بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

از همه کسانی که به اندازه جرعه ی آبی و جواب سلامی به گردنم حق دارند حلالیت میطلبم.. عفو کنید من را ، دعا کنید برایم.. همه ی دوستداشتنی هایم ،آقا جانم را به امانت میگذارم پیشتان.. دستتان را از توی دست مجروحش بیرون نیاورید به مقصد میرساندتان..

چون اینجا را میخوانی، کاشی های حرمین و کفن متبرک و تربت و وصیتنامه ام در کمدکتابخانه ی  کنار دیوارحیاط، طبقه پایین، سمت راست ... من نتونستم ببرمت کربلا، حلالم کن..

"مسئولیت ما مسئولیت تاریخ است.بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علی (علیه السلام) بود که با هیچ ناحقی نساخت تا سرنگون شد. ما از سرنگون شدن نمیترسیم، از انحراف میترسیم." اینها را خیلی سال پیش شهید غلامعلی پیچک گفته بود.. حال این روزها ست.. از اسلام آمریکایی چه خیری دیده ملت ما؟!..افلا یعقلون؟!

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند/ به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

عشق اگر خواست، نصیحت به شما، گوش کنید/ تن برازنده ی اونیست، به او سر بدهید

من به این راه ،که راه امام و شهدا و راه اسلام ناب محمدی بود ایمان داشتم.. به رهبر فرزانه اش، عشقم مولا سیدعلی ایمان و باور و اعتماد داشتم، ایمان داشتم که نائب برحق امام عصر(ارواحنا لتراب مقدمه الفدا) در زمان ماست. "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"، اسراییل و آمریکا را یزیدیان امروز عصر بشر میدانم.. از اسلام آمریکایی متنفر و منزجرم.. راه فقط یکیست. خوشحالم که با تمام آلودگی ها و بدیهایم از دیدن و پیمودن این راه محروم نشدم. الحمدلله رب العالمین.

خوشم که نام حسینم ز لب نیافتاده    یگانه پشت و پناهی که داشتم، دارم..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

زینب: بیا یه چیز "بامزه" نشونت بدم..

من: ببینم.. چی؟

زینب:خنده داره نع؟!

من:.........

زینب:اه.. چی شد؟

پ ن1: این عکس روی جلد مجله the week را فقط سایت tadbir24.ir از شدت ذوق زدگی کار کرده..

پ ن2:این عکس بیشتر از عکس وداع دخترجوان فلسطینی با نامزد شهیدش در غزه جگرم را سوزاند..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

قهرمان کودکی هایم،پیامبران بودند.. همان ها که مامان باید بدون حذف حتی یک "واو" از اول تا آخر کتابهایشان را میخواند و من نقاشی های صفحه مقابلش را رنگ میکردم.. چشم انتظاری های ممتد و اخلاق گند بازی نکردنم با بچه های دیگر و کوچه نرفتن و شلوغی نکردن هایم از من یک کتابخوان حرفه ای ساخت از کودکی.. الان مثلا یک بخش از کودکی ام را توی قصر فرعون گذرانده ام، همان که با وسواس رنگ آمیزی اش میکردم.. یک قسمتی را با ابراهیم بوده ام وقتی پرنده های صدقاچ شده را میگذاشت سر کوه و صدایشان میکرد تا قیامت را باور کند و قلبش آرام بگیرد.. بعد از شهادت بابا رسما با محمد امین(ص) قد کشیده ام.. توی بیابان های جزیره العرب که همین قم خودمان بود.. من "هجرت" را اینطور فهمیدم.. که آدم فقط یک دست لباس، غیر از لباس تن اش را بردارد و خانه ی سیصد متری و زندگی و کتاب ها و گلخانه و تلویزیون رنگی توشیبا و اسباب بازی هایش را رها کند و برود در یک زیرزمین گرم چند متری در یک شهر دور گرم زندگی بکند..چرا؟ چون مجبور است.. چون ازین به بعد مثل خود خود محمد(ص) است.. چون بابا ندارد.. چون قم بهتر است از هرجای دیگری..

میان همه ی پیامبر ها اما قصه ی یونس نبی ابهتی داشت برایم.. یک نفر 40 یا 33 سال مردم را به راه راست دعوت کند.. جز دونفر که دوستش هستند: "روبیل" و "تنوخا" که اولی عالم است و دومی عابد، کسی بهش ایمان نیاورد.. بعد عصبی و عصبانی بدون توجه به خواهش های روبیل و با حمایت و همراهی تنوخا مردمش را نفرین بکند و رهایشان کند و برود.. تا اینجا من به یونس حق میدادم.. حالا چرا خدا همینجا تحقیرش میکند میگوید مثل "عبد فراری" به سوی کشتی رفت را نمیدانم.. وإِنَّ یُونُسَ لَمِنَ المُرْسَلِینَ * إِذْ أَبَقَ إِلَى الفُلْکِ المَشْحُونِ ..(صافات/139و140)

بعد سوار کشتی میشود با تنوخا، وقتی خوب از ساحل دور شد، قهر و غضبش کمی فرو نشست، دلش یک کمی خنک شد، تازه ابرهای تیره و موج های خروشان می آیند تا کشتی را زیر و زبر کنند.. بعداهل کشتی میگویند حتما گنهکاری بین ماست! بیندازیمش به دریا، تا طوفان و دریا آرام بگیرند و هلاک نشویم.. یکعده کافر بت پرست و این حرف ها؟! بگذریم. خب قرعه میزنند.. به اسم کی در می آید؟ یونس! تنها پیامبر جمع! بعد خودشان شرمشان می آید..دوباره قرعه میزنند.. باز اسم یونس.. اینجا خودش لباسش را در می آورد.. بار سوم قرعه میزنند.. باز اسم یونس.. میرود لب کشتی و می اندازندش به دریای طوفانی.. خب در این لحظات یاس و مرگ و غرق و خفگی که مثل پر کاه وسط موج های سهمگین و سیاه بالا و پایین میرود و کشتی و چشمهای متعجب تنوخا محو میشوند.. در همین لحظات که آب حلق و دهانش را پر میکند و موج ها به صورتش سیلی میزنند و غوطه ور است در گرداب .. یک نهنگ عظیم الجثه میبلعدش.. یعنی قورتش میدهد.. یعنی این حرکت خداوند من را هلاک کرده که معلوم نیست دقیقا دارد یونس را نجات میدهد که غرق نشود یا زجرکشش میکند؟ (اوج بدبدختی و بدشانسی یونس و فوران اشکهای من!) * فَساهَمَ فَکانَ مِنَ المُدْحَضِینَ * فَالْتَقَمَهُ الحُوتُ وَهُوَ مُلِیمٌ..(صافات/141و142)

حالا یونسی که شما باشی، خودت را وسط تاریکی های متراکم معده ی یک نهنگ میبینی.. بوی گندو کثافت لاشه ی ماهیهای خورده و اسید معده ی یک نهنگ را بگذار کنار، با اینهمه "نامهربانی" یارت چه میکنی؟ زجر ازین بالاتر برای یک پیامبر؟ من درین جای داستان بیحال میشدم.. اشک میریختم.. برای یونس بی پناه زار میزدم.. بعد یونس به جای اینکه سرش را به دیواره ی سه لایه عضلات مخطط و صاف و حلقوی معده ی نهنگ بکوبد، فریاد بکشد، به زمین و زمان فحش بدهد، یا بگوید نجاتم بده.. میگوید: "یا الله و یا رحمان و یا رحیم، یامقلب القلوب، ثبت قلبی علی دینک".. قلبم را روی دینت ثابت بدار.. انی کنت من الظالمین.. من ظالم بودم.. وَذَا النُّونِ إِذ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادى‏ فِى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّى کُنْتُ مِنَ الظّالِمِینَ ..(انبیا/87)

یونس ذکر میگفت و من در 4 جلد کتاب علمی ام خوانده بودم که نهنگها میروند به اعماق اقیانوس ها.. جاهاییکه کسی ندیده و نمیداند.. بعد میگفتم خدایا بهتر نبود یونس را در در دریا غرق میکردی؟حداقل جنازه اش می آمد روی آب اما حالا کسی چه میداند چند صدمتر زیر اقیانوس در بطن یک نهنگ، نیمه جان است.. بعد یونس با آخرین رمق و توانش میگفت: سبحانک! من جایی تورا عبادت میکنم که هیچکس تورا عبادت نکرده!.. منت گذاشتی به سرم.. دردت به جانم.. نگران یونس نباش.. بی همتا و منزهی تو..بعد خدا میگوید اگر اهل ذکر نبود تا قیامت باید در شکم ماهی میماند!.. خدا..همین خدا! باور میکنی؟!.. فَلَوْلا أَنَّهُ کانَ مِنَ المُسَبِّحِینَ * لَلَبِثَ فِى بَطْنِهِ إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ..(صافات143و 144)

بعدها فهمیدم که خدا به نهنگ گفته بود تاوقتی یونس مهمان توست! باید روزه باشی.. هیچ چیز نخوری تا یونس در معده ات هضم نشود و سالم بماند.. بعد گوشت تن نهنگ و گوشتو پوست تن یونس آب شده بود.. تا خدا به نهنگ دستور داده بود با احترام یونس را بیاورد به ساحل و تن نحیف شده اش را روی شن ها رها کند.. بعد خیلی تند برایش یک بوته ی برگ پهن کدو رویانده بود تا سایه بیاندازد بر یونس، آفتاب پوستش را نسوزاند (چه لطیف!) و از خوردن کدویش جان بگیرد.. * فَنَبَذناهُ بِالْعَراءِ وَهُوَ سَقِیمٌ * وَأَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ (صافات/145و146) بعد یک کرم را فرستاده بود تا بوته را بخورد و یونس را برنجاند و بالاخره بگوید خدایا چه میکنی؟! بعد خیلی شفاف جواب بدهد: "تو از خشک شدن بوته ی کوچکی که برایش زحمتی نکشیده ای میرنجی ولی از نزول عذاب بر عده ی زیادی از بندگانم نگران نبودی؟!"

همه اش برای همین یک جمله ؟!.. خاطر بنده های گنهکارش را هم میخواهد. به چه زبانی عرض کنم؟.. نمیخواهد نفرین یونس  عذابشان کند.. نمیخواهد یونس اینقدر ناشکیب و ناصبور باشد.. میخواهد همه را بزرگ کند.. از نبی و مرسل تا گنهکار و مشرک.. رب.. مربی.. پروردگار... فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّیْناهُ مِنَ الغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِى المُؤْمِنِینَ..(انبیا/88)

پ ن1: تنوخا خیلی نامرد است.

پ ن2: به طرز فجیعی از همان کودکی تا همین الان با یونس همزاد پنداری میکنم.. به طرز فجیع..

پ ن3: عاشق و هلاک خداوند یونسم.. حال و روز این شبهاو حاصل جستجوهاست که میگویی بگو.. این دیگر کلمه نمیشود..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

از صبح با تصویرمبهمی از کودکی هایم از خواب بیدار شده ام.. یکساعتی را توی رختخواب با پلک بسته هی فکر کرده ام.. هی این نقاشی کمرنگ باران خورده را تصور کرده ام.. شفاف تر نشده است لاکردار.. تصویر چرخیدن های من و ز توی هال بزرگ خانه ای که بابا هر بار که از جبهه می آمد یک جایش را میساخت.. تصویر درهم و برهم اتاق وقتی می ایستادیم و تلو تلو میخوردیم و دنیا دور سرمان میچرخید.. تصویر ریختن آب جوش کتری روی چراغ والور نفتی وسط اتاق.. تصویر بخار آبی که از روی شلوار مامان دوزم بلند بود.. از همان ها که همه ی بچه های دهه ی شصت میپوشیدند.. صدای نفس نفس زدن های مامان ، گریه ی ز.. تصویر دکتر هندی درمانگاه پشت خانه.. رد سوختگی  گوشه ی پلک چشم چپ.. چقدر مامان دعا کرده است برای اینکه جایش نماند.. چطور مرا گیر می انداخت گوشه ی حمام  و با لیف و صابون روی تاول ها میکشید تا زودتر خوب بشود.. گوشت اضافه نیاورد.. چقدر دست هایش قدرت داشت.. با دست راستش دو دستم را میگرفت و میچسباندم به کاشی های حمام.. با شانه اش سرم را ثابت نگه میداشت و جلوی تقلا کردنم را میگرفت و پاچه ی شلوارم را از تنم در می آورد و با دست چپش همانطور که میلرزید پوستها و گوشت ها را خوب میکند.. جوری که پوست زیرش صورتی خوشرنگ بشود.. همینی که الان به مریض هایم میگویم..

من اولش التماس میکردم.. تپش قلب کبوترانه ام را از روی پیرهنم هم میتوانستی ببینی.. لرزیدنم را هم.. بعد کمک میخواستم از کی؟ از خودش!.. بعد فریاد میکشیدم با آخرین توان... بعد چنگ میزدم به خودم، به خودش..بعد خسته و ناامید و بی حال میشدم... بعد می آوردم بیرون مثل یک ماهی کوچولو که تمیزش کرده باشند.. پولکهایش را کنده باشند.. بعد بغلم میکرد و میبرد درمانگاه تا رضایت را توی چشمهای خانم دکتر هندی ببیند و وقتی پانسمان تمام شد برای بار صدم بپرسد: "قبل ازینکه باباش از جبهه برگرده خوب میشه؟میخوام جاش هم نمونه ها..باباش حساسه" ... بعد می آوردم خانه. چادر مشکی کیفی اش را که همیشه اتو زده بود در می آورد و تا میکرد.. بعد در آرامش پس از طوفان و یک جنگ نفس گیر نابرابر.. همدیگر را بغل میکردیم.. او به من میگفت ببخشید.. من به او میگفتم ببخشید.. دوتایی گریه میکردیم ، خسته و تنها و مغلوب و مضطر دربغل هم میخوابیدیم.. تا باز فردا بشود.. باز من را گوشه حمام یا دستشویی گیر بیاندازد.. باز... حالا میدانی چی یادم می آید؟.. راهروی رو به حیاط بزرگمان را یادم هست.. همانی که تا زنگ در را میزدند من و مامان و ز میدویدیم تا ببینیم خودش آمده یا دوستش برایمان چتر منورهایش را آورده یا نامه رسان نامه اش را.. یک جوان دومتری بیست و سه ساله با یک اورکت سپاه و موها و مژه های مواج خاک آلود را یادم هست که ازین راهرو می آید تو مینشیند کنار رختخوابم.. لب های ترکیده اش را میگذارد روی سرخی محو گوشه ی پلک چپم.. میگوید قشنگتر از قبل شده، مثل اینکه خدا با یک مداد صورتی کم رنگ خط چشم کشیده برایت.. بعد میگوید :"بابا را ببخش که پیشت نبود، وقتی مریض بودی.. پیشت نبود وقتی بیمارستان رفتی".. بعد من دستهایم را میگذارم روی محاسن نرم مشکی اش و میگویم:" عیبی ندارد".. یکجور که تهش حتی احساس شرمندگی نکند.. اما اشکها از لای پلکها بیرون زده و سریده است روی رد خط صورتی..

من اینطوری از خواب بیدار شده ام.. هی به پایم نگاه کرده ام اما هیچ جای سوختگی پیدا نمیکنم.. ولی رد دست مامان روی مچ دست هایم هست.. از آن به بعد، مچ هایم دیگر قوت ندارد.. قلبم هم...

پ ن1: "یکی از خطاهای محاسباتی این است که انسان در چهارچوب عوامل محسوس و صرفا مادی محدود بماند. یعنی عوامل معنوی را، سنت های الهی را، سنت هایی که خدا از آن ها خبر  داده است،آنچیزهایی که با چشم دیده نمیشود ندیده بگیرد..خداوند فرموده است:ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم. دیگر ازین واضح تر؟ اگر شما در راه خدا حرکت کنید، دین خدا را نصرت کنید،خدا شما را نصرت خواهد کرد.." (بیانات حضرت آقا درجمع مسئولین نظام 93/4/16)

پ ن2: امشب افطار مهمان حرم بودیم.. الحمدلله که حواست جمع همه چیز هست..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

دعوت این پیغمبر دعوت سختی است، ایشان به خدای متعال قول داده که من همه اینها را پاک و پاکیزه تحویلت میدهم، بارشان را می کشم و پاک می آورم و تحویل شما می دهم؛ لذا فرمود «حَمَّلَهُ‏ ذُنُوبَ‏ شِیعَتِه»‏، بار گناهان اینها روی دوش من. این معنایش این نیست که برویم گناه کنیم؛ بلکه معنایش این است که بدانیم که بار گناهان ما روی دوش اوست. فرمود من اینها را پاک می کنم و یکی از بهترین وسایل تطهیر، بلاست.

خدای متعال برای این که ما را پاک کند، یک شب تا صبح بیمارمان می کند، فقیرمان می کند و ...، آن وقت این وجود مقدس، جزو مهربانی هایش این است که گفت خدایا بلایش را من می کشم، طهارتش را به امتم بده؛ این است که هیچ پیغمبری به اندازه این پیغمبر اذیت نشده است، چون می خواهد همه را برساند، شما بلا و مصیبت سیدالشهداء را ببینید، مصیبت حضرت زهرا و امیرالمومنین را ببینید، روایت دارد همه اینها مصیبت های نبی اکرم است که بین اهل بیتش تقسیم شده است...

سیدالشهداء بار بلایی را که نبی اکرم می خواستند با آن عالم را ببرند، به دوش کشیده و قبول کرده است، لذا «حُسَیْنٌ‏ مِنِّی‏ وَ أَنَا مِنْ حُسَیْن‏».. ما را با محبت خودش با بلاء خودش سالک کرده و در قیامت هم همینطور است، در قیامت هم بار ما را میکشد. در روایات آمده است که فرمود: «در همین لحظات آخر حضرت جبرئیل آمد. پیامبر به او گفت: جبرئیل کجا بودی که در این حالت من را تنها گذاشتی؟ عرض کرد: یا رسول الله رفته بودیم آسمان ها را تزئیین کنیم، ملائکه را آماده کردم صف در صف آماده استقبال شما هستند فرمود: جبرائیل اینها من را خوشحال نمی کند، یک چیزی بگو خوشحال بشوم، عرض کرد: چه چیزی شما را خوشحال می کند؟ فرمود: خدای متعال با امت من می خواهد چه کند؟ رفت و برگشت این آیه را برای بار چندم آورد، «وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی»(ضحی/5)، خدای متعال می فرماید پیغمبر ما اختیار را دست شما می دهیم، هرچه می خواهید دست گیری کنید تا راضی بشوید».

پی نوشت ها: قسمتی از سخنرانی استاد سیدمهدی میرباقری:شناخت رسول اکرم(ٌص) در قرآن/نبی، رسول، شاهد، مبشر، نذیر، داعی و سراج منیرعالم. http://mirbaqeri.ir/articles/

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

می‏‌شود یکی شیرینی محبتت را بچشد و سراغ کسی دیگر برود؟ می‌شود یکی با تو مأنوس باشد و دلش بیاید یک لحظه رو از تو برگرداند؟ ما را هم بگذار بین آنها که برای دوستی انتخاب کردی، دوستی‌شان را خالص کردی و شوق دیدنت را انداختی به دلشان؛ همان‌ها که به هر چه کنی، راضی‌اند؛ همان‌ها که اجازه دادی رویت را ببینند و قلبشان را از عشقت پر کردی. برای دیدار، انتخابشان کردی؛ کاری کردی همه صورتشان رو به تو باشد و دلشان از هر کس و هر چیزی جز تو خالی باشد.
ما را هم بگذار بین آنها که شادی‌شان با توست؛ همه عمرشان از ته دل، آه شوق می‌کشند و عاشقانه می‌خوانند. یاد بزرگی‌ات می‌افتند و پیشانی به خاک می‌گذارند؛ چشم‌هایشان از ذوق بندگی‌ات خواب ندارد و اشک‌هایشان از هراس روبه‌رو شدن با تو می‌ریزد. از تو مهرت را می‏‌خواهم و مهر هر که مهر تو را دارد و مهر هر کاری که مرا به تو نزدیک می‌کند. خودت را برای من محبوب‌تر از همه کن و بگذار محبتت مرا ببرد تا بهشت و شوقت نگذارد نافرمانی کنم. منت بگذار به من و بگذار نگاهت کنم... (صحیفه سجادیه - ترجمه فاطمه شهیدی)

پ ن: این روزها ی قبل رمضان دارد میکشد من را.. مهمانی آمدن اینقدر  استرس دارد؟... میگوید: "دل م میخواد چشامو ببندم و وقتی باز کردم سال 93 تموم شده باشه".. دارم توی دلم برای مستجاب شدن آرزویش، دعا میکنم... به حساب انگشتهای من چیزی به آمدن م نمانده...

  • دکتر یونس