بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

با منی، یا در یمنی..

 از 8 فروردین1394 تا همین الان مدام به خودم میگویم اگر بابا زنده بود، الان توی یکی از هواپیماهای هلال احمر نشسته بودم و در یمن بودم.. بابا میتوانست.. فقط بابا میتوانست.. فی الحال یکی از سه چیزی که میخواهم این است که اگر "با تو" نیستم حداقل "در یمن" باشم. یعنی درست ترش حالا در یمن بودن برایم مهمتر از با تو بودن است. همین را میخواستی؟ میخواهم بروم آنجا و دست این پسر بچه گرسنه را که در زباله ها دنبال غذا میگردد بگیرم و برایش حلوا درست کنم. میدانی که دو کار را هیچ کس به خوبی من انجام نمیدهد: گریه کردن و حلوا درست کردن! بعد با همین دست هام بگذارم به دهانش و بگویم برای غیرت و عزت و عاطفه و مسلمانی و مردانگی که در ما مرده است ، الفاتحه مع الصلوات...

پ ن 1: در بین همه ی بهارها و انقلابهای اسلامی دو تاش را بسیار دوست داشتم: مصر و یمن. انقلاب مصر که از بین رفت. امیدم به مردم رنج کشیده و تکیده ی یمن است و دیگر هیچ.. چند هفته قبل از حمله آل سعود به یمن در کامنتهای وبلاگ مسیر نوشته بودم یمنی ها و دشنه های زیبا و لباس محلی شان زیباست و چقدر بابت این اعتماد به نفس و اصل بودنشان دوستشان دارم. الحمدلله که همه ی دلخوشی ها و دوست داشتنی هایم مورد هجوم شیطان قرار گرفته است و من و دوست داشتنی هایم در یک جبهه در آغوش خدا تنها مانده ایم.

پ ن2: قال الحواریون: نحن انصارالله http://senobari.blogfa.com/post/632

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

در روزهایی که هیچکس به ما و ما به هیچکس اعتماد نداریم ، در روزهایی که هیچکس به من و من به هیچکس اعتماد ندارم، در روزهایی که خودم هم به خودم اعتماد ندارم.. او به تک تک ما اعتماد دارد. این جمله اشک را نشاند توی چشم هام و پشت به اهل خانه و رو به تلویزیون نشستم تا کسی اشکهام را نبیند.. این مهمترین قسمت حرفهای آقا بود برای من.. مهمتر از تحلیل بیانیه لوزان و.. 

برایم همین مهم بود که اگر هیچ کس نیست توی این دنیا که بهم اعتماد کند و حتی همین مامان و زینب و مریم و دایی و عمو و خاله و عمه و دوست و غریبه فکر میکنند بهتر از من، من را میشناسند و باید به حرفشان گوش کنم و من فقط در حال گند زدن به زندگی ام هستم! در روزهایی که خودم هم از دست خودم شاکی هستم و اعتماد به نفسم در حال له شدن است.. در روزهایی که دلم میخواهد توی یکی از هواپیماهای دارویی که به یمن میرود قایم بشوم و بقیه عمرم را در خرابه های بیمارستان های یمن بگذرانم و شب ها بچه های یتیم شده را در بغل بگیرم و با دست روی گوش هایشان را بگیرم تا صدای بمباران جنگنده های صعودی و امریکایی را نشنوند.. در همین روزها فقط او به من اعتماد داشت...

"ما حرفمان با مردم بر مبنای اعتماد متقابل است. مردم به این حقیر ضعیف اعتماد کردند، بنده هم به تک تک این ملت اعتماد دارم". (بیانات رهبر در سالروز ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها 94/1/20)

پ ن: از امام موسی صدر(رحمه الله علیه)  پرسیدند : چطور با این جوانها کار میکنی؟! گفت: من یک چشمم را به روی امروزشان میبندم و یک چشمم را به روی فردایشان بازتر میکنم... به گمانم آقاسید علی هردو چشمش را به روی امروز ما بسته و فقط به فردایمان فکر میکند.. فقط اینطوری میشود به ما اعتماد داشت..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

دیپلمات ها یاد بگیرن..

ممنون از بچه های آقا رسول خادم که تو این روزهای " از پیشرفت رانده، در تحریم مانده" ، دلمان را گرم کردند..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

بیست و یک فروردین 1377 از مدرسه رسیدم خانه.. اخبار میگفت علی صیاد شیرازی توسط منافقین شهید شده.. مادر گریه میکرد. من هم فقط گفتم فروردین چه ماه بدیه! انگار چینی ضعیف روحم که با شهادت سید مرتضی آوینی ترک برداشته بود حالا خورد شده بود.. نمیدانم چطور دستم را گرفتم به نرده های راه پله و با بهت نشستم در پاگرد پشت بام و گریه کردم.. فقط گریه کردم.. صیاد را نمیشناختم. فقط یادم می آمد که بابا او را خیلی دوست داشت و همین چند روز قبلش در روز عید غدیر آقا به او درجه امیر سپهبدی داده بود.. و حالا چقدر آقا غصه میخورد.. چقدر تنها میشد..

اردیبهشت 87 در آن روزهای مرگ و غم و فراموش ناشدنی بالاخره کتاب " در کمین گل سرخ" از انتشارات سوره مهر را خواندم. در مقدمه ی کتاب محسن مومنی نوشته است : کتاب را تقدیم میکنم به جوانانی که بدون اینکه "علی صیاد شیرازی" را دیده باشند با او دوستی دارند و به نامش عشق میورزند و میخواهند او را الگوی زندگی خود قرار دهند! خواندن این کتاب معجزه ای بود برای من.. آنقدر که دست هام را بگذارم روی زانو هایم و بلند بشوم.. فقط بلند بشوم.. به احترام کسی که حالا بیشتر میشناختمش .. به احترام کسی که آن روزها شبیه ترین بود به من و شبیه ترین بودم به او.. به احترام مردی که همیشه اشک هایش را توی چشمهایش نگه میداشت..

از نیمه ی کتاب به بعد، حیرت و اشکهام تقریبا تبدیل به ضجه های خفه شدند.. آیا حقیقتا او یک انسان بود؟ خب من امیرالمومنین علی و سلمان و عمار و مالک اشتر را ندیده ام. حتی عکسی از آنها را.. ولی او را دیده ام.. واقعی واقعی بود.. مثل ما روی دو پایش راه میرفت اما هیچ مثل ما آدم های قرن معاصر نبود.. مثل پیامبر توی قصه ها تنها و صبور و خستگی ناپذیر بود.. مثل فرشته ی توی قصه ها مهربان بود.. مثل قدیس ها پرهیزگار بود.. مثل صخره ی توی عکس ها مقاوم و سرسخت بود.. باز همان بچه مدرسه ای شده بودم که در پاگرد راه پله نشسته بود و بدون اینکه بداند چرا گریه میکرد.. میگفت: خب حالا الان تو گریه کنی اون زنده میشه؟.. گفتم: ببین بودن تو این دنیا همینجوری سخته.. بودن درش برای ما تلخه.. شیرینیش زیر دندون ما نرفته و نمیره.. سرمون بهش گرم نمیشه.. تا دنیا دنیاست ما درش غریبه ایم.. آدم ها هم که فقط بلدند با بدی ها و خودخواهی شون این دنیا رو تلخ تر بکنن. حالا این وسط یکی مث علی صیاد شیرازی هم بذاره بره، خب دنیا تلخ تر میشه، نمیشه؟

اما بلند شدم... سوم تیر دستم را گرفتم به زانوهام و بلند شدم. گفتم من قوی هستم. من مثل علی صیاد قوی هستم. عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست..

پ ن: محسن مومنی کتاب "در کمین گل سرخ" را بعد از سه سال تحقیق نوشته و گفته است زندگی بعد از جنگ ایشان خودش یک کتاب مفصل و مستقل خواهد بود. آیا چاپ شده؟ کسی خبر دارد؟!

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

شام برفی

قسمت دوم: خب بعد ازینکه یک ربع به سوتی خودم خندیدم. با خودم قرار گذاشتم تا هرشب یه قسمت از کتاب رو قبل از خواب بخونم. ولی کتاب 4 صبح تموم شد!

تازه یادم اومد اگه با دقت به نویسنده ی مذبور نگاهی می انداختم یادم می آمد همانی ست که ماه رمضان چندسال قبل با علی در مشهد عکس گرفته بود و علی تند تند پیامک میزد که اسم کتاباشو بنویس. من هم تند تند مینوشتم و او میگفت و جلوی یک عده بچه مدرسه ای و نویسنده ی معروف پز میداد! چقدر گفتم علی تو رو خدا بپرس حسین علی مردی "حکایت زمستان" الان کجاست؟ چه کار میکنه؟.. تو رو خدا بپرس "خاکهای نرم کوشک" راسته؟ واقعی واقعیه؟ دست آخر برایم کتاب هاجر را با دستخط عاکف گرفته بود. (بد بختی اینه که علی هم سوتی داده اونجا! یعنی این خانواده داره به قهقرا میره..) این چه بدشانسیه که با نویسنده ی به اون معروفی و قدری باید سر بی ریخت ترین کتابش بحث کنم!! آخ اگه میدونستم عاکفه حتما همه کتاباش رو با دستخطش برا بچه ها میگرفتم.. چه شاهکاری میشد واسه هدیه دادن..اف بر تو دنیا! اف!

بین قدم زدن و کتاب خواندن قبل از خواب، کتاب خواندن را انتخاب کردم. کتاب خیلی خوب شروع میشه. با قوت. جالبه که 15 رمضان همون سال احتمالا تو فرودگاه با هم بودیم! اونا رفتن سوریه و ما کربلا.. اونا اسیر شدن تو چنگال تکفیری ها و ما... خدایا چطور شکرت رو به جا بیارم؟..

چند جای کتاب از شدت گریه به هق هق افتادم. یکیش شب اول محرم که 12 تا از زخمی ها رو جدا کردن تو یه خونه خرابه و تو اون وضع افتضاح و سرما و گرسنگی و لباسای چرک و پاره که فرش و گلیم رو میکشن رو سرشون و میخوابن، یکیشون میگه: یا امام حسین 50 ساله محرم برات مشکی پوشیدم ولی حالا اینجا اسیرم.. بعد دوستش میگه ناراحت نباش آقا هوای نوکراش رو داره.. فرداش که بعد 150 روز برای اولین بار بهشون لباس میدن. پولیور بافتنی که به خواب هم نمیدیدن، پولیور اون دو تا مشکیه.. ببین آدم اسیر باشه.. زخمی باشه.. گرسنه باشه.. دلتنگ باشه.. ببینه اربابش؛ عشقش، آقا امام حسین حتی اونجا هم هوای دلش رو داره نابود میشه..

اون شب محرم  که مصطفی (که مداح کاروانه و پاش غرق عفونته) به لطف سرو صدای موتور برق مداحی میکنه. آخر مداحی یاد هیئت های تو ایران میکنه و میگه الان تو ایران چه هیئتای باشکوهیه..آقا امسال چای روضه ات رو هم نخوردیم.. بعد در میزنن، یکی از نگهبانا برای اولین و آخرین بار تو مدت اسارت یه کتری چای براشون آورده. اینا زار میزنن از شدت گریه و غریب نوازی آقا.. نگهبان تکفیری هم هاج و واج مونده که چه خبره.. صاحبخونه فراری همه وسایلش رو جمع کرده جز چند تا استکان که تو آشپزخونه جامونده.. انگار کن از قبل فکر همه چیز شده باشه و یکی با دستای لطیفش پازل اسارت این 48 نفر رو با دقت چیده باشه..

حرف مصطفی اصفهانی چقدر پخته است که میگه ما همش متوسل میشیم به اهل بیت و از خدا آزادی میخواییم. این غلطه. بیایید ازشون بخواییم بقیه این امتحان رو بهمون ببخشن. سیب تا نرسه از درخت نمی افته..

یا تو همون خونه که محمود خواب رسول الله رو میبینه. میگه دیدن رسول خدا و شنیدن صداش اونقدر دلپذیر و مست کننده بود که تمام رنج اسارت رو از وجودم برد.. این حرف بزرگ و عجیبیه! وقتی به خاطر اینکه اسمت حسینعلی هست دو بار بیشتر از بقیه شکنجه میشی. وقتی سمیر و عمر سیگارهاشون رو رو تنت خاموش میکنن و حمزه با تبر بالای سرت ایستاده تا ذبحت کنه. وقتی میبرنت ابوغریب سوریه که محل قطعه قطعه کردن اجساد شیعیانه. وقتی غذا و آب نداری و سی و چند روز سرت رو روی آب فاضلاب رو زمین سرد میزاری و نجاست از چاه بالا میزنه و لای انگشتات رو میپوشونه. وقتی همونجا نماز میخونی و با خدا حرف میزنی. وقتی صدبار میبرن اعدامت کنن. وقتی صد و پنجاه و نه روز گرسنه و تشنه و پابرهنه و عریانی.. میگه خواب دیدن رسول خدا همه ی این تلخی ها رو از تنم برده..

استاد اخلاقمون آسید رحیم آقای توکل میگفت: دیدن حضرت رسول( صلی الله علیه و آله) در خواب سخت تر از دیدن حضرت مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف) در بیداریه! یعنی اینقدر بعیده. بعد 4 رکعت نماز گفتن در شب جمعه که اگر کسی بخونه، نمیمیره تا اینکه حضرت رسول رو در خواب ببینه. ببین اسارت با اینا چه کرده که به همچین مقامی میرسن..

حتی یک لحظه هم نمیتونم خودم را جای یکی از آن 48 نفر تصور کنم. برای منی که تا حالا یکبار بدون لباس اتو شده بیرون نرفته ام. حتی روی فرش با پای برهنه راه نمیرم. هیچکس حق نداره به پتوم دست بزنه.. اگر لیوان رو با اسکاج ظرف ها بشورند دادم بلنده که بو میگیره! تحمل غبار رو هم ندارم چه برسه به فاضلاب!! من زیر بار کتک های عمر و سمیر استخوان هام خورد میشه. تک تک دنده هام میشکنه. من رو با کابل بزنن؟ به نظرت باید اول اسارت بگم من حساسم. زود کبود میشم. خیلی وقتها اصلا نمیفهمم بدنم به کجا گرفته که کبود شده.. باید بگم من نمیتونم شکنجه بشم؟ لطفا من رو شکنجه نکنید!

یک جاش هم خنده دار بود. اونجا که برای اعتراف گیری دست گذاشتن رو عبدالله میرزایی. اول توفیق موذی شکنجه اش کرد و بعد سمیر دستور داد یه اتاق رو خالی کنن برای شکنجه اختصاصی! بعد عبدالله که کمرش از شدت ضربه های توفیق داغون شده بود ، دست گذاشت رو کمرش و برحسب عادت گفت " یاعلی" تا بلند بشه.. و با شنیدن اسم مولا علی، سمیر از همون جا تا اتاق به ضرب کشت عبدالله رو میزنه..

حالا برای من جالبه که این جیش الحر ها منت هم سر اسرای ایرانی میگذارن که برید خدا رو شکر کنید دست ما افتادید! اگه دست جبهه النصره و داعش می افتادید کارتون تموم بود! دیگه اونا چه وحشیایی هستن خدا میدونه.. وقتی جنین زن حامله رو جلوی چشمش از شکمش بیرون میکشن و جلوش سر میبرن. بعد به هوشش میارن و پاها و دستاش و سرش رو یکی یکی قطع میکنن .. خدایا اصلا همچین آدمایی وجود  دارن؟ چرا؟!.. الان خوف برم داشته که الکی نبود هیچکدوم از پزشکا نمیرفتن بیرون کربلا آواره ها رو ببینن.. بعد من خنگ جون پرستار و تکنسین دارویی رو گرفته بودم کف دستم و تو بیغوله ها دنبال آواره های موصل میکشیدم. اصلا نمیفهمیدم اینکه داعش تا 35 کیلومتری کربلا آمده یعنی چه .. ابدا التماس های پیرمرد همراهمان برای برگشتن قبل از غروب آفتاب برایم معنایی نداشت.. خداییش اگر برگردم به همون شرایط یه مقدار با دقت بیشتری عمل میکنم. نه که نرم، میرم ولی قبل غروب برمیگردم..

نقش شیخ آذری گروه هم خیلی قشنگه. به خصوص اونجا که به اون گروه 24 نفر میگه بیخود مثل تکفیری ها نماز خوندین. باید مثل خودمون نماز بخونیم.. اون سید مترجم افغانی بیگناه که مترجم هتله و سر پیری به این گرفتاری میفته رو هم دوست داشتم چون به بچه ها خیلی کمک میکنه.. یا اونجا که قبل آزادی، روحانی به سید مترجم میگه تا روی یه تیکه مقوا برای صاحبخونه فراری یه متن حلال بود بنویسن و بگن که اسیر و زندانی بودن تو خونه اش و راضی باشه. و براش با قرآنی که اونجا بوده قرآن خوندن و برسن ایران رد مظالم میدن! یعنی من در حیرت بزرگواری این بنده های خدام. واقعا ما همچین آدم هایی در سال1391 در کشورمان داریم؟ دکتر جوادیان هم خوب تحمل کرد. حال سمیر رو خوب گرفت. من هم اگه از کسی بدم بیاد نه میتونم نگاهش کنم و نه باهاش حرف بزنم... به قول حاج خانم دلم طاقچه نداره.. همه چی از بیرون قلبم توی چشم و صورتم معلومه..

یه یکساعتی هی فکر کردم و  لرزیدم. از ترس و پررنگ شدن تصاویر کتاب در ذهنم.. من همون دم اول که حمزه و سمیر و نقیب رو با تبر و قمه میدیدم ، میمردم. من طاقت دارم یک روز تا عصر متوسل بشم به حضرت زهرا تا سمیر اردنی به مدد توسل به حضرت مادر به درک واصل بشه به تیر خمپاره ای که هیچکس نمیدونه از کجا اومده.. من طاقت دارم تو انبار یونجه ی پر از خون هشت روز زنده بمونم تا روز هشتم متوسل بشیم به امام رئوف تا غروب ازونجا نجات پیدا کنیم.. من میمیرم.. همون اول با اولین نعره های نوچه های نقیب میمیرم.. اینو به خود امام حسین هم گفتم . گفتم من به عاشورا نمیرسم. همون تو راه کوفه ، منزل دوم که خبر شهادت مسلم رو آوردن. آقا فرمود انا لله وانا الیه راجعون.. همونجا خاکم میکنن.. تو که میدونی..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

 

اردیبهشت 93 نمایشگاه کتاب، غرفه انتشارات ملک اعظم هم سر زدم. داشتم با عجله به کتابها نگاه میکردم که آمار کتابهای جدید را دربیاورم و به همه غرفه هایی که میخواهم بروم تا به بقیه کارهام در تهران برسم. ساعت5 صبح از خانه راه افتاده بودم. ساعت9.30 رسیده بودم نمایشگاه و نیم ساعتی قدم زده بودم تا غرفه ها باز بشود و من مثل تیر از کمان رها بشوم و تند تند تا شلوغ نشده خریدهام را بکنم و... البته وضع نمایشگاه و حداقل ناشرانی که من سر میزنم اصلا خوب نبود. کارم خیلی زودتر از زمان مورد انتظار تمام شد.

کجا بودم؟ ها. در انتشارات ملک اعظم هی کتابها را زیرو رو میکردم تا به کتاب جدیدی برسم. آقای میانسالی آمد جلو و شروع کرد به معرفی کتابها تا در انتخاب کتاب ها کمکی کند. من هم همانطور با عجله و طبق عادت همیشگی که به صورت دیگران اعم از زن و مرد با دقت نگاه نمیکنم و بیشتر با گوشهام میبینم و حرف میزنم! شروع کردم به جواب دادن.گزینه های پیشنهادی رد میشدند. "رقص در دل آتش" ، "حکایت زمستان"، "خاکهای نرم کوشک"، "نسیم تقدیر"،"مجموعه ساکنان ملک اعظم"، "مجموعه فانوس " و "هاجر" را خوانده بودم. ضمن اینکه کلی سرکوفت کم کاری و بی همتی بهشان زدم و اینکه خب چه کار میکنند پس؟ گفت : کتاب "شام برفی" رو بخونید، جدیده.

من چکار کردم؟ یک نیم نگاهی به جلد انداختم و گفتم نویسنده را نمیشناسم و ریسک نمیکنم که کتاب ناشناس را بخرم.. صفحات آخر کتاب رو باز کرد و عکس اسرای ایرانی رو نشون داد و همون دختر 4 ساله که تکفیری ها به زنجیر کشیده بودن و پدر و مادرش رو جلوی چشمش سر بریده بودن. گفت شما که اون کتاب ها رو خوندید این فضاش مثل فلان کتابه.

من چکار کردم؟ در کمترین زمان ممکن و بدون مقدمه چینی با بلدوزر از روی اون کتاب رد شدم و بی رحمانه ترین نقد ممکن را در قالب صریح ترین جملات بر زبان آوردم! هرچی بنده خدا میگفت اتفاقا بهترین کتابشه. من میگفتم نع. هر چی میگفت اینقدر خواننده داشته ! من میگفتم کثرت تعداد خواننده دلیل خوب بودن نیست، بهترین کتابش" حکایت زمستانه".. آخرش گفت اصلا از کتابای عاکف بگذریم این کتاب خوبه بخونیدش. پرسیدم: نویسنده خودش جزو اون چهل و هشت تا اسیر بوده؟ گفت نع! گفتم دیگه بدتر. معلومه ازین کارای تکراریه، حالا اگه خودش اسیر بود یه چیزی! شاید تغییر رنگ و تون صدای آن آقا باعث شد شک کنم که نکند نویسنده ی کتاب خودش باشد، شاید هم سکوتی که کل غرفه را برداشته بود! کتاب شام برفی دستم بود و توی رودروایسی خریدش افتاده بودم. گفتم نکنه شما این رو نوشتید؟ گفت بله. خجالت کشیدم و گفتم با اینکه از اون کتاب آقای عاکف متنفرم و ضعیفترین کار ایشونه ولی این کتاب رو میخرم. لطف میکنید اول کتابتون رو امضا کنید؟

گفت بله و امضا کرد. بعد همانطور که به اسم محمد محمودی نور آبادی فکر میکردم و اینکه من هیچکتابی از او به یادم نمی آید و چقدر بدبختم که عدل باید به تور یک نویسنده ناشناس بخورم و 10 هزار تومان بسلفم و اصلا به او چه که از کتابهای یکی دیگر (سعید عاکف) دفاع میکند! رفتم تا به سرعت بقیه لیستم را کامل کنم.

خب دیشب که رفته ام تا به توصیه وبلاگ دارچین کتاب را بخوانم میبینم زیر امضایش نوشته:من کان لله، کان الله له. التماس دعا/ سعید عاکف.

لطفا یک دیوار بیاورید من سرم را به آن بکوبم!

ادامه دارد..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

"زخم صلح..."

یکی بیاید و قبل از اینکه چشمانش را ببندد و زبانش را بچرخاند، متن توافقنامه را یکبار بخواند و بگوید دقیقا یعنی چه که "سطح و ظرفیت غنی سازی و میزان ذخایر ایران برای دوره های زمانی مشخص، محدود خواهد شد (تعجب) و نطنز تنها مرکز غنی سازی ایران خواهد بودمنتظر. تحقیق و توسعه غنی سازی در ایران بر روی ماشین های سانتریفیوژ بر اساس یک جدول زمانی(یول!!!!) و سطح توافق شده(سوال)، انجام خواهد شد".

یعنی چه که "فوردو از یک سایت غنی سازی به یک مرکز هسته ای، فیزیک و فن آوری تبدیل خواهد گردید تعجبدر این مرکز همکاری بین المللی در حوزه های تحقیق و توسعه ی مورد توافق مورد تشویق قرار خواهد گرفت. مواد شکافت پذیر در فوردو نخواهد بود."(جانم؟!تعجب)

یعنی چه که "رآکتور تحقیقاتی پیشرفته آب سنگین در اراک با همکاری مشترک بین المللی بازطراحی و نوسازی(یا تخریب؟!!) خواهد شد به گونه ای که پلوتونیوم با قابلیت تسلیحاتی در آن تولید نگردد(!!). بازفرآوری صورت نخواهد گرفت و سوخت مصرف شده صادر خواهد گردید.(چرا !!!؟؟؟سوال)
آژانس بین المللی انرژی اتمی از فن آوری های مدرن نظارتی (!!!) استفاده خواهد کرد و از دسترسی های توافق شده بیشتری (تعجببفرما تو دم در بده!!) از جمله به منظور روشن کردن موضوعات گذشته و حال برخوردار خواهد شد.(موضوعات گذشته و حال شامل ترور دانشمندان هسته ای هم میشه؟!!)
 
اتحادیه اروپایی، اعمال تحریم های اقتصادی و مالی مرتبط با هسته ای خود را خاتمه خواهد داد ( بزار دستت رو ماچ کنن سبز) و ایالات متحده نیز اجرای تحریم های مالی و اقتصادی ثانویه (!!)مرتبط با هسته ای را، همزمان با اجرای تعهدات عمده هسته ای ایران به نحوی که توسط آژانس بین المللی انرژی اتمی راستی آزمایی شود، متوقف خواهد کرد." (خمیازه!منت به سر ما! اینهمه بزن و بگیر و بکوب برای تحریم های ثانویه!! دوز نرمش قهرمانانه بالاست دلاوران! خداییش ازین کلمه ی راستی آزمایی حالم دیگه به هم میخوره، ببین ما چه خاک برسر شدیم که آمریکا میخواد دولت راستگویان رو راستی آزمایی کنه!سبز)
 
"یک قطعنامه جدید شورای امنیت سازمان ملل متحد صادر خواهد شد که در آن برجامتائید شده، کلیه قطعنامه های قبلی مرتبط با موضوع هسته ای لغو خواهد گردید وبرخیتدابیر محدودیت ساز مشخص(!!!!؟؟؟تعجب)، را برای یک دوره زمانی مورد توافق، لحاظ خواهد کرد."

 پ ن1: اگر وزرای 5+1 بعلاوه محافظ هایشان + کارکنان و خدمتکاران هتل لوکس محل اقامت آقایان+ اراذل لوزان جملگی یک کتک مفصل به تیم مذاکره کننده ایرانی میزدند هم امضای همچین توافقی میسر نبود! بود؟!

پ ن2: خداوندگارا خودت ما را حفظ کن و شر دوستان نادان و دشمنان دانایمان را به خودشان برگردان. ما به جز تو کسی را نداریم. نعم المولی و نعم النصیر..

پ ن3:متن توافق با جزییات بیشتر:  http://www.rajanews.com/news/206828 http://rajanews.com/news/206770

  • دکتر یونس