میخرید و میارید؟! با خودم گفتم مگه فلجم. یه لبخند لایتی زدم گفتم خودم درست میکنم و میارم. فقط ظرف ندارم
گفت: امروز یه بانی کیک یزدی آورده، سینی هاش هست، میتونی سینی ها رو ببری فقط باید بشوریشون و هرچی میخوای بپزی توش بریزی بیاری. مشکلی نیست؟!
گفتم: نه جانم چه مشکلی باید باشه؟

من ذاتا فوق تخصص ظرف شستن دارم! میگی نع؟! من حتی تو آشپزخونه مرکزی فلان حرم تو عراق هم ظرف شستم! الان رزومه ام تکمیله و ظرف شستنم ثبت جهانی شده! به خصوص اونجاش که میگفتن دکتر خوب ظرف میشوره هان؟! تو دلم گزیه میکردم و ظرف میشستم..  تو رودربایستی موندم و تا به خودم اومدم دیدم جلوی ظرفشویی وایسادم و همه انگار پشت در اتاق عمل منتظر جواب نتیجه عمل باشن دارن نگام میکنن! ازونجایی که یه دکتر به شدت خاکی و به شدت عملیاتی هستم شستم ظرفا رو..

خلاصه سینی ها رو گفت بیارن! و من دهنم باز موند! سینی های مخصوص فر بزرگ شیرینی پزی بود ازینا که یک و نیم در یک متر طول و عرضش هست و آلمینیومیه و فقط خدا میدونه چقدر سنگینه و فقط خدا میدونه چند تا بود. 15 تا بیست تا. سی تا.. فقط یادمه زنگ زدم به عموم و گفتم میشه ماشین رو بیاری دم در ورودی.. و خدا به سر شاهده در کسری از ثانیه صندوق عقب و صندلی پشت سینی ها رو رو هم چیدن. و من از نگاه های حیرت انگیز عموم فرار میکردم. وقت عقب نشینی نبود.
خداحافظی کردم و اومدم خونه و چطوری سینی ها رو بردم بالا و چطور به کوه سینی های فلزی نگاه میکردم که قسم میخورم بارها و بارها توش شیرنی پخته بودن و شسته هم نشده بود. یک روز طول کشید تا با سیم ظرفشویی سینی ها رو شستم و در تمام اون مدت از نگاه های شماتت آمیز و باز چه بلایی قراره سر خودت بیاری در امان نبودم.. هی غر.. غر .. غر..
سینی ها رو که شستم. از کت و کول افتاده بودم و از یقه ام تا نوک پام آب میچکید!
حالا باید فکر میکردم که اصلا قراره چی بپزم؟! چیزی که توش حرفه ای بودم و این سینی ها رو هم پر میکرد! "حلوا"
لباس پوشیدم و رفتم به خریدن اقلام. هر نونوایی که میرفتم بیست سی کیلو آرد بهم نمیداد. آخرش مثل گداها وایسادم دم در یه سنگکی. گفتم نمیرم. اینقدر میشینم که آرد رو بهم بدی. برای هیئت میخوام. تا اسم هیئت اومد انگار یخش آب شد. گفت برا امام حسین میدما وگرنه .. البت ده دقیقه بست نشستنم هم بی تاثیر نبود. یعنی میخوام بگم ثبات قدم باس داشته باشید. (میدونید من تا حالا نونوایی نرفته ام و نون نخریدم؟! به نوعی این آرد خریدن از نونوایی برام هاراگیری محسوب میشد!)
بعد رفتم روغن و گلاب و فلان و فیلان هم گرفتم. موند برای تزئیناتش که باس به پسته ها و بادومهای عید شبیخون میزدم و البت باس میخیسید و خلال میشد. اسمارتیس هم میخواستم که سپردم مامان بگیره و خدا میدونه چطوری بالاخره یه سایز ریز تر از اونچیزی که میخواستم پیدا کردن و خریدن.
با کلی وسیله مثل وبن السبیلها واستاده بودم لب جاده و هیچ وسیله نقلیه اعم از عمومی و غیر عمومی نبود که بگیرم تا منو با اینهمه وسیله تا حداقل سر خیابونمون برسونه! اینجور وقتا من 5 تا صلوات برای یه شهیدی که میشناسم میفرستم و بعد ماشین میاد، نیومد یه چشم غره به شهیده میرم و میرم سراغ 5 تا صلوات برای یه شهید دیگه.. غالبا جواب میده ولی اون روز پرنده پر نمیزد تو خیابون ساعت 3 بعد از ظهر!
این از اون لحظه های خیلی خاص و طلائیه! ازون لحظه های خاص که سیم قلبت به خدا وصل میشه.. به خدا گفتم، ببین رد این پلاستیکا دستم رو داغون کرده، خسته شدم. اینا برای مجلس عشقت، حسین خودته. میشه یه ماشین بفرستی، پولش رو میدم به خدا، نمیتونم با این همه وسیله این سربالایی رو برم بالا.. به این سوی چراغ، قبله محمدی عین توی فیلمای هندی، برگشتم، نسیم نمیومد چون تیغ آفتاب بود، (میدونم منتظر نسیم بودید) اما از زیبایی صحنه هیچی کم نمیشه.. یه ماشین سفید از دم میدون پیچید بالا و عین فیلمای هندی جلوی پام ترمز کرد و من عین توی فیلمای اکشن پریدم بالا و راننده ای که پرده ی اشک توی چشمام نمیذاشت ببینم دقیقا کیه، مسیر پرسید و گفت تا سر خیابون میبرمتون. گفتم تا همونجا هم خوبه. پرسید با اینهمه وسیله اینجا چکار میکنید؟ گفتم برای نذری هیئت خرید کردم. گفت اگه برا امام حسینه تا دم در میبرمتون. موقع پیاده شدن پول رو قبول نکرد و گفت فقط حین پختن نذری برای منم دعا کنید. منم میخوام شریک باشم به اندازه ی همین رسوندن و بار بری.. گفتم حتما و وسایل رو خالی کردم جلوی در.. 
اومدم بالا انگار هزار تا جون پیدا کرده بودم. دیگه صدای جیغ کشیدنا و موج منفی ها و غرغرای این خانوما تو سر من نمیرفت.. اینکه با اینهمه آرد و روغن چکار میخوای بکنی.. اینکه نمیتونی.. اینکه نمیشه.. اینکه مامان بیا ببین باز یونس میخواد چکار بکنه.. اینکه توقع هیچ کمکی نداشته باش.. تو نمیتونی.. مگه بچه بازیه.. سی کیلو آرد رو میخوای چکار کنی؟..  
 یه گاز یه شعله که مال زمان تولدمنه و خودش و اینکه ردش نکردیم و هنوز هست عین معجزه است رو تو حیاط روشن کردم. یه قابلمه گنده هست که چند تا آدم توش جا میشن. این آردا رو یه بار قبل از تفت دادن و یه بار بعد از تفت دادن الک کردم. پارچ پارچ میریختم توی قابلمه و با کفگیر چوبی هم میزدم. تا کمر خم شده بودم تو قابلمه و هرم گرمای آرد و دیواره ها جزغالم کرده بود..
بعد که تفت دادن آردا تموم شد احساس کردم بازوهام داره از شونه هام جدا میشه و به جاش دو تا بال قشنگ جوونه میزنه. وسایل و محاسباتم رو بردم بالا و آماده شدم برای روز موعود.. تاسوعا.. صبح کله سحر بلند شدم. وضو گرفتم. نماز خوندم گفتم خدایا کمکم کن. فقط تو موندی برام. نذار بدقول بشم یا آبروم بره. نذار نذرم خراب بشه. حلوام بدمزه بشه. جز تو کسی رو ندارم که کمک کنه و منت نذاره یا غر نزنه.. بعد سوره یاسین رو با صوت خوندم و ضبط کردم. بعد از اول تا آخر درست کردن حلوا، عبدالباسط اون ترک سوره مریم که عاشقشم رو خوند و منم سوره یاسین رو..
خلاصه بماند چطوری شیره حلوا رو آماده کردم. چطوری کف سینی ها رو سفره یه بار مصرف انداختم. چطوری و چقدر حلوا رو هم زدم اونقدر که صدای کریپتیشن مفصل شونه ام رو میشنیدم.. همون شونه و دستی که بارها تو چرخیدن با بابا در رفته بود ..  وسطاش صدای جیغ و داد بود که این آخرش خودش رو ناقص میکنه.. فالان و فلان.. گوشم رو به صدای اهل دنیا بسته بودم و عبد الباسط بود که میخوند.. صدای هم زدن و قل زدن حلوا .. صدای بال زدن ملائک.. صدای نفس کشیدن خودم.. صدای عبدالباسط.. 
دیگه داشت غروب میشد و بوی حلوا همه جا رو برداشته بود.. موقع کشیدن حلوا توی سینی ها خانمهای غر غرو هم به کمک اومدن. دیدن نع! مثل اینکه راستی راستی حلوا پخته شده! .. وقت کم آوردیم. زمان برای تزئین هنرمندانه نبود و اصلا کی میتونست سینی های یک متری رو تزئین کنه. مشت مشت پودر نارگیل و خلال پسته و بادوم و اسمارتیس رو میریختیم روی سینی ها و روش سلفون میکشیدیم. تمام دستام سوخت. کف همه انگشتام. روی حلواها رو با دست صاف کردم چون وقت دیگه نداشتم و از هئیت هم زنگ میزدن که کجایی شما؟!
چطوری با دو تا ماشین سینی های حلوا رو بردیم هیئت، فقط یادمه نمیذاشتن رد بشیم که ماشین استاد اومد و گفت کمکمون بکنن برای آوردن حلواها.. خودش هم کمک کرد. فکر کن همه منتظر سخنران بودن و ما همه در حال بردن حلواها.. واقعا دلم میخواست از خجالت بمیرم..
حلواها به هیئت رسید و چه رسیدنی.. فکر کنم هشتاد یا صد کیلو حلوا شد. همه میگفتن چطوری درست شده؟ چرا اینقدر مزه و بوش خوبه؟ آیا شما آشپز حرفه ای هستید؟
آیا شماره میدید سفارش بدیم؟ آیا میتونیم رسپی این حلوا رو داشته باشیم؟ آیا آدرس مغازه قنادیتون رو به ما میدید؟!
حلواش مزه عشق میداد. مزه ی سوره یاسین و مریم.. بوش بوی قرآنی بود که از اول تا آخر کار توی فضا جاری و ساری بود..
من به این نذری ها اعتقاد دارم. به تبرکش.. به شفایی که درش وجود داره.. به اخلاص و عشقی که بهش رنگ و بو میده..
سال بعد باز مسئول هیئت منو دید و گفت امسالم برامون حلوا میارید؟ باز تو رودربایسی گفتم بله.. با نصفِ اون مواد و مصالح بساط گرفتم و ایندفعه تو سینی های یه بار مصرف کشیدم و قشنگ تزیین کردم. باز چیدم پشت ماشین و باز جلوی ماشین رو دم خیابون ورودی گرفتن و باز خوردم به پست استاد و باز استاد کیف و کتاب جوونی که همراهش بود رو گرفت و کتاب خودشم زد زیر بغلش و حلواها رو آوردیم تو.. یعنی از تواضع استاد خیلی حال کردم. ولی احتمالا استاد با خودش میگه باز این دیوونه ی حلوایی اومد!
دیگه رو ندارم امسال برم هیئت.. جدا میگم.. اگر بفهمن دکترم که رسما آبروم میره..
wanted هستم اونجا..

خب احتمالا رسپی حلوا میخوایید. حلوا انواع مختلف و زیادی داره و من تقریبا اکثرش رو درست کردم و همه اش هم خوشمزه است. حلوا رو با دوسه قاشق آرد تمرینی بپزید. من از زمان خوابگاه برای بچه ها حلوا درست میکردم و به نوعی جلوی یه دانشجوی خوابگاهی هرچی بذاری با کله میخوره! ولی همونجا اینقدر پیشرفت کردم که یه بار حلوای هیئت رو که آشپز دانشگاه گند زده بود آوردن ما رفع و رجو کردیم! حتی نمیخوام اون خاطره رو به یاد بیارم! من قبلش تا سقف سه تا 5 کیلو حلوا پخته بودم و اینکار رو خوب بلد بودم. ولی باز تو مقادیر بالا اذیت شدم. میخوام بگم منِ محتاط بیگدار به آب نمیزنم و بی محاسبه و شناسایی کاری رو نمیکنم شاید یه کم عجله ای شدنش و دو روزه درست کردنش بهم فشار وارد کرد. اما حلوا پختن یه ریزه کاریایی داره که به مرور زمان بهش واقف میشید. نترسید. تمرین کنید. اونقدر تمرین کنید که حرفه ای بشید.
چند تا رسپی دقیق میذارم براتون. کامنتای این پستا رو هم میتونید بخونید:
1.حلوای ساده. مواد و روش رو ببینید به تزئین گل و فلان و فالانش کاری نداشته باشید. (+)
2.حلوای شیر. یه نوع حلوا با شیرکاکائو داریم که رنگش خیلی تیره میشه و احتیاج به اونهمه تفت دادن آرد نداره اما یادتون باشه بوی خامی آرد رو فقط با تفت دادن میشه گرفت! (+)
3.حلوای سرلاک. از تزئینش ایده بگیرید. (+)
4. حلوای بیسکوئیت. (+) شما با هر آردی اعم از برنج، گندم، نخودچی، پودر بیسکوئیت میتونید طبق همون فرمول حلوا درست کنید. فقط میزان مواد یه کم تغییر میکنه. 
ببین از کجا به کجا رسیدیم!! الان باید بگم منو حین درست کردن نذری هاتون از دعاهای خیر فراموش نکنید؟!
  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

جلالِ آل قلم...

 

دقیقاً یادم نیست که کدام مقاله یا کتاب مرا با آل‌احمد آشنا کرد. دو کتاب «غربزدگی و دست‌های آلوده» جزو قدیمی‌ترین کتاب‌هایی است که از او دیده و داشته‌ام. اما آشنایی بیشتر من بوسیله و برکت مقاله «ولایت اسرائیل» شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوان‌های امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران (البته نه اختصاصاً برای این کار) تلفنی با او تماس گرفتم. و مریدانه اعتراض کردم. با اینکه جواب درستی نداد از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من بسیار خاطره‌انگیز است. در حرف‌هایی که رد و بدل شده هوشمندی، حاضر جوابی، صفا و دردمندی که آن روز در قلّه‌ی «ادبیات مقاومت» قرار داشت، موج می‌زد.


 جلال قصه‌نویس است (اگر این را شامل نمایشنامه‌نویسی هم بدانید) مقاله‌نویسی کار دوّم او است. البته محقّق و عنصر سیاسی هم هست. اما در رابطه با مذهب؛ در روزگاری که من او را شناختم به هیچ‌وجه ضد مذهب نبود، بماند که گرایش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضی از نمودارهای برجسته‌ی آن به‌عنوان سنت‌های عمیق و اصیل جامعه‌اش، دفاع هم می‌کرد. اگرچه به اسلام به چشم ایدئولوژی که باید در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمی‌نگریست. اما هیچ ایدئولوژی و مکتب فلسفی شناخته‌شده‌‌ای را هم به این صورت جایگزین آن نمی‌کرد. تربیت مذهبی عمیق خانوادگی‌اش موجب شده بود که اسلام را ــ اگرچه به‌صورت یک باور کلی و مجرد ــ همیشه حفظ کند و نیز تحت تأثیر اخلاق مذهبی باقی بماند. حوادث شگفت‌انگیز سال‌های ۴۱ و ۴۲ او را به موضع جانبدارانه‌تری نسبت به اسلام کشانیده بود. و این همان چیزی است که بسیاری از دوستان نزدیکش نه آن روز و نه پس از آن، تحمّل نمی‌کردند و حتی به رو نمی‌آوردند!
اما توده‌‌ای بودن یا نبودنش؛ البته روزی توده‌ای بود. روزی ضد توده‌ای بود. و روزی هم نه این بود و [نه] آن. بخش مهمی از شخصیت جلال و جلالت قدر او همین عبور از گردنه‌ها و فراز و نشیب‌ها و متوقّف نماندن او در هیچکدام از آنها بود. کاش چند صباح دیگر هم می‌ماند و قله‌های بلندتر را هم تجربه می‌کرد.


جریان روشنفکری ایران که حدوداً صد سال عمر دارد با برخورداری از فضل «آل‌احمد» توانست خود را از خطای کج‌فهمی، عصیان، جلافت و کوته‌بینی برهاند و توبه کند: هم از بدفهمی‌ها و تشخیص‌های غلطش و هم از بددلی‌ها و بدرفتاری‌هایش....

 به نظر من سهم جلال بسیار قابل ملاحظه و مهم است. یک نهضت انقلابی از «فهمیدن» و «شناختن» شروع می‌شود. روشنفکر درست آن کسی است که در جامعه‌ی جاهلی، آگاهی‌های لازم را به مردم می‌دهد و آنان را به راهی‌نو می‌کشاند. و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است؛ با طرح آن آگاهی‌ها، بدان عمق می‌بخشد.
برای این کار، لازم است روشنفکر اولاً جامعه‌ی خود را بشناسد و ناآگاهی او را دقیقاً بداند. ثانیاً آن «راه نو» را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پیشامدها نهراسد. در این صورت است که می‌شود: العلماء ورثة الانبیاء.
آل‌احمد، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش). از دوّم و سوّم هم بی‌بهره نبود. وجود چنین کسی برای یک ملّت که به سوی انقلابی تمام‌عیار پیش می‌رود، نعمت بزرگی است. و آل‌احمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل، یک نسل را او آگاهی داده است. و این برای یک انقلاب، کم نیست.

یادداشت آیت‌الله خامنه‌ای درباره جلال آل‌احمد. کاملش رو (اینجا) بخونید.

عکس: آقا در دانشگاه علوم دریایی امام خمینی نوشهر. 18 شهریور 97... من به قربانِ دوربین دست گرفتنت.. من به قربان یک دستی چای خوردنت!
  • دکتر یونس