بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

بیمارستان دریایی

گاه نوشت های یک پزشک

پیوندها

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

قسمت دوم:

 من خیلی قبل تلاش کرده بودم که قرآن رو با معنی بخونم. اما کوششم بی نتیجه بود! سوم ابتدایی که بودم (در مسابقه تابستانی کتابخوانی بچه مچه های فامیل و مسجد) داستان راستان شهید مطهری رو خوندم. خیلی خوشم اومد. با تک تک اون قصه ها زندگی کردم و اگه یکی ازم بپرسه بهترین و کاربردی ترین و زیرو رو کننده ترین کتاب یکی از بزرگترین اساتید علوم انسانی یعنی شهید مطهری چیه؟ میگم: داستان راستان! من اونقدر که از این کتاب جیبیِ دو جلدی استفاده کردم و چیز یاد گرفتم از اون بحثهای عمیق فلسفی و چه میدونم فلسفه ال و بل و جبر و اختیار چیزی نفهمیدم.. 
حالا چرا اینو میگم؟ چون تو اون قصه ها یه کلماتی بود که معنیش رو نمیدونستم و از بزرگترا میپرسیدم. مثلا یه روز در کمال سادگی و معصومیت پرسیدم : سنگسار یعنی چی؟ نمیدونستم معنیش چیه و داستان رو هم بدون دونستنش نمیتونستم بفهمم. خلاصه همه در سکوت فرو رفتن و گفتن یونس دیگه نباس کتاب بخونه. و این کتابا تو سن تو نیست. و بعضی چیزا رو باید بزرگ بشی تا بفهمی. هی من میگفتم حالا شما بگید من سعی میکنم بفهمم. هی اینا چشم و ابرو میومدن و خودخوری میکردن و میگفتن نع.. هی من میگفتم ولی این کتاب همش قصه است و خودتون گفتید برای بچه هاست.. هی اینا .. هی من.. چقدر سوال توی چشمای کودکانه ام بود و التماس میکردم بهم راستش رو بگید، قول میدم بفهمم! از من اصرار، از اونا انکار! تا یادم میاد برای جواب سوالهام دویدم.. (الان که منصفانه فکر میکنم میبینم بزرگ کردن بچه ای که یکسره سوال و فکر میکنه از بچه ای که شلوغی و شیطنت میکنه سخت تره ..)
من همونوقت فهمیدم باید برم سراغ قرآن و جواب سوالام رو توی قرآن پیدا کنم. چون فقط خداست که همه چیز رو میدونه و تحت هیچ شرایطی به بنده هاش دروغ نمیگه و  مصلحت سنجی نمیکنه! ولی دریغ ازینکه یک جمله اش برام قابل فهم باشه. مامانم خیلی دوست داشت ما قرآن رو حفظ کنیم و در طی این 12 سال که من توی سرویس مدرسه بودم از روز اول تا روز آخر میگفت اگر تو این تایم به جای شلوغکاری و شیطنت و تو سروکله رفیقات زدن روزی یه آیه هم حفظ میکردی الان قرآن تموم شده بود! ولی من صبحاش که یا خواب بودم یا مشقام رو مینوشتم و امتحان ام رو میخوندم. عصر ها هم که یا تو سرویس جا نبود و سرپا بودم یا تو سرو کله رفیقام میزدم یا از خستگی چرت میزدم!
البته اون وسط مسطا جزء سی رو حفظ کردم و از معلم قرآن کلاس پنجمم یه نوار کاست ترتیل پرهیزگار و یه قرآن با جلد آبی کاربنی و ترجمه الهی قمشه ای هدیه گرفتم! این شد قرآن شخصی و با خوندن ترجمه آیات بیشتر و بیشتر گیج شدم! مرجع ضمایر معلوم نبود.. این او کی بود؟ بنده یا شیطان یا پیامبر یا خدا.. شما به کی برمیگشت؟ خیلی مبهم بود.. خیلی تو ذوقم خورد. حوصله ی خوندن چیزی که نمیفهمیدمش رو نداشتم.. پس بی خیال اش شدم.. 
ولی اون قرآنِ جلد آبی با امضای معلمم روی میز درسیم موند. 
حالا دو سال گذشته بود. من با یه تحقیق و کلی برگه ی تیکه و پاره و شماره و اسم آیه با اخم و لب و لوچه آویزون اومده بودم خونه! مامان گفت چطور شده؟ میریم که داشته باشیم تعطیلات عید رو!  قاعدتا باس در پوست خودت نگنجی فرزند!
ما وقع رو گفتم! طبق معمول گفت چه معلم خوبی داری و چقدر خوبه و این یه کار زورکی نیست و بچه های دیگه اشتباه کردن که کارشون رو از سرشون وا کردن و بی مسئولیت بودن! عوضش تو میتونی از این فرصت استفاده کنی و همه ی این آیه ها رو بخونی و یه مقادیر دیگه جملات حال خوب کنِ بچه خر کن! (از منظر مامانم همیشه حق با دیگرانه و من مقصرم! و حتما ایراد از منه.. یعنی اگه حتی یک جانی با چاقو بزنه تو شکم من! میگه ایراد از تو بوده و اصلا شکم تو اونجا چکار میکرده؟! حتما تو یه کاری کردی که اعصاب اون جانی به هم ریخته و از خود بیخود شده و تو رو زده!)

بگذریم! من مثل یه فرمانده که کالک های عملیات رو جلو روش باز میکنه، این شماره ها و برگه ها رو چیدم رو زمین! حالا بماند که باس دائم الوضو میبودم و حواسم به این میبود که کسی نیاد و روی برگه های آیه ها پا نذاره و بچه مچه های فامیل روشون ندوَن و تو دهن نذارن و ال و بل.. بدبختیم تازه شروع شده بود.. پیک نوروزی و مشقای ریاضی و آزمایشات علوم و تمرینای فارسی و زبان و عربی به کنار! با این چه میکردم؟ حداقل 30- 40 تا آیه بود که با معنیش بابام میومد جلو چشمم.. عجیب غصه میخوردم و به خودم میگفتم مثلا اومدی از زیر بار یه جزء قرآن خوندن در بری، حالا خوبت شد؟! چه دردسری برای خودم درست کرده بودم!
عید که هیچ! ما همیشه مهمون داشتیم و داریم! مورد داشتیم تو کوچه میگفتن: هتل پنج ستاره ی خاندان فلانی! یه فامیل پرجمعیت! با کلی دوست و آشنا از شهرها و حتی کشورهای دیگه! تازه مستاجر هم بودیم اون زمان! اکثر روزای هفته مهمون داشتیم. ولی عید یه فرصتی بود که خودمون هم بریم مهمونی به شهر زادگاهمون. و من باید یه جوری مشقام رو مینوشتم که کار به کتاب و جزوه بردن به سفر نکشه! همینطور داشتم بالا پایین میکردم و نقشه میکشیدم. اون سال عید قرار بود کلی فیلم سینمایی و "ساعت خوش" و کارتون "فوتبالیست ها" و "سفینه فضایی" پخش بشه که من خیلی دوست داشتم.
اگر قرار بود تو برگه ها و با خط نستعلیق بنویسم باید "یا ایها الذین آمنوا..." ها رو جدا و "یا ایها الناس.." ها رو جدا مینوشتم.. بایدبه ترتیب از اول قرآن هم مینوشتم. پس باید ترتیب آیات رو هم به ترتیب فهرست قرآن مینوشتم. دو تا خودکار رنگی برداشتم و شروع کردم به مرتب کردن هر گروه از آیه ها به ترتیب سوره هاشون و شماره زدن.. چقدر برای یه بچه 12-13 ساله سخته؟ ولی اینکار رو کردم... حالا باید میرفتم سراغ متن آیه ها و ترجمه اش..  یا قمر بنی هاشم! چرا اینقدر متن ها طولانی و ثقیل بود؟ با "ز" تصمیم گرفته بودیم اون یه طاووس خیلی زیبا برای طرح روی جلد بکشه و منم متن عربی آیات و متن فارسی رو با دورنگ متفاوت و اعراب رو با خودکار قرمز بذارم! عملا اینقدر آیات بلند بودند که از اعراب قرمز صرف نظر کردم... دیگه فقط به خودم فحش میدادم.. 
یه کم که نگاه کردم همینطور چشمی (من عاشقِ مسابقه ی n تعداد تفاوت در این دو تصویر بیابید بودم!) دیدم یه سری آیات هستن که این " یا ایها الذین آمنوا و یا ایها الناس" اول آیه نیست و وسط آیه است و بچه ها جا انداختن! میخواستم خودم رو بکشم.. قرآن رو ورق میزدم به چشمم میخورد، میرفتم میدیدم تو سهمیه ی جزء فلانیه ولی ننوشته!  قشنگ داشتم سکته میکردم.. چه خاکی باید به سرم میریختم؟! 
تصمیمِ کبری رو گرفتم! من یا نباس یه کاری رو شروع میکردم یا حالا که شروع کرده بودم و احتمالا معلممون هم برای تحقیقی این رو به ما محول کرده بود نباید همون کاری رو میکردم که بچه ها با من کرده بودن! تا معلمم این حس بد خیانت و مسئولیت ناپذیری که من از دوستام چشیده بودم رو نچشه.. من همیشه این حدیث رو که از سه تا امام معصوم هست و فکر کنم در داستان راستان هم اومده دوست داشتم: "هرچه برای خود میپسندی برای دیگران بپسند و هرچه برای خود نمیپسندی برای دیگران نپسند!" به نظرم اگر اسلام فقط همین یک دستور رو داشته باشه بسه برای اینکه عاشقش بشی.. 
تصمیم گرفتم خودم از اول قرآن رو بخونم و آیه ها رو پیدا کنم. اگر روزی دو الی سه جزء میخوندم تا آخر تعطیلات نوروز تموم میشد. برگه های بچه ها هم بود.. آیه هایی رو که جا انداخته بودن براشون مینوشتم روی برگه ها.. واقعا بعضیاشون خنگی رو به اوج رسونده بودن. حتی شماره آیه رو پس و پیش نوشته بودن! شماره آیه اونیه که بعدشه نه قبلش! از بچه 12 ساله چه انتظاری میشد داشت.. 
ملت رفتن مهمونی و شب نشینی.. من قرآن خوندم.. رفتن پارک، من قرآن خوندم.. نشستن پای تی وی و ساعت خوش و فوتبالیستها دیدن، من قرآن خوندم.. آجیل میخوردن، من قرآن میخوندم.. میوه و شیرینی و باقلوا میخوردن، من قرآن میخوندم.. مهمون اومد، من پای قرآن بودم.. یه جوری رفته بودم تو بحر ماموریتم و جزءخوانی میکردم که اصلا همه مات شده بودن! اینقدر ذوب در قرآن کی دیده بود یونس رو؟! یعنی ماه رمضان هیشکی با اون شدت و حدت قرآن ختم نکرده که من تو اون 13 روز عید! تازه باس مینوشتم.. خدا میدونه نوشتن متن عربی قرآن چقدر برام سخت بود.. خدا میدونه مشقام رو لابلای قرآن خوندنا به صورت موازی میبردم جلو.. خدا میدونه چقدر به بچه ها فحش دادم تو دلم.. چقدر خسته شدم و گریه کردم.. چقدر دستام درد گرفته بود.. چقدر نقشه کشیدم که روز 14 فروردین چطور به خدمت تک تکشون برسم! با مهمونا چه میکردم؟!
مهمونا: ببخشید شما چکار کردید بچه تون اینقدر قرآنی شده؟! 
مامانم اینا: :) (با یه لبخند حاکی از احساس رضایت از عمق چشاش) ایمان و عمل صالح!
مهمونا: (خطاب به بچشون) ببین یونس رو! 
من: ... با لبخندِ تصنعی عمق مصیبت وارده بر خودم رو پنهان میکردم.. هیشکی از دلِ خون من خبر نداشت..
یا ایها الذین آمنوا.. "89 بار" درقرآن اومده/ یا ایها الناس.. هم "20 بار" ... به عبارتی 110 آیه، با ترجمه اش و هر کدوم یک پاراگراف میشه چقدر؟ چند صفحه نوشتم؟!  دیگه روز و شب آخر عید که لباسام رو اتو کردم و آماده میشدم فردا ساعت 6 صبح برم مدرسه تا نصفه شبش داشتم قرآن مینوشتم تا تموم شد.. ضجه میزدم.. بیشتر از این ناراحت بودم که اونچیزی که فکرش رو کرده بودم با اونچیزی که نصیبم شده بود و درش قرار گرفته بودم دقیقا عکس هم بود! خوبم شده بود؟! درس گرفته بودم؟ آدم میشدم؟ تجربه ثابت کرد که نع!

فرداش مثل شیر ژیان رفتم مدرسه و سر وقت بچه ها.. برگه هاشون رو گذاشتم جلوشون و گفتم خدا مرگتون بده! عید خود را چگونه گذراندید؟!
شرمنده بودن.. جیک نمیزدن.. گفتم لو تون میدم. حتما به معلم میگم. بیچارتون میکنم. 13 روزه منتظر همچین روزی هستم. برگه هاتون رو میدم معلم ببینه. این تحقیق در اصل تحقیق منه. چرا باید شماها نمره اش رو بگیرید؟ شما ها که حتی یک جزء هم نخوندید.. واقعا میخواستم اینکار رو بکنم تا هم دلم خنک بشه و هم وقتی با معدل 19.92 صدم، شاگرد دوم شده بودم چرا نباید همچین کاری میکردم؟! فاصله 5 صدمی من با نفر اول با این دو نمره تحقیق حل میشد! چرا باید دلم به حال کسانی که اینقدر بی مسئولیت بودن میسوخت؟ 
معلم اومد. برگه نقاشی "ز" که یه طاووس خیلی زیبا بود رو گذاشتم اول تحقیق. با پانچ صفحات رو سوراخ کرده بودم و با یه ربان صفحات رو به هم متصل کردم. رفتم جلوی میز ایستادم و تحقیق رو روی میز معلم گذاشتم. برش داشت. نگاه کرد. ذوق کرد. از همه ی بچه ها تشکر کرد که زحمت کشیدیم و قرآن خوندیم و براش این آیات رو پیدا کردیم، از خط من و نقاشی "ز" کلی تعریف کرد..
من چِم شده بود؟ ته دلم که خوشحال بودم. بالاخره یک دور قرآن رو خونده بودم. به نظرم همین کافی بود. درسته که معنی خیلی از آیات رو نفهمیده بودم ولی برنده واقعی من بودم. چرا باید حسِ خوبم رو با تنبیه کردن بچه ها خراب میکردم؟.. مخاطب اون آیه ها من بودم.. خدا نگفته بود ببخشید؟.. از هم بگذرید؟.. به عهد خود وفا کنید؟.. 
بچه ها ساکت و سرشون پایین بود و منتظر افشاگری من بودن! به تک تک شون نگاه کردم. برگه هاشون رو توی جیبم لمس کردم و چشمام رو بستم. نفس عمیقی کشیدم و  مثل "پوریای ولی" اومدم و سرِ جام نشستم.. 
میدونم انتظار نداشتید، خودمم انتظار نداشتم اینقدر باشعور و با شخصیت باشم! اونم تو 12-13 سالگی! خلاصه که عزیزان! درسته که پهلوانان و جوانمردان نمی میرند اما خیلی اذیت میشوند! :) مراعات کنید.


پ ن: اگر کسی صدای منو میشنوه که میتونه، لطفا لطفا لطفا یه ترجمه قرآن با معنی آیات متناسب و قابل فهم برای "کودکان و نوجوانان" بنویسه. درسته این "ترجمه قرآن آیت الله مکارم با شرح آیات منتخب" خیلی روون و خوبه و کلی پرانتز و آکولاد و توضیح داره  و من با پیدا کردنش مثل کوری بودم که شفا گرفته و بینا شده ولی باز شاید برای بچه های ابتدایی ثقیل باشه. به قول "آیت الله میرباقری": حکمت تاریخ شیعی باید در سطح ادبیات کودک تنزل پیدا کند؛ کما اینکه مارکسیست‌ها این کار را در فلسفه تاریخ‌شان می‌کردند و آن را حتی در سطح ادبیات تصویری برای کودکان زیرِدبستان تنزل می‌دادند.
حالا نویسنده ی اون کتاب(پست قبل) برداشته بود و همه ی آیاتی که با "یا ایها الذین آمنوا.. و یا ایها الناس .."شروع میشد رو کتاب کرده بود و توضیحاتش هم جالب بود! 

اون قرآن جلد آبی الان سر مزار باباست.. شب و روز و حتی تو سرمای استخون سوز کوهستان تنها رفیقی هست که پیش بابا میمونه، گذاشتمش اونجا تا هرکی میره گلزار شهدا بتونه قرآن بخونه. با دیدنش همه ی خاطراتم زنده میشه.. ما اولین بار این راهو با هم رفتیم..هرچند به سختی ولی تجربه ی خوبی بود! 

یه بار یکی ازم پرسید اگر اتاقت آتیش بگیره و فقط بتونی یک چیز رو از آتش نجات بدی اون چیه؟ گفتم قرآن شخصیم. همین قرآن جلد کرمی با ترجمه آیت الله مکارم. بهترین و تنها رفیقیه که هیچوقت تنهام نگذاشته و همیشه همراهم بوده و بی منت و چشمداشت و صادقانه راهنماییم کرده.. چه شبها و روزها که در آغوشش گذروندم و چه ساعت ها که با حرفاش آروم شدم.. همیشه بهم قوت قلب داده.. در سخت ترین لحظات عمرم، تکیه گاه و غمخوارم بوده، وقتِ مریضی دلسوزتر از مادر و پرستار کنارم بوده، قبل از بزرگترین و سخت ترین آزمونها و امتحان ها روی قلبم گذاشتمش و با حرفاش آرامش پیدا کردم. موقع خوشحالی و زیارت و در عزیزترین ساعت ها و مکانها با هم بودیم.. در زیارت ها، شبهای قدر.. هر بار باهاش حرف زدم و آیه هاش رو خوندم یه چیز جدید و نو یاد گرفتم.. هیچ وقت تکراری نمیشه.. همیشه حرف و درس تازه برای یاد دادن داره.. قدیمی ترین دوستمه با این سابقه ی طولانی آشنایی و رفاقت.. چطور عاشقش نباشم؟! درسته که آشناییمون در 13 سالگی به اون صورت بود ولی خودش همیشه میگه: وَ عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.. 

چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیرِ شما در آن است و یا چیزی را دوست داشته باشید ، حال آنکه شرِ شما در آن است! و خدا میداند و شما نمیدانید..

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

این کتاب رو در اتوبوس خط واحد دیدم. معمولا کتابهای مچاله و درب داغونش رو برمیدارم و نگاهی میندازم. میدونم که راننده از آیینه میبینه. بعضا حتی بابت کتابا تشکر هم میکنم. (اگر از کتابی واقعا خوشم بیاد).. یا مثلا میپرسم این کتاب قدیمی دهه 50 از ابوالحسن بنی صدر تو قفسه کتابای شرکت واحد چه کار میکنه؟! یقین خود بنی صدر هم تو پاریس نداشته باشدش! که طرف میگه عه! این از کجا اومده لا لوی کتابا؟ و حواسشون رو بیشتر جمع میکنن.. 
دعا میکنم مسافرای اتوبوس به جای زل زدن به هم، شِرّ و ور گفتن، پسند کردنِ دخترا و پیله شدن و شماره خواستن برای امر خیر به زور!، آهنگ گوش دادن، چک تلگرام، و مچاله کردن کتابایی که برای خوندن گذاشتن اونجا ، مهربانانه کتاب بخونن.. تا سرانه مطالعه و فرهنگ عمومی بره  بالا.. تا به جای دغدغه ورود به ورزشگاه ، دغدغه ساخت کتابخانه های عمومی بوجود بیاد.. به جای کمپین سطل آب و هزار جور مسخره بازی، کمپین کتاب خوندن بوجود بیاد، به جای خیر مدرسه ساز و بیمارستان ساز، خیر کتابخونه ساز داشته باشیم.. تا به جای صدقه ی پول و جهیزیه و آزادی زندانیان نیازمند، صدقه ی کتاب داشته باشیم.. اینا واقعا آرزوهای منه.. چون کسی که کتاب میخونه لاجرم آگاهی بیشتر و روح و جسم سالم تری داره و سر از بیمارستان و ندامتگاه و زندان درنمیاره.. 
القصه این کتاب رو دیدم. یکی انگار دست گذاشته بود رو خاطرات نوجوانی من و از روی اون کتاب نوشته بود.. خوندن کتاب و اینکه یکی طرح تحقیقم رو برداشته و کتاب کرده برام جالب بود.. 
کلاس دوم راهنمایی بودم. 12- 13 ساله. کلاس دومِ صادقین! مدرسه ما یه مدرسه ی مذهبی با بیس بالای علمی بود و بعد از تیزهوشان مدرسه ما بود که تازه در مسابقات هنری و ورزشی از بچه های لاغر مردنیه تیزهوشان هم جلو میزدیم! اسم کلاسا هم همینطور بود: صادقین، متقین، .. بقیه اش یادم نیست ولی اسم کلاسا قرآنی بودن.. عمرا اگر ما شعور فهمیدن داشتیم! فقط از ساعت 6 صبح تا 4 عصر مثل ضبط صوت درس میخوندیم و حفظ میکردیم و امتحان میدادیم. معلمای خیلی خوبی داشتیم. معلم هامون دوست داشتنی و با انرژی و با تجربه و البته جوون بودند. از جمله معلم قرآن و دینیمون که فاصله سنی کمی از ما داشت و خیلی مذهبی و زیبا و خوش فکر بود. کلی انرژی صرف کرده بودیم تا اسم کوچیکش رو فهمیده بودیم. اسمش هم قشنگ بود. الان یادم به دغدغه های اون سالهامون میفته، خدا مرگمون بده.. 
خلاصه برای عید هر معلمی انگار با قاتل پدرش طرف حساب باشه تا جون داشتیم بهمون تکلیف میداد تا تلافی این تعطیلات 13- 14 روزه رو از دماغمون دربیاره. ما تا آخرین روز اسفند میرفتیم مدرسه و هیچ تعطیلات و تق و لقی در کار نبود. بعد هم پزشکی و خلاصه دنیا نخواست روی خوشش رو بهمون نشون بده.. من هیچ وقت نتونستم لذت اون بچه ای که ساعت 8 صبح میرفت مدرسه و 12 ظهر برمیگشت خونه رو درک کنم.. چون دو ساعت از هر روزم رو توی سرویس بودم و زنگ مدرسمون ساعت 7 صبح میخورد تا 3 بعد از ظهر! 
برای عید معلما تا میتونستن مشق و تکلیف و تحقیق ریختن سرمون که قشنگ این ده ساعت دوری روزانه جبران بشه! معلم قرآن و دینیمون یه مقدار سبک تر گرفت که از دین زده نشیم! گفت برای عید یه تحقیقِ کلاسی بهتون میدم که هم کار گروهی رو یاد بگیرید و هم با قرآن بیشتر آشنا بشید. دو نمره از نمره امتحان ثلث هم شد نمره اش. پس در حقیقت یه تحقیق اجباری بود!
قرار شد تمام آیات قرآن که با "یا ایها الذین آمنوا.." و "یا ایها الناس.." شروع میشدن رو از متن قرآن پیدا و جمع آوری کنیم. کلاس ما 32 نفره بود. 30 نفر ، نفری یک جزء بهشون می افتاد که بخونن و آیات اش رو دربیارن. یک نفر اون آیات رو مینوشت و یک نفر هم طراحی و نقاشی صفحات رو به عهده میگرفت.. دوست صمیمی من "ز" یه نقاش فوق العاده بود که آخرش هم نقاشی خوند و شد تصویرگر کتاب کودک. من عاشق نقاشی ها و مینیاتوراش بودم. از اونجایی که خطم خوب بود( اون موقع ها هم انجمن خوشنویسان میرفتم و با قلم رتبه میاوردم) و دروغ چرا حوصله ی قرآن خوندن نداشتم و از هیچ کار اجباری و اکراهی هم خوشم نمیاد، نوشتن نهایی آیات  رو هم من به عهده گرفتم.. گفتم سه چهار تا آیه که بیشتر نیست. با ترجمه فارسی تازه میشه 8 خط. مینویسم و خلاص! 
الان دارم فکر میکنم ما چقدر بدبخت بودیم. کامپیوتر و هزار جور نرم افزار و ال و بل نبود که بزنی و برات بیاد.باس تک تک صفحات قرآن رو میخوندی و مثل یه کاوشگر آیه های مشخص شده رو پیدا میکردی. هم مسابقه بود و هم کار تیمی. ولی کار من درومد. رسما بدبخت شدم. اول افتادم دنبال یه عده بچه پرروی بازیگوش و نوجوون سرتق به تقسیم جزء ها. بعد که اسم هرکسی و جزء قرآنش رو نوشتم حالا باید هر روز یاد آوری میکردم که فلانی داره عید میشه ها! پَ آیه هات کو؟ دیگه کار هر روز من شده بود دنبال زید و عمر رفتن که دِ بدید آیه هاتون رو لامصّبا! روز 28 اسفند دیگه التماسشون میکردم که زود باشید سر جدتون. نشوندمشون تو کلاس و قرآن از نمازخونه آوردم گفتم آیه هاتون رو ندید نمیذارم برید! باس از رو جنازه من رد شید! خیلی منت گذاشتن سرم و یه برگه از ته دفتراشون کندن و 4 تا اسم سوره و شماره نوشتن توش و پرت کردن کف دستم. گفتم کثافتا پَ آیه هاش کو؟ گفتن یونس خودت برو بنویس دیگه. ما بنویسیم متن آیه ها رو که چی؟ دوباره باس پاکنویس کنی! تازه قرآنه بعدش میخوای چکار کنی ، نمیشه ریخت دور که! میمونه رو دستت!  آره ارواح شکمشون اینا دغدغه شون فقط این بود! اینطور لاقید بودن خاک بر سرا.. 
من اومدم خونه با کلی برگه ی پاره پوره و بعضی اسم و شماره آیه و بعضی متن و ترجمه آیه با خطای خرچنگ قورباغه.. خیلی بیشتر از سه چهار تا آیه بود.. میدونستم که به فنا رفتم و کارم برای عید درومده ولی هنوز از عمق فاجعه بی خبر بودم.. که این دنیا چه بازیهایی که با ما نداره.. عِی روزگار... 
پایان قسمت اول..

  • دکتر یونس
  • ۱
  • ۰


لحظه وصال یا وداعِ پدر و پسر؟!...

جراحی که رگ‌های شهید را بوسید..

 ... چند دقیقه بین شهدا گشتند تا این‌که یک جنازه را روی خاک، روبه‌روی دکتر قرار دادند :

این پیکر آقامجید شماست!

جنازه سر نداشت. رگ‌های گلویش پیدا بود، دکتر دوزانو روی زمین نشست و به لباس خونی مجید خیره شد. روی یک تکه پارچه سیاه کوچک نوشته شده بود مجید ابوترابی. خم شد و رگ‌های گلوی مجید را بوسید و کنار پیکرش سجده شکر بجا آورد...

این روایتی بود از عمق شخصیت قوی جراحی که هشت سال در اورژانس‌های خط مقدم جبهه‌ها با انجام سخت‌ترین عمل‌های جراحی، جان رزمنده‌های بسیاری را که زنده ماندنشان به دقیقه‌ها وابسته بود، نجات داد.

... در گلستان شهدای نجف‌آباد، چهار قبر کنار هم بودند. دوتا از قبرها خالی بود! 

پیکر مجید را به گلستان آوردند، دوستش از وسط جمعیت خودش را به دکتر ابوترابی رساند و او را سر دو قبری که کنده شده بود برد و گفت: آقای دکتر، مجید را این‌جا توی این قبر به خاک بسپارید.

-چرا پسرم؟!

- ما چهار نفر بودیم، شب‌های جمعه می‌آمدیم برمزار شهدا دعای کمیل می‌خواندیم و بعد از دعا چند دقیقه‌ای در این چهار قبر کنده‌شده می‌خوابیدیم. رسول، توی همان قبری که همیشه می‌خوابید، دفن شده. «علی ابراهیمی»، دوست دیگرمان هم همین‌طور. حالا مجید هم آمده.

بعد به قبر وسطی اشاره کرد و ادامه داد: قد مجید بلند بود و داخل این قبر که می‌خوابید، سرش را به یک طرف خم می‌کرد. همیشه هم می‌گفت: بچه‌ها باید سر من از تنم جدا شود تا این قبر اندازه‌ی من بشود.

... چهلم مجید شده بود که دکتر برگشت به اورژانس خط مقدم .

دکتر محمد علی ابوترابی پزشک ایثارگر، متعهد، بصیر و پدر شهید مجید ابوترابی اصفهان دانش آموخته تخصصی جراحی عمومی دانشگاه اصفهان بدرود حیات گفت و بر مجیدش میهمان شد. روحش قرین رحمت الهی.
این متن رو درکانال  دستنوشته های دکتر سید محمد میرهاشمی/ جراح و متخصص چشم خوندم( ازپنجره اسلیت@Slitdrmirhshemi).. روز عیدم خراب شد.. 

پ ن: یکی از آرزوهای میان مدتم دیدن آقای دکتر ابوترابی بود. دلم میخواست برم و از نزدیک ببینمش.. نمیدونم آیا روایت این صحنه دیدن پیکر بی سر فرزندش رو در مستند "سپیدجامگان"دیدید یا نع.. ولی اونقدر حیرت انگیزه که حتی من هم مثل راوی قصه دستام میلرزید..همیشه دلم میخواست این مستند رو معرفی کنم اما دل دوباره دیدنش رو نداشتم. به خصوص اینکه دکتر ابوترابی یه شعرِ خیلی زیبا و بلند رو از حفظ با حزن و حالت خاصی میخوند... ما شوکه شده بودیم. از مامان پرسیدم یعنی چطوری تونسته رگ گردن پسرش رو ببوسه؟.. آه.. یکی دیگه از آرزوهام برآورده نشده از بین رفت..

پدرِ اولین شهیدِ بی سرِ نجف آباد رو کنار شهید محسن حججی دفن کردند! فقط قدرت و حکمتِ خدا...
آدرس لینک این مستند/ 2 قسمت هست:
http://www.doctv.ir/programs/c/%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86

  • دکتر یونس
  • ۰
  • ۰

هر وقت خواب ببینم رفتم جبهه و تیر خوردم یا شهید شدم، حتما خبر شهادت کسی رو میارن.. مثل شب شهادتِ شهید تقوی.. شهادت بچه های خان طومان.. شهادت جهاد عماد مغنیه.. شهادت حسین همدانی.. مثل کسی که از جنگ برگشته از خواب بیدار شدم. منتظر اخبار بودم ببینم باز کی شهید شده.. یقین داشتم باز بچه هامون شهید شدن.. دیشب بچه های ایرانی با موشکای اسرائیلی در سوریه شهید شدن.. من نمیدونم همه اینقدر تو خواب اذیت میشن یا فقط من؟! ولی هربار شجاعتم بیشتر و بیشتر میشه .. نوشتم که یادم بمونه این دفعه از یه ساختمون بلند پریدم پایین، از رو پشت بوم ها ، خونه به خونه دویدم.. خیلی کم تر از قبل ترسیدم.. وسط راه وقتی فرمانده سپاهی که نمیشناختمش ما رو دید و بهمون آخرین توصیه هاش رو کرد وسط اونهمه شلوغی و بگیر و ببند، انگشتای دست راستم رو کشیدم رو آرم سپاه روی جیب لباس سبز سپاهش و اون  آیه قرآن آرم سپاهش. بعد دستم رو کشیدم به چشمام و بوسیدم و شروع کردم به دویدن.. نوشتم تا یادم بمونه، انگار عملیات مرصاد یا جنگ تن به تن خرمشهر بود و شهر در حال سقوط.. نوشتم تا یادم بمونه وسط کوچه ای گیر افتادیم و دشمنی که میدیدمش با تیر زد توی قفسه سینه ام. همراهم و پشت سریم هم تیر خوردن.. نوشتم که یادم بمونه بدون اینکه بترسم، با دستم در حالیکه بهش نگاه میکردم دست اونی که لوله تفنگش رو گذاشته بود روی پهلوی چپم رو گرفتم.. فشار سر اسلحه رو روی دنده آخرم حس میکردم. نمیدونم چرا ولی تمام حواسم انگار متوقف شده بود حتی درد تیر توی تنم رو نمیفهمیدم فقط به این فکر میکردم که این تیر با این جهت چطور پهلوی چپم رو میشکافه و حتمی به آئورت نزولی هم میخوره و در کسری از ثانیه میرم.. چشم در چشم، ماشه رو چکوند، همزمان با حرکت انگشتش روی ماشه،پلک زدم و چشمام رو بستم! کلتش خالی شده بود و تیر نداشت! اغراقه اگر بگم مردم و زنده شدم؟! پشت سریم که زخمی بود بلند شد و با تیر زدش. اون هم افتاد روی زمین..
پیرهنم از حجم خونی که مثل چشمه از تنم میجوشید، خیس بود.. این خون من بود که میریخت روی زمین.. به آسمون نگاه میکردم..سبکبال و آسوده... امیدوارم وقتی وقتش رسید، همینقدر شجاع باشم.. 
پ ن: عنوان مصرعی از سعدی/ عکس : دیدار حضرت آقا با فرزندان شهدای مدافع حرم.. 

  • دکتر یونس