بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

فی الحال!

فی الحال از امتحان عظیم زبان به در آمده و در حال جمع و جور کردن فکر و تنظیم یک برنامه مطالعاتی خفن هستیم!.. هر گونه پیشنهاد شنیده میشود.. 

سه روز روزه نذر گفتمان انقلاب کرده بودم.. بعد نتایج این سه روز به نتیجه امتحان زبانم چنج! شد.. قراره ایندفعه خدا رو بگذارم تو رودر بایسی!..

با تمام قوا از دکتر سوده ط و مقاله مفیدش در وبلاگ سایرن تشکر میکنم.. به خصوص که بعد از چند روز لبخند را آوردند به لبمان.. من نابود شده ی کتاب خاطرات عزت شاهی بودم که انتخابات شروع شد.. بعد امتحان . بعد.. الان حس بسیجی رو دارم که بعد عملیات که همه رفیقاش شهید و لت و پار شدن.. برگشته عقب.. نشسته تو حسینیه حاج همت دوکوهه.. سوت و کور.. وایساده ببینه فرمانده عملیاتی زنده مونده بیاد این چند ده نفر رو جمع کنه بگه باید چکار کنیم یا نع؟! آقا ما مرخصی بگیریم برگردیم شهرمون؟!..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

 

امیرالمومنین(علیه السلام):

به من خبر رسیده ک "بسر"بر یمن تسلط یافته، سوگند به خدا می دانستم این ها به زودی بر شما مسلط خواهند شد،زیرا آنان در یاری باطلشان متحدند وشما در راه حق متفرقید!!!

پ ن1: پیرمرد شطرنج باز بود یا قمار باز؟..

پ ن2:این اشکهای مزخرف مگر آبرو گذاشتند برایم.. توی درمانگاه جلوی چشم مریضها همینطور میریختند پایین.. روی دستهام.. روی جعبه دستمال کاغذی نوشته آرمیتا.. امروز به معنای واقعی کلمه شکنجه شدم...

 دارد زمان آمدنت دیر میشود/ دارد سکوت دشت نفس گیر میشود

 سقا رجز بخوان که نلرزد دل حرم/ دارد صدای هلهله تکثیر میشود

 برخیزعمو اگر تو نباشی کنار ما/ هر ناکسی به غارتمان شیر میشود..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

 

 

پ ن1: انشاله قرآن کمک میکنه... فرقان.. نور.. هدایتگر و راهنماست...

پ ن2: الان یک لحظه رو هم نباید از دست داد..جدول رو گذاشتم اینجا..بسم الله..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

جناب آقای روحانی سلام.

این روزها که خداوند دارد بزرگترین امتحان بچه مذهبی ها را برایشان طراحی میکند ، این روزها که ما ایستاده ایم سر دو راهی و سه راهی و گیج میزنیم ... این روزها که به قول امام عزیزم علی(ع)، دشمنانمان در باطلشان متحد ترند تا ما در دفاع از حق و راستی... اینروز ها که انگار همه "نتیجه گرا" شده اند و "هدف" برایشان اولویت است تا عمل به وظیفه شرعی و داشتن حجت شرعی... این روزها.. اینروزها.. از دیدن فیلم تبلیغاتیتان و سکوت جامعه متعجبم.. از اینکه شما میخواهید حکومت راستگویی را برای ما به ارمغان بیاورید اما با دروغ! اینکه هیچکس از خودش نمیپرسد حرفهایتان حتی "برشی از حقیقت" بود یا "وارونه ای از حقیقت"؟ اینکه برای توجیه اشتباه بزرگ خود در بحث تعلیق هسته ای ایران حتی از "رهبر انقلاب" مایه میگذارید و پشت یک پاراگراف بدون تاریخ از ایشان مخفی میشوید! این بی احترامی به فهم و شعور ملت است..حتی تونی بلر (نخست وزیر سابق انگلیس) گفت:"میوه اشغال عراق را در مذاکرات هسته ای از دست روحانی گرفتیم!"شما که نمیتوانید همه حقایق  را پنهان کنید! آقای روحانی اگر داعیه دار صداقت و دولت راستگویی نمیشدید شاید این متن را نمینوشتم برایتان... میخواهم نقد بکنم فیلمتان را.. به قول آقای عابدینی :شما خودتان را چقدر انتقاد پذیر میدانید؟.. البته تا الان رویه شما نشان داده که تا چه حد انتقاد پذیرهستید! اما این متن را مینویسم بدون ترس و بدون نگاه به نتیجه..برحسب "حجت قلبی".. قلبی که آکنده از عشق و محبت نسبت به خدا و اهل بیت(علیهم السلام) و میراث آنها برای ما یعنی "جمهوری اسلامی" ست...

وقتی شما رفتید انگلستان برای ادامه تحصیل، بابای من سه ساله بود.. توی یک روستای دور افتاده در یک خانواده ی روستایی، فقیر، نجیب و مذهبی بزرگ میشد.. مادربزرگم اورا به دوش میگرفت و نان میپخت.. از چشمه آب می آورد.. یخ ها را میشکست و با آب یخش لباس بچه هایش را میشست...  هفته ای دو مرتبه باید باغهایشان را آبیاری میکردند.. بیل را میگرفت به دستش ..بچه را  میگذاشت روی کولش.. کوه ها را زیر پا میگذاشت.. فکر نکنم بدانید "علفچین" یعنی چه.. اینکه یک خانواده از پیر تا کودک بروند به صحرا و هر گیاه خود رویی را حتی اگر خار مغیلان باشد بچینند برای گاو وگوسفندشان... مادر بزرگم از صبح تا غروب که خورشید غروب میکرد کار میکرد و کار میکرد و کار میکرد .. آخر شب کنار فانوس با 10 بچه ی قدو نیم قدش مینشست و با سر سوزن از لای گوشت و پوست دستهایشان خار ها را در می آوردند... پدر بزرگم دوره های طولانی توی کوه های دور دست کتیرا میچید.. به تهران میرفت.. باغبانی میکرد.. با پای پیاده ساعت ها و ساعت ها راه میرفت تا بعد چند ماه خودش را با پول برساند به بچه هایش... اول میرفت به قم. نصف پول را میداد به عمویم تا خوب درس طلبگی بخواند و اولین روحانی روستای ما باشد تا بابابزرگ هرسال ماه رمضان نرود به روستاهای دور دست، روحانی سالخورده ای را بگذارد روی دوشش با پای پیاده بیاورد به روستایمان تا برای مردم درس دین بگوید.. میخواست خودمان هم عالم دینی داشته باشیم..از همان روزهای قم هم فهمید امام خمینی هست.. توی روستای ما بدون اینکه کسی شما را دیده یا صدای شما را شنیده باشد همه به امام خمینی میگفتند:"امام خمینی"...  وقتی زیر کرسی مینشینیم و برایم قصه ی زندگیش را تعریف میکند، قند توی دلم آب میشود از اینهمه بصیرت و عزت نفسش... من همین الان که به دستهای مادر بزرگ و پدر بزرگم نگاه میکنم همه ی آن رنج ها.. همه ی آن سالها را میبینم توی خطو خطوط کف دستشان.. توی زبری پوست آفتاب سوخته شان... نفسم بند می آید... آن روزها مردم فقیر بودند... همه، نه فقط ما...

 شما در انگلستان درس میخواندید. روستای ما فقط مدرسه ابتدایی داشت.. باباو عموها برای درس خواندن آمدند شهر.. شما برای دیدار با امام که رفتید نوفل لوشاتو ، بابای نوجوان و زبر و زرنگم 14 ساله بود. با دوچرخه اش اعلامیه و عکس امام را جابه جا میکرد.. از دست مامورها فرار میکرد .. اگر گیر می افتاد انتهای کوچه ای بن بست، مامورها آنقدر کتکش میزدند تا دیگر فکر شرکت در راهپیمایی به سرش نزند اما فردا باز روز از نو روزی از نو... آن روزها "بهار پشت زمستان مانده بود" نه حالا... گرفتید مطلب را؟!

 آن روزها بابای من چند وقتی توی حجره ی عمویم درس طلبگی هم خواند اما گفت من نمیتوانم طلبه بشوم... چون طلبه شدن یک روح و "زی طلبگی" میخواهد که من اهلش نیستم.. میترسم حق لباس و عمامه پیغمبر را نتوانم ادا کنم.. میدانید از بین عموهایم که اتفاقا 2 تایشان طلبه بودند، فقط بابایم شهید شد.. برای همین تقوای معرکه اش... میدانید آخر خلاف بابایم قهقهه های بلند و خنده های معرکه اش بود! این آخر ها سید عماد بهش میگفت: حاجی اینقدر بلند نخند،این خنده شیطانیه! میگفت: نع! تو نمیفهمی "قهقهه ی شهادته"...

بعد هوا دلپذیر شد و بهار آمد سراغمان..امام آمد ایران، شما هم آمدید.. آنموقع بابا 16 ساله بود که رفت و پاسدار شد.. رفت جزیره ی خارک برای محافظت از سکوهای نفتی، شما رییس پدافند هوایی بودید.. نماینده مجلس بودید..  بابا محافظ شهید بهشتی شد .. محافظ آقا شد.. یکجوری عشق الانمان به آقا را شاید از آن روزهای بابا به ارث برده باشیم... یک محبت توی خون، توی ژنوم سلولهای بدنمان... یک عشق غیر قابل توصیف.. بابا محو کمالات آقا سید علی شده بود..

بعد جنگ شروع شد.. شما توی قرار گاه از پشت بیسیم رمزعملیات را میگفتید، بابا فرمانده گردان بود آن روزها .. من عاشق این تقسیم بندی تاریخی هستم.. کارهای ستادی و اداری با شما، جنگیدن و جان دادن از ما.. ریاست ستاد پدافند هوایی باشما، دویدن توی میدان مین و رمل های فکه و حفظ جزیره مجنون باما... نمایندگی مجلس باشما، ماندن توی سرمای استخوان سوز کردستان با ما.. آن روزها حتی من 4 ساله هم به جبهه رفتم.. میدانید؟... انقدر اشک ریختم تا بابا ما را هم با خودش برد کردستان..  میدانست یک روزی میرسد که اگر همین چند ماه را هم باهم نباشیم برای امروزم حتی یک خاطره ی مبهم هم ازش نخواهم داشت... برد به جایی که سر پاسدار هایش را با موزاییک میبریدند.. همه ی زندگی ما توی یک اتاق بود توی کوخان.. شما میدانید کوخان کجاست؟... من آن روزها عمیقا فکر میکردم خوشبخت ترین های عالمیم.. وقتی بابا برای روحیه دادن به نیروهایش من را میگرفت توی بغلش و به بسیجی های 14-15 ساله ی تامین جاده یا قرار گاهش سر میزد.. تا ببینند فرمانده شان هم مثل آنهاست و حتی زن و بچه اش را آورده وسط خون و خطر، نترسند و قوت قلب بگیرند.. من به اندازه ی همه ی صفحات کتابهای درسی ام پاسدار و بسیجی دیده ام.. آدمهایی که بهشت را میشد توی چشم هایشان دید... آدم هایی که دلتنگشان میشوم این روزها... اشک مینشیند توی چشم هایم.. دعا میکنم یکبار دیگر برگردم به 5 سالگی ام باز با مامان قهر بکنم و بروم با عصبانیت چکمه هایم را پایم بکنم  و بروم پاسگاه.. دل مامان هزار راه برود.. فکر کند کومله من را دزدیده، انتظار بکشد سر بریده ام را بیاورند بگذارند پشت در... ولی من انقدر توی زمین خاکی وسط پاسگاه بازی بکنم که اصلا یادم برود همه را.. یادم برود با بابا هم قهرم که صبح مرا باخودش نبرده .. خودم راه بیفتم بروم پیشش.. قیافه اش وقتی آمد من را کنار بیسیم ها توی اتاقش دید دیدنی بود! میگفت :بیسیمچی من میشی یا عمو؟ قهر بودم باهاش.. میگفتم: عمو!. غش میکردند از خنده...

آن روزها نمیدانستم ترس یعنی چه.. نمیدانستم مرگ یعنی چه.. من به تمام حرفهای بابایم ایمان و اعتقاد  دارم.. من باصدای "آهنگران و سراج" بزرگ شده ام... آنوقتی که شما و دوستانتان روزه هایتان را با صدای ربنای "شجریان" افطار میکردید، ما بین بانه و کوخان و سنندج و تهران و.. در سفر بودیم و بابا نوار"اینک امام ما علم بگرفته بر دوش" سراج را میگذاشت برایمان و کیف میکردیم وقتی میخواند " مقصد دیار قدس همپای جلودار".. نتیجه اش شده اینهمه روزه ای که باید برایش بگیرم این روزها.. ما هیچوقت سر سفره افطار یا سفره عید کنار هم ننشستیم.. خانه بدوش بودیم توی جبهه... جنگ همه ی زندگی ما را در بر گرفته بود.. خیلی چیزهای دیگر هم هیچوقت توی زندگی ما نبود... اما من باز فکر میکنم این تقسیم بندی تاریخی بین ما و شما خیلی عاشقانه است...تدبیرش مال شماست، دلش مال ما.. مصلحتش مال شماست، مقاومتش مال ما... امیدش مال شماست، شهادتش مال ما...

بابای من غروب روز جمعه 21مهر67 شهید شد.. بابای من فرمانده ای بود که نمیدانست روز تعطیل بعد از قبول قطعنامه یعنی چه!! ممنون که برای خاتمه جنگ خیلی زحمت کشیدید و نقش موثر داشتید اما قبول قطعنامه و آتش بس هم نتوانست از شهادت بابای عاشق من جلوگیری بکند.. چه اینکه تعلیق برنامه های هسته ای ایران و قطعنامه اوه! نع.. به قول شما بیانیه تهران!( شما روی عنوان ها حساس هستید!) هم نتوانست از شهادت روح عاشق شهریاری و احمدی روشن و رضایی نژاد و علیمحمدی جلوگیری بکند.. میبینید؟.. خدا به هیچ قیمتی بیخیال عاشق هایش نمیشود.. میبردشان پیش خودش... روسیاهی اش میماند برای ما اهل دنیا...

حالا محض رضای خدا یک لحظه خودت را بگذار بجای پدر بزرگم، با آنهمه سختی و دوندگی نان زن و بچه اش را از توی سنگ و کوه در بیاورد بعد پسر رشید25 ساله اش را با دوتا بچه ی دو و پنج ساله آورده باشند برایش توی تابوت با یک سوراخ توی قلبش.. چه حالی میشوی وقتی استانداری بهت بگوید: "شهید شما که خیلی معروف است. اجرش هم با خداست. مردم از جنگ خسته شده اند! اینهمه شهید دیده اند، روحیه شان ضعیف شده.. از تشیع شهیدتان صرف نظر کنید!" چطور از پله های استانداری آمد پایین؟... مردم از جنگ خسته شده بودند یا شما؟! راستی شما چرا خسته بودید که برای اتمام جنگ تلاش میکردید؟! سال 62 که ملت در حال جنگ بودند دوستان شما در تهران در حال ساخت دانشگاه آزاد بودند برای امروزشان! تمایل دوستان شما به کار اقتصادی در هر شرایطی، ستودنی است! اما بگذارید منی که از متن مردم هستم حقیقت را بگویم به شما که بیش ازین اشتباه نکنید.. مردم ما وقتی پای یک چیزی "خون بچه هایشان" ریخته میشود  دیگر به هیچ "قیمتی" عقب نشینی نمیکنند... میدانید مردم سالهاست که "شرفشان" را به "شکمشان" نمیفروشند..برخلاف دوستان شما، از شهید نیرو میگیرند، از شهادت فرار نمیکنند، خسته نمیشوند... آقای روحانی! ایران ، با خون جوانانش "غسل شهادت" کرده، چهره اش غبارآلود نیست!

در تمام این سالها شما با امام بودید یا ما؟ بگذاریم تاریخ قضاوت بکند.. ما برای این انقلاب چه کردیم و شما؟ بگذاریم تاریخ قضاوت بکند... ما بعد از بابا خانه مان را، وسایلمان را، اثاثیه مان را حتی اسباب بازیهایمان را هم از دست دادیم.. مهاجر فی سبیل الله شدیم با یک ساک دستی از لباسهایمان.. بگذار تاریخ قضاوت بکند.. اما با آخرین توان و با بالاترین انگیزه و هوش درس خواندیم.. من و زینب تنهایی هایمان را با کتاب پرکردیم... میدانی با آیکیو بالا چه دردی دارد فحش سهمیه خوردن؟ "سهمیه"، کمترین حق بچه های شهیدی بود که بعد شهادت پدرشان همه چیزشان را از دست دادند.. وقتی همکلاسی هایم بچه های هیئت علمی و بعضی مسئولین حکومتیبودند و با افتخار از"سهمیه هیئت علمی" و "سهمیه سیاسی" حرف میزدند من حتی نفسم بالا نمی آمد بگویم در مقابل شما مگر ما بچه های شهدا چند نفریم؟! فحش اشغال صندلیهای دانشگاه توسط آنها را ما خوردیم! در حالیکه هیچکس به مردم نگفت که از این چند صد هزار شهید فقط 30 درصدشان ازدواج کرده بودند و از اینها هم چند نفرشان بچه دارند! میبینی تکرار تاریخ را؟! ما بچه های شهدا باز هم سپر بلای بچه های بعضی مسئولین شدیم.. بگذار تاریخ قضاوت بکند بینمان.. تقسیم تاریخی را داشته باش.. وقتی ارزش خون بابای شهیدم به اندازه ی جوهر عقدنامه ی همکلاسی ام یا دوبنده ی فلان کشتی گیر هم نیست!.. خداوند به عیسی(ع) فرمود: بگذار بیهودگان بخندند، تو به چشمانت سرمه ی اندوه بکش!

درک ما از شرایط موجود تحمل هرچیزی را آسان میکند.. ما در حال پیشرفت وحرکت به سوی "تمدن بزرگ اسلامی" هستیم. جمهوری اسلامی در قلب هر انسان آزاده ای در دنیا نفوذ کرده و الگوی تمام عیار انقلاب های اسلامی در جهان شده است.. تا رسیدن به قله و گذر از پیچ تاریخی فقط "یک یاحسین دیگر" مانده..در این سالها شما چون "خودتان" منزوی شده اید فکر میکنید "جمهوری اسلامی" منزوی شده! ولی شما معادل جمهوری اسلامی نیستید..

من هم مثل امامم شانی برای 2-3 کشور استکباری در دنیا قائل نیستم و تمام کشورهای مستضعف دنیا را به این 2-3 کشور زورگو ترجیح میدهم..به هیچ کس هم باج نمیدهم.. گردنم را برای دست دادن با رییس جمهور فرانسه کج نمیکنم..دولت انگلیس را خبیث تر از هر کشور اروپایی میدانم.. آرزوی مذاکره با دولت آمریکا را هم ندارم.. سرم بالاست.. کیف میکنم که همه مردم دنیا از خاور میانه، آفریقا، آسیا و حتی جوان های اروپایی و آمریکایی، شعار های بابای من را در میدان های شهرشان سر میدهند.. ما توی قلب آنها هستیم...ما الان در دنیا "عزیز" هستیم.. من هم مثل رهبرم، انقلابی ام نه دیپلمات.. آقا فرمودند: "کسانی با رای ملت سرکار نیایند که در مقابل دشمنان بخواهند دست تسلیم بالا ببرند و آبروی ملت را ببرند". در 7اردیبهشت امسال در معیارهای فرد اصلح فرمودند:"اولا باید به خدا و به این انقلاب و به قانون اساسی و به این مردم ایمان و اعتقاد داشته باشد. ثانیا دارای روحیه مقاوم باشد. در مقابل فشار های دشمنان مقاوم باشند، زود نترسند،زود از میدان خارج نشوند.. ثالثا انسانهای باتدبیری باشند.با حکمت باشند. ما در سیاست خارجی گفتیم عزت و حکمت و مصلحت. در اداره کشور هم همین جور است.. رابعا باید تهذیب اخلاقی داشته باشد".

تحلیل شرایط امروز پیچیده نیست.. من عاشق جملات امام هستم. انگار امروز ما را میدیده اند... این حرف ها را2 ماه قبل از رحلتشان گفته اند.دوم فروردین 1368. باور میکنید؟ «چه کسی است که نداند مردم عزیز ما در سختی هستند و گرانی و کمبود بر طبقه مستضعف فشار می‏آورد، ولی هیچ کس هم نیست که نداند پشت کردن به فرهنگ دوَل دنیای امروز و پایه ریزی فرهنگی جدید بر مبنای اسلام در جهان و برخورد قاطع اسلامی با امریکا و شوروی، فشار و سختی و شهادت و گرسنگی را به دنبال دارد و مردم ما این راه را خود انتخاب کرده‏اند و بهای آن را هم خواهند پرداخت و بر این امر هم افتخار می‏کنند. این روشن است که شکستن فرهنگ شرق و غرب، بی شهادت میسر نیست... ما هنوز در قدمهای اول مبارزه جهانی خود علیه غرب و شرقیم. مگر بیش از این است که ما ظاهراً از جهانخواران شکست می‏خوریم و نابود می‏شویم؟ مگر بیش از این است که ما را در دنیا به خشونت و تحجر معرفی می‏کنند؟ مگر بیش از این است که با نفوذ ایادی قاتل و منحرف خود در محافل و منازل، عزت اسلام و مسلمین را پایکوب می‏کنند؟ مگر بیش از این است که فرزندان عزیز اسلام ناب محمدی در سراسر جهان بر چوبه‏های ‏دار می‏روند؟ مگر بیش از این است که زنان و فرزندان خردسال حزب اللَّه در جهان به اسارت گرفته می‏شوند؟ بگذار دنیای پست مادیت با ما چنین کند ولی ما به وظیفه اسلامی خود عمل کنیم.»

دلم میخواهد به امام بگویم: بله..بله..ما به وظیفه اسلامی خود عمل میکنیم.. بگویم آقا جان نگران انقلاب اسلامی ات نباش.. امید هایت که نمرده اند، ما زنده ایم.. انشاله همانطور که آقا درسخنرانی 25 اردیبهشت امسال فرمودند:" این انتخابات منتهی شود به انتخاب یک انسان شایسته و ارسته ی باعزم مومن انقلابی با همت جهادی".

آقای روحانی گفتید: "آدم هایی را کنار گذاشتند، به افرادی تهمت زدند دل انسان آتش میگیرد!" بله.. بگذار تاریخ قضاوت بکند که چه کسانی "یار" انقلاب بودند و چه کسانی "بار" انقلاب؟! چه کسانی "سرمایه" انقلاب اند و چه کسانی "سرمایه دار" انقلاب؟.. چه کسانی به انقلاب "خدمت" کردند و انقلاب "در خدمت "چه کسانی بود؟ چه کسانی "اهل پایکوبی" بودند و چه کسانی "اهل پایمردی"؟  سرمایه انقلاب منم.. سرمایه انقلاب زینب ماست.. که پاهایش را کرده توی یک کفش که برود خارج.. استاد برای رشته تخصصی اش توی ایران نیست.. و مامان باز نگران که دشمن، مصطفی احمدی روشن را توی خیابان های تهران شهید کرد حالا توی کشور خودشان اگر بفهمند فرزند شهیدید من چکار بکنم؟! مامان نمیداند که در دانشگاه های آنجا فرزند شهید به اندازه دانشگاه های ایران اذیت نمیشود! سرمایه انقلاب، علی احمدی روشن است، آرمیتا رضایی نژاد است...شهدا مظهر قدرت ایران هستند و فرزندان شهدا سرمایه های حقیقی انقلاب...

خداوند میفرماید: من جانشین شهید در بین خانواده او هستم. اگر کسی ایشان را خشنود کند، مرا خشنود کرده و اگر کسی آنان را به خشم آورد مرا به خشم آورده..  میدانی ما چطور فولاد آبدیده شدیم؟! سید الشهدا اسم زیاد دارد اما حضرت مهدی (ارواحنا له الفدا) در زیارت ناحیه مقدسه به جدشان میگویند" ربیع الایتام"... از بچه های شهیدی که در آغوش سید الشهدا بزرگ شدند و هیچ چیز عینی و مادی در این دنیا جز "جمهوری اسلامی" ندارند، بترسید ..

شما چطور توی چشم های ما نگاه میکنید و میگویید:"اگر بنا باشد سانتریفیوژ بچرخه و کل کشور بخوابه! یعنی یک کارخانه نطنز راه بیفته و صد کارخانه دیگرما بخوابه، ما این را نمیپسندیم!" شما از روی خانواده ی شهدای هسته ای خجالت نمیکشید؟از علی و آرمیتا خجالت نمیکشید؟!  من فکر میکردم به عنوان دبیر سابق شورای امنیت ملی حداقل سواد علمی را در این باب داشته باشید و بدانید که مسئله فقط یک کارخانه نطنز نیست و بسیاری از مواد و رادیو دارو ها و انرژی های نوین حاصله و وابسته به انرژی هسته ای و غنی سازی ست.. ثانیا مساله ی جهان غرب و استکبار و در راس آنها آمریکا باما مساله ی "اسلام ناب امام خمینی" ست ونه یک نیروگاه هسته ای.. اگر یک قدم عقب نشینی کنیم آنها مسئله ی دیگری را پیش میکشند.. تا جایی که دست از اسلاممان بر داریم و به اسلام آمریکایی آنها تن بدهیم! یعنی شما انقدر به غربی ها و قول هایشان خوش بین هستید؟ تجربه ی سنگین و شکست مفتضحانه ی شما در باب تعلیق ایران در بحث انرژی هسته ای چشم های شما را باز نکرد؟!

 توصیه آخرم به شما یک توصیه اخلاقی ست: این غرور و تفرعن را کنار بگذارید. با مردم صادق باشید. "کونوا دعاة الناس به غیر السنتکم".. احیای اخلاق و راستگویی را از خودتان و دوستانتان شروع کنید. خودتان را برتر از دیگران نبینید. در بهترین یا بدترین حالت اگر رئیس جمهور هم بشوید، "نوکر مردم" خواهید بود.. فراموش نکنید!

والسلام.

16 خرداد1392

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

دشمن پشت دروازه...

آخرین مناظره سیاسی نامزدهای انتخابات برای ایران یک فرصت بود یا یک تهدید؟!.. باید منتظر آینده باشیم... قدر مسلم اینکه حالا طمع آمریکاییها و اتحادیه ی اروپا برای شکستن ما، به استضعاف کشاندن و تحریم ما بیشتر و بیشتر شده است.. از بین 8 نامزد فقط 2 نامزد طرفدار مقاومت بر سر منافع ملی و پایداری در شرایط سخت تحریم هستند.یعنی سعید جلیلی و حداد عادل... 6 نفر بقیه از استاد تعلیق: روحانی که علنا از مذاکره با کدخدا یعنی آمریکا! حرف میزند تا بقیه حتی قالیباف و ولایتی اصولگرا! کم یا زیاد، به دنبال حل مساله تحریم با دادن امتیاز به طرف اروپایی هستند... حالا سازش 6 گزینه و مقاومت 2 گزینه دارد.. اگر شما جای دشمن باشید چکار میکنید؟ اما چند سوال:

آیا تحریم های ایران فقط به خاطر انرژی هسته ای ست؟ پس تحریم های قبل از آن و زمان جنگ را چطور تو جیه میکنید؟

 آیا ملت ما "شرفش" را به "شکمش" میفروشد؟

آیا مردم از مقاومت خسته شده اند و جمهوری اسلامی را تنها خواهند گذاشت؟

دشمن فهمیده طاقت بعضی مسئولین از ما مردم خیلی خیلی کمتر است.. پس حداقل نتیجه مناظره تشدید تحریم ها برای در هم شکستن ما خواهد بود.. این یک حقیقت است که اگر دشمن به کل از ما "نا امید" بشود بهتر زندگی خواهیم کرد... تا وقتی "طمع و امید" نفوذ یا پیروزی بر ما را دارد دست از فشار و تحریم بر نمیدارد.. دشمن به مردم کوچه و بازار " امید" ندارد، بلکه به مسئولینی که در آنها زمینه سازش هست امیدوار است.

رهبر انقلاب فرمود: کسانی با رای ملت سر کار نیایند که در مقابل دشمنان بخواهند دست تسلیم بالا ببرند و آبروی ملت را ببرند.

حقیقت این است که دنیای استکبار تا وقتی ما پرچمدار اسلام ناب محمدی هستیم با ما کنار نخواهد آمد.. دیروز جنگ تحمیلی 8 ساله.. حکم قصاص.. دموکراسی لیبرالی.. فتنه 88... نقض حقوق بشر.. امروز انرژی هسته ای .. فردا ولایت فقیه... تا اسلام ناب محمدی و انقلاب اسلامی هست ، تا هر روز عاشورا و هر زمین کربلاست، مبارزه هست.. سختی و تحریم هست.. و ما هم انشاله تا آخر می ایستیم..  دشمن با اسلام ما مخالفه.. اونقدر فشار میارند تا از اسلام فقط پوستینی به تن کنیم و مثل عربستان سعودی و قطر و امارات به "اسلام آمریکایی" تن بدیم..  

من حس کسی را دارم که دارند کلید دروازه شهرش را دو دستی تقدیم دشمن میکنند.. میترسم همه ی این سالها ، عزت و شرفی که با خون تن جوان هایمان به دست آوردیم بر باد برود...  اضطراب، خواب را از چشم هایم گرفته.. دشمن با تمام قوا پشت دروازه ایستاده و مومنین و نخبگان هنوز مردد در انتخاب اصلح هستند!.. تصمیم گیرنده نهایی مردم خواهند بود.. میزان رای ملت است..

پ ن: این خط این نشان! حرف پایانی حسن رو حانی در مناظره درباره  "ولایت فقیه" ادامه ی شعارهای فتنه 88 بود... اصلا حواستان هست؟؟

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

یعنی هلاک این ستاد مردمی هستم... این اعتکاف نذری پر برکت با نذر مسافر... در مسجدی که چند صد سال قدمت داشت و من را به آرزوهای دوران کودکی ام  که از نظر دکتر ماری خیلی مسخره بود رساند.. یک فایده دیگر هم داشت و آن طرح ابتکاری ساخت رحل با مقوا های رنگی برای حزب خوانی قرآنی بود.. ختم قرآن بصورت 120 حزب.. و هر ختم قرآن هدیه به یکی از اهل بیت علیهم السلام... تا اونجایی که من خبر دارم این مقواهای ما به شهر های دیگه هم رسیده.. اگه به دست شما هم رسیده از الان دست بکار بشید و از "ظرفیت" عظیم این بچه های ابتدایی و راهنمای که امتحانشون رو دادند استفاده بکنید!

 الان یک جوری شده که این بچه ها مثل فیلم آرگو نشستن مقوا قیچی میزنن.. وقتی به مریم میگم دست بجنبون باید تا ظهر اینا رو درست کنیم.. میگه نع! من میدونم اینا تموم بشه تو باز مقوا میخری! یعنی سوزی داره صداش که جیگر آدمو سوراخ میکنه!! باتشکر از همه ی عزیزانی که با دستا و قلبای پاکشون خیلی به ما کمک کردن.. دست تک تکتون رو میبوسم... انشاله با هم بریم کربلا جبران کنم...

پ ن: شما شاهد باشید این کلمه ظرفیت رو دکتر جلیلی انداخته تو دهن ما..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

اسلام ناب ...

سلام علیکم و رحمه الله..

اگر نبود تنهایی مردی که به او و گفتمان انقلاب اسلامی اش "اعتقاد" و "باور" دارم به وبلاگ گرد و خاک گرفته ام برنمیگشتم...

و اما بعد.. غمگین ام از انحراف دوستان و همفکران سابقم.. به اینکه دچار مصلحت اندیشی و ترس از رقیب شده اند.. به فتنه92 که امتحان بزرگ ما فرزندان علی ست.. تو را به خدا "شاهقلی" را با "عمار" اشتباه نگیر!! ازترس اصلاح طلب ها به دامن تکنوکرات ها و ساکتین فتنه نیفت.. محض رضای خدا به صدای آقا خوب گوش کن.. برای انتخاب کاندیدای اصلح به حجت شرعی برس.. حجت شرعی را خوب فهم کن.. 

من خسته از شیفت های بیمارستان ..کلافه از کلاس زبان.. خودم را به دریای استقبال از مرد تنهای گفتمان انقلاب رساندم.. حرفهای حاج علیرضا پناهیان انگار من رابرد به 15 سال قبل.. به کودکی هایم ..به عصرهای هیئت.. صدای سلحشور انگار من رابرد به عصرهای کربلا که از هتل تا حرم را میدویدیم تا به نماز مغرب حرم حضرت عباس برسیم.. این آسمان هی آبی تر و آبی تر و آبی تر میشد... چشمهایم هی خیس تر و خیس تر و خیس تر... من توی حیاط مسجد امام حسن عسگری بودم که آمدی توی حلقه ی سلام و صلوات و یاحسین..

"پشت خیمه های دشمن هستیم نه در شعب ابی طالب! اندیشه دینی برای ما اقتدار به همراه می آورد..." سونامی سعید جلیلی از قم آغاز شد... باور کن ما باز هم شهر آغاز و خون و قیامیم..

پ ن : امید و شجاعت  توی کلمه های حرفهایت را دوست دارم... 

  • دکتر یونس